هنر - قسمت 19

محمود، اداي آدمهاي پير و عليل را در آورد. ننه صدف خنديد و گفت:

-          آره! به اون روزم ميرسي اما شازده يِ آقا دايي پاره! بايد تن به كار بدي، برو برو!

امير علي، قصد داشت براي همراهي با دوستانش بيرون برود كه پير زن او را صدا زد:

-         مادر به بارانم سر زدي؟ … آخ آخ آخ، هر روز برو سر بزن ننه ! نون و گوشت خونشون را بايد براشون بخري ، نذاري كه تنها بمونن. خبر داشتن از همسايه واجبه ( پسر جوان، با تكان سر، چشمي گفت و به راه افتاد) الهي، پير بشي ننه، پيرِ شير!... برو مادر

امير علي به پسرها پيوست. او منزل عمو فرهادي را در حين راه رفتن به كيومرث و خانه ي حبيب آقا را به مجيد نشان داد. جلوي منزل آقاي منصوري، چند دختر سرگرم گفتگو درباره ي امتحانات دانشسراي تربيت معلم بودند. محمود كه دختران را ديد با صداي بلند گفت:

-          غذاي جسم كه بعد از كار، جوره! غذاي روح، مهمه!

مينا كه عليرغم سن كم اش به شيطنت و حاضر جوابي معروف بود بلافاصله از پشت سر به طرف آنها دويد و با دستهاي گشوده جیغ زد:

-          من روح ح ح ح ا م م م

محمود، از ترس به مجيد چسبيد و كيومرث هم به دست امیر علی آویزان شد. امير علي، تنها فردي بود كه واکنش دخترهای محل به حرف دوستانش را حدس مي زد. او بارها از نزدیک دیده بود كه آنها با كمال شجاعت، جوابگوي پررویي پسرهاي غريبه بودند. با لبخند به راهش ادامه داد. بعد از دور شدن از دخترها و خاموش شدن صداي قهقهه ی آنها، هر كدام از پسرها به طرف خانه ي مورد نظر رفتند.

شيدا كه در حلقه ي دوستان مليحه ايستاده بود، با اعلام مينا، به طرف خانه ي ميرزا ابراهيم نگاه كرد. امير علي جلوي درب منزل ايستاده بود. صحبت دختران از معلمي و دانشسرا، به تنهایي بارانم و مريضي مادرش و سنگدلي ميرزا رسيد.

بارانم درب را باز كرده و مشغول صحبت با امير علي بود. مليحه با تاسف گفت:

-          مادرش خيلي مريضه، مامان ميگه، كار بارانم خيلي سخت شده …

شيدا كه نيش حسادت را در وجودش، به خوبي احساس مي كرد پوزخندی زد:

-          كدوم كار؟ همه را كه اين پسر براش انجام ميده!

دختري چادري كه از دوستان مليحه بود با حسرت گفت:

-         خدا شانس بده!

مينو كه هم سن و سال مينا بود با تعجب پرسيد:

-         وا، نسرين جون كدوم شانس؟ بدبخت تنهاس اينم شانسه؟

مينا كه دست از شيطنت بر نمي داشت ناگهان جيغ خفه اي كشيد:

-         واي، بارانم يه نامه داد به امير علي!

همه زير چشمي و يكوري به آن دو نگاه كردند. شيدا با ديدگان خشم آلود، خداحافظي اميرعلي و بارانم را ديد. كاغذ در دست پسر بود و او سعي در پنهان كردن آن نداشت. از جلوي دخترها عبور كرد و مشغول خواندن نامه شد. چند گام جلوتر، پاي او به سنگ هاي بازي كودكان برخورد كرد و سكندري رفت اما توانست تعادل خود را حفظ كند.

نسرين با ديدن اين صحنه گفت:

-         شانسِ … فقط شانس! البته اين پسره هم آش دهن سوزي نيست!

مليحه براي حمايت از اميرعلي به شدت اعتراض كرد:

-         وا، طرف دستش به گوشت نمي رسه، ميگه گوسفنديه، گرمي داره!

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

مهاجرین ترکستانی ساکن ایران از نیروهای مخفی شوروی وحشت دارند. در زمان حکومت پهلوی دوم، عده ای از مجاهدین ترکستانی را مخفیانه از ایران ربوده یا سرهایشان را بریده بودند.
ترکستان در تاریخ/ اراز محمد سارلی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...