هنر

 

غروب را دوست داشت. لحظاتی، پشت در چوبی خانه ایستاد، با خاطری شاد به بالای در نگاه کرد وسری تکان داد:

-          الان، چراغ سردر روشن میشه!

لامپ کوچک روشن شد. لبخند زنان پشت به در خانه ایستاد و به خانه های دیگر نگاه کرد و با خود گفت:

-         حالا، چراغ خونه ی کامی اینا!

چراغ سمت راست روشن شد:

-         بعدش چراغ خونه ی قیز خانم و چراغ خونه ی ...

لامپ های سردرِ خانه ها، یکی یکی، روشن شد. کوچه، مثل همیشه آب و جارو شده بود. تمیز تمیز! پشت در پا به پا، شد. چکش فلزی را به صدا درآورد و پس از اندکی مکث، کلید انداخت، در را باز کرد و وارد خانه گردید.

منزل ننه صدف، بنایی قدیمی و آجری بود که در میان باغچه ی با صفایی قرار داشت. داربست چوبی و زیبای انگور. فاصله ی در، تا ساختمان را، زینت می داد. از زیر طاق نصرت انگورها گذشت و زیر لب گفت:

-         ننه الان، روی تخت، نشسته، سماورش قل قل می کنه و بشقاب تخمه و دیس انگور جلوشه و در حال قرآن خوندنه!

از زیر داربست رد شد و به سمت راست پیچید. صحنه دقیقا مطابق افکارش بود، بلند سلام کرد:

-        سلام، مادر!

-        سلام ننه،خسته نباشی!

 پیرزن، لباس سفیدِ گلداری بر تن داشت و موهای سپیدش را زیر چارقد سرمه ای رنگی، پنهان ساخته بود. چادر نماز خالدارِ سفید رنگی، بر دوش انداخته و پاها و دست هایش را با آن، پوشانده بود. عینکِ مطالعه اش را بر چشم زده و در زیر نور کم سوی لامپِ بالای سرش، قرآن، می خواند.

امیرعلی، دست هایش را، زیر شیرآب شست و نم آبی به صورت زد. می دانست که زیر نگاه تیزبین ننه، قرار دارد و از اینتوجه شادمان بود. جوراب هایش را درآورد، شست و روی ریسمانِ کوتاه زیر داربست، پهن کرد. پاچه های شلوارش را بالا زد و پاهایش را داخل پاشویه گذاشت. خنکی مطبوعی، بر جانش دوید.

صدای قرآن خواندن ننه صدف، اندکی اوج گرفت. سوره ی «انشراح» را می خواند. ختم قران خواندنش، همیشه با این سوره بود و پس از آن، دست به دعا، بر می داشت.

امیر، روی چهارپایه ی چوبی نشست و پاهای خیس اش را، بر لبه ی پاشویه گذاشت. همراه با ننه صدف که قرآن را، در دست راست گرفته و هر دو دست اش را به سوی آسمان بلند کرده بود، خواند:

-         بارالها، ای، همه هستی، زتو پیدا شده، خاک ضعیف، از تو توانا شده! ای، پناه بی پناهان...ای خدای مهربان! تو را به همه بزرگیت قسم، تمام بیماران را شفا عنایت کن! تمام گرسنگان و برهنه ها را، از خزانه ی غیبت، بخوران و بپوشان و دل های دردمند را شادی بده!

آمین گفت. صدای پیرزن به زمزمه تبدیل شد. پسر به چهره ی مهربان او نگریست. نسیمی وزید و موهای سپید ننه، را به بازی گرفت. در دلش، نسبت به او، احساس مهر بسیاری کرد. به آسمان نگریست. از پشت پرده ی اشکی که در چشم هایش جمع شده بود، همه ی ستاره ها، چشمک زنان دیده می شدند. لحظاتی بعد، صدای گرم ننه صدف، او را به خود آورد:

-         پسرم، امیرعلی، بیا ننه!

«چشم»ی گفت و بلند شد. کیسه اش را از روی شاخه ی درخت برداشت و گفت:

-        مادر! من برم لباسمو عوض کنم، بعد بیام

-        باشه مادر برو

ادامه دارد ...

 

نظرات   

 
+1 # very goodlove a در تاریخ: شنبه 13 مهر 1392 ، ساعت 11:07 ب ظ
مرسی عالی هست همه داستانا.ازنوشته هاتون حض کردم. بنده به همه خبر میدم منتظر ادامه داستان ها هستیم :P
پاسخ دادن | پاسخ همراه با نقل قول | نقل قول
 
 
+1 # پاسخ: هنرنادیا در تاریخ: پنج شنبه 25 تیر 1394 ، ساعت 12:04 ق ظ
خوب بودممنون.راستی ادامه ی داستان یادت نره. :D :D
پاسخ دادن | پاسخ همراه با نقل قول | نقل قول
 
 
0 # ادامه داستانملکه ایران در تاریخ: پنج شنبه 25 تیر 1394 ، ساعت 10:04 ق ظ
ادامه داستان بعد از عید فطر منتشر می شود
با تشکر
پاسخ دادن | پاسخ همراه با نقل قول | نقل قول
 

نکتـه ی خـوانـدنـی

مگر هیتلر مشعوف به رژه ی سربازان منظم و پر صلابتش نبود؟ مگر استالین سرمست نبود از اقتدار خویش؟ یا ایدی امین، دیکتاتور افریقا، وقتی تخت روانش را شش تاجر انگلیسی بر دوش می کشیدند؟
گلوله بد است/ مسعود بهنود

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...