هنر - قسمت 16

نورمحمد كه گويا در پشت وانت، بر روي اثاثيه به خواب رفته بود. از سر و صداي بچه ها بيدار شده و با ديدن خوشحالي كوچولوها، دست ميزد و مي رقصيد و بر روي وسايل بالا و پائين مي پريد. در محل هياهويي به راه افتاده و همه ي اهالي، از خواب محروم شده و بيرون مي آمدند.

زن ها به شتاب وارد كوچه و خانه ي ننه نقره مي شدند و مردها دور وانت جمع شده و به راننده در تخليه ي بار كمك مي كردند. نورمحمد، دست زنان از وانت پياده شد و چندين بار با همه ي آنها دست داد. صداي بوق شيپوري كاميون غلامحسين، شادي را دو چندان كرد.

كاميون وارد كوچه شده و جلوتر از وانت پارك كرد. غلامحسين خان كه لنگ قرمزي در دست داشت، با زيرپوش سفيد سه دكمه پياده شد و با اطلاع از بازگشت ننه نقره، يك بسته شكلات را از داخل داشبورد بيرون آورده و بين اهالي محل پخش كرد.

شيدا و مادرش كه با شنيدن هياهو بيرون دويده بودند، از شادماني مردم براي بازگشت يك پيرزن تنها و پسر منگل اش متعجب شدند:

-          وا، مگه ملكه اليزابت آمده؟!!

اين را منيژه گفت. شيدا هم مي خواست حرفي بزند اما صداي مادر بهي او را از سخن گفتن بازداشت:

-         مسلم ننه، بدو تو خونه ي ما و از تو حياط يه سبد قيسي وردار بيار

 پشت سرش فرياد فاطمه خانم هم بلند شد:

-          اوي محمود! بدو از خونه دو تا هندونه بيار.

 مادر و دختر با تكرار كلمات آن دو، لهحه و تكيه كلام مردم را مسخره مي كردند كه ناگهان كامي از ميان بچه ها بيرون پريده و پا به فرار گذاشت و با رسيدن پهلوي آنها، در پشت مادرش پناه گرفت. کوچولوهای کوچه خشمگین و عصبانی سر به دنبال او گذاشته بودند. منیژه از دست پسرش نالید:

-          باز چیکار کردی؟

جواب او را گلی کوچولو داد:

-          پسره ی بی ادب! منیجه خانوم اون به نورممد میگه دیوونه!

محمود هم جلو آمد:

-         ننم میگه نورممد دعا کرده من خوب شدم. برا چی کامدو بش فحش میده

شیدا به زحمت بچه های محله را از تنبیه کامی منصرف کرد. با رفتن کوچولوها، کامی از پناهگاهش خارج شد. توسری خوردن کامی از شیدا، مادرش را عصبانی تر کرد. منیژه با غیض، تمسخر اهالی را ادامه داد:

-         یعنی چه؟ خوب دیوو...

صدای فاطمه خانم زن غلامحسین او را از ادامه ی حرف بازداشت. فاطمه، بعد از سلام و علیک، در مورد نن نقره و نور محمد صحبت های جالبی را بیان کرد. اهالی محل به این پیرزن فقیر و فرزند عقب مانده ی او اعتقاد عجیبی داشتند. صدقه های آنان برای رفع گرفتاری و شفای بیماری به این دو نفر می رسید. اشرف خانم هم به جمع آنان پیوست و با آگاهی از ماجرا، حکایات بیشماری را در مورد ننه نقره بازگو کرد.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

مگر هیتلر مشعوف به رژه ی سربازان منظم و پر صلابتش نبود؟ مگر استالین سرمست نبود از اقتدار خویش؟ یا ایدی امین، دیکتاتور افریقا، وقتی تخت روانش را شش تاجر انگلیسی بر دوش می کشیدند؟
گلوله بد است/ مسعود بهنود

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...