هنر - قسمت 15

موج گريه فراگير شد، حتي كوچولوها هم زار مي زدند. حاج آقا هم گريه مي كرد. پير مرد بازاري دستمال بزرگش را بيرون آورده و بر روي چشمانش گذاشته بود. امير علي در زاويه ي ديوار، محو تماشاي دختر جوان گرديده و ياراي جلوگيري از ريزش اشك هايش را نداشت. بارانم ، در مقابل پدر سر خم كرده و با احترامي بيشتر به حاج آقا تعظيم كرد . ميرزا با حيرت به دخترش نگاه كرد و با خود گفت:

-         چقدر بزرگ شده؟ چه خوب حرف ميزنه! آفرين دخترم، آفرين

بارانم، در زير نگاه دلسوزانه ي همسايه ها، از مقابل پدر و استادش برخاست و هنگام عبور از مقابل تخت ننه صدف، خم شد و عليرغم مخالفت حاج خانم بر دست او و ننه صدف و اشرف خانم كه هايهاي گريه اش ادامه داشت، بوسه زد. دختر جوان از درب بيرون نرفته بود كه حاج خانم، اميرعلي را براي همراهي او به دنبالش فرستاد. شيدا عليرغم حسادت شديد، در دلش با بارانم همدردي مي كرد و آرزوي كمك و دوستي با اين دختر لاغر اندامي را داشت كه بسيار متين بود و كوچك و بزرگ او را دوست داشتند.  

جمع همسايه ها، پريشان و ناراحت آنجا را ترك كردند و ميرزا هم با سرافكندگي و شرمگين به خانه بازگشت.

روز بعد، صبح زود، ميرزا ابراهيم و پسرش خانه را به قصد تهران ترك كردند.

….

وانت قهوه اي رنگ مقابل كوچه ي فرعي (بابا طاهر) توقف كرد و راننده پياده شده و به پيرزن كوچك اندامي كه لباس روستائي برتن داشت، كمك كرد تا از اتومبيل خارج شود. پير زن  قدي متوسط و خميده داشت و با خارج شدن از اتومبيل به زحمت كمر راست كرد. و نگاهي پر شعف به خانه ها انداخت. لبخندي بر لبانش نشست و آرام آرام و دست بر ديوار وارد كوچه ي بابا طاهر شد.

كامي به تنهايي در محله مي گشت. پسرك شيطان كه حوصله اش سر رفته بود براي بيرون كشيدن بچه ها و يافتن همبازي از رمز آنان استفاده كرد، دو سوت كوتاه و يك سوت بلند!. در عرض چند ثانيه سر و كله ي كوچولوهاي محله پيدا شد. آنها كه فقط وانت و كامدو را در كوچه مي ديدند به طرف او رفتند:

-           چرا سوت زدي ؟ 

-          مسخره الان كه وقت بازي نيست!

كامي آماده فرار بود كه يكي از دخترها نگاهش به ته كوچه ي بابا طاهر افتاد و ناگهان فرياد كشان بالا پريد:

-          هاي، نن نقره اومده. نن نقره اومده 

و با دست ته كوچه را نشان داد . كودكان به سمت كوچه دويدند:

-          راست مي گه 

پيرزن كه در حال باز كردن درب چوبي خانه اش بود، از هياهوي بچه ها سربرگرداند و برايشان دست تكان داد. در يك لحظه قرياد:

-         نن نقره اومده 

از حنجره هاي آنان بيرون آمد و محله را از خواب بيدار كرد. آنها به بالا و پائين كوچه مي دويدند و فرياد مي كشيدند:

-        نن نقره اومده، نن نقره اومده 

راننده ي وانت داشت از بالاي باربند، با زحمت و تقلا، وسايل پيرزن را پائين مي كشيد كه بچه ها براي كمك به او دويدند. يكباره كله اي با كلاه از پشت وانت نمايان شد. همه ي بچه ها ايستادند. كله بالاتر آمد و صورت مردي كه چشمانش را مي ماليد، ظاهر شد:

-         چي؟ چي؟ 

مرد با صورتي لاغر و چشماني درشت كه آب از گوشه ي دهانش جاري شده بود، عقب مانده به نظر مي رسيد. با شنيدن صداي او بچه ها فرياد شادي سر دادند: «نور ممده، نورممده» و از همه جاي وانت بالا رفتند.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در قرن هفدهم، اگر کسی در اسپانیا به ابن سینا یا به قول خودشان آویسن، توهین می کرد، مجازات او اعدام بود!
استاد عشق/ ایرج حسابی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...