هنر - قسمت 18

احمد كه از روبرو مي آمد با پسرها احوالپرسي كرد و پرسيد:

-           نيومده چيكار كردين که داد آبجي مرضيه را در آوردين؟

كيومرث بجاي پاسخ ،سوال كرد:

-           احمد ميشه بگي اين همسايه ها، كي اند؟

-    بعله، اوني كه چادرش روي دوششه ليلاست، باباش بارفروش ميدونه. اون يكي كه تيپ اش به محل ما نميخوره، اسمش شيدا خانمه! باباش م رئيس ادارس. اون خانمه هم مرضيه خانم، زن عمو فرهاديه! اوني ام كه تازه داره مياد پيش اونا، زليخاست باباشم راننده تريليه! اوني …

مجيد با خنده گفت:

-          احمد جان بسه، محمود خان زدي تو باغ داروغه! ... راستي احمد، غيرِ اين خانمه، بقييشون، باباهاشون، سبيل م دارن؟!

احمد با خنده ي ريزي تائيد كرد و در جواب خنده، ضربه اي از محمود را بر پشت كله اش دريافت كرد.

مجيد ادامه داد:

-          محمود عقابي!، برا اولي سر و كارت با قپونه! برا آخريه هم حوالت تايلي وره! براي اون خانم ديگم، خدا به دادت برسه!

 كيومرث با صورت درهم، خميازه اي كشيد:

-         امروز بايد چي بخوريم؟ (تو صورت محمود نگاه كرد) يه فكري بكن

پسرها به دو قدمي خانه رسيده بودند كه درب باز شد و امير علي بيرون آمد:

-         امروز غذا مهمون ننه هستيد، (خنديد) حرفهاي شما را ناخواسته شنيدم. از فردا به فكر نون باشيد، امروز مفت افتادين. 

پسرها هورا كشيدند و دخترها كه جمعشان 7 نفري شده بود به آنها نگاه كردند. كيومرث، با سر به دخترها اشاره كرد:

-         احمد، اسم دخترايِ  محلتون رو لو داد: شيدا، ليلا، زليخا و مرضيه خانم

امير علي نگاه ملامت باري به احمد انداخت. پسر ساده دل پرسيد:

-         من بندو آب دادم؟

مجيد او را با خود به داخل خانه برد:

-         بيا احمد جان، بنددو تنها نه! تو همه رو آب دادي!

كيومرث گفت:

-        محمود يادته؟ هر وقت كه اسم دختري را تو خيابون از اين آقا (با انگشت به وسط سينه ي امير علي مي زند) مي پرسيديم مي گفت (صدايش را كلفت مي كند) يعني چي؟ فاميلتونه؟

محمود در حالي كه از خنده غش و ريسه مي رفت، از لباس امير علي آويزان شد:

-          آره، انگار سراغ دختر خالشو گرفتي، نزديك بود يه فصلِ سير، كتك هم بخوریم!

امير علي محكم با كف دست به سر محمود مي زند .كيومرث مي خواست قضيه را ادامه بدهد كه مجيد برمی گردد: 

-          مثل اينكه سير شدين! بيان تو ديگه، وايسادين جلو دخترا فيلم بازي مي كنين!؟

وارد خانه که شدند، ننه صدف آنها را صدا كرد:

-        احمد، اينجا ميمونه كمك من. امير علي ام كه تازه از سر كار برگشته. ميمونه شما 3 نفر. كيومرث با محمود برن خونه ي عمو فرهادي كمك اين پيرمرد ،ببينن ميتونن ماسه ها را از دالون بكشن تو حياط (محمود، دست به كمرش گذاشت و ناله اي كرد) مجيد هم بره خونه ي حبيب آقا، واسه تميز كردن انباري ! هر چند پسر حاجيه اما بي كار، نون به كسي نمي دن!

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

ستاره های فلک را شمردن آسان نیست حساب داغ دل ما که می تواند کرد
صائب تبریزی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...