هنر - قسمت 17

ليلا كه همراه زري مي آمد با خنده گفت:

-          شيدا، يه خبر بد! امشب دوره تعطيله! (چهره ي درهم شيدا باعث بيشتر شدن خنده اش گرديد) اما يه خبر خوب، مشتلق هم داره ها، ننه صدف مستاجر آورده اونم سه تا پسر!

زري با آرنج به پهلوي او كوبيد:

-          اِ بسه چقد شر و ور ميگي؟

ليلا بي اعتنا ادامه داد:

-          سه تا پسر به ترتيب قد، اولي كه بلنده «كيومرثِ»، دومي كه كوتاهه «مجيدِ» و خوشگله هم «محمودِ»

شيدا با تعجب گفت:

-           وا، اينا كي اومدن كه ما نديديم؟

زري با عجله از آنان خداحافظي كرد:

-          خداحافظ. شايد ديشب، شايدم صبح! اي بابا ولش كن! خداحافظ

ليلا با تمسخر جواب داد:

-          نَ ننه، ديشب اومدن!

زري چند قدم رفته بود كه داد زد:

-          آب زيرِ كاه!

و قبل از جواب دوستش وارد خانه شد و درب را بست. ليلا كه مي خواست خودش را جلوي شيدا تبرئه كند گفت:

-          وا! خب ديشب از بالاي بوم ديدم، رفته بودم جا بندازم واسه عموم (مليحه به همراه آبجي مرضيه از منزل عمو فرهادي خارج شدند) آره، سلام مليحه جون سلام آبجي مرضيه (آبجي مرضيه به آهستگي از مليحه تشكر كرد). آره اونا هم سن و سال امير علي هستند تازه! فكر كنم امير علي اونا رو خوب ميشناسه، آخه خيلي با هم جور بودند.

آبجي مرضيه، زني با قد بلند و در حدود 35 سال سن، كه به تازگي زن عمو فرهادي شده بود و از روستا به شهر آمده بود با شيطنت خاص دخترهاي جوان دست مليحه را كشيده و به آن دو نزديك شد:

-             ها چيه ليلا؟ قصه ميگي واسه اين زبون بسسه؟

ليلا دست به كمر، به سمت او براق شد:

-             مرضيه خانم يعني چي؟ 

مليحه با خنده ميانه را گرفت:

-             هيچي، ميگه شنيدي پسراي ننه صدف شدن 4 تا؟

 ليلا كه چشمك او به مرضیه را نديده بود، باور كرد و بلند خنديد:

-             راستي؟ خب من همشونو ديدم 

مينا از دم درب منزل خواهرش را صدا زد. مليحه كه به سمت او برگشته بود به تندي گفت:

-             ليلا ،خفه، دارن ميان، فكر كنم همونان نه؟

ليلا  به تندي به طرف خيابان نگاه كرد :

-             اوه اوه خودشونند!

مليحه كه پسرها را كوچكتر از خودش مي ديد، منتظر نشده و به اتفاق مينا به داخل خانه رفت اما خواهر كوچكتر لحظه اي بعد برگشته و از لاي درب به بيرون نگريست. شيدا و ليلا در سكوت روبروي هم ايستادند ولي مرضيه خانم با پرروئي از ابتدا به پسرها زل زد. پسري كه در وسط صف راه ميرفت، طاقت نياورد:

-            بيا منو بخور، اِ چه پرروئه!

محمود، يقه ي پيراهن اش را درست كرد:

-          ميشه با دخترا ديگه دعوا نكني ! بچه محلند خوبيت نداره.

پسرها وقتي كه آرام از كنار خانم ها مي گدشتند محمود با صداي بلند گفت:

-          من محمود هستم بچه ي ميدون عقاب!

و دخترها در جواب قهقهه زدند و مرضيه هم داد زد:

-          منم مرضييم بچه ي ميدون دهات!

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در قرن هفدهم، اگر کسی در اسپانیا به ابن سینا یا به قول خودشان آویسن، توهین می کرد، مجازات او اعدام بود!
استاد عشق/ ایرج حسابی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...