هنر - قسمت 20

مينو هم وارد معركه شد:

-             معلوم نيست چي نوشته كه طرف تو راه راست هم، سكندري مي خوره! 

شيدا كه بيش از حد ساكت شده بود از مليحه پرسيد:

-             شنيدم ننه صدف قالي بافي ياد ميده، درسته ؟

اين سوال او كه بر خلاف جريان بحث بود، موجب تعجب آنان شد. مليحه كه از اين كار خوشش نمي آمد، پاسخ داد:

-            آره، خيلي از دخترها شاگردشند، مثل: زري، ليلا، زهرا و … حتي خانوماي خونه دار... حالا برا چي ميپرسي؟ نكنه، تو هم مي خواي بري قالي بافي؟

شيدا با گفتن «شايد» از آنان خداحافظي كرد و به خانه رفت.

مينو با تعجب گفت:

-             من فكر مي كردم چشمِ شيدا، دنبالِ امير عليه!

مليحه خنديد:

-            پس فكر مي كني براي چي مي خواد بره پيش ننه صدف … (خانم منصوري دخترهايش را صدا می زند)… خره، مگر يادت رفته، ننه، رو ببين! پسره رو، بچين! 

با فرياد دوباره ی مادر، جمع، پراكنده شدند.

…………

ساعت 3.5 عصر بود كه منيژه در پوشش بلوز و دامن به جلوي منزل ننه صدف رفت. درب زدن او با صداي «كيه؟» پاسخ داده شد و كمي بعد مجيد با زيرپوش رنگي و شلوار ورزشي درب را باز كرد. پسر، از ديدن زن دستپاچه شده و با تپق زدن سلام كرد و خود را به پشت درب كشيد. منيژه كه از حركت جوان خوشش آمده بود با خنده گفت:

-              من منيژه هستم، مي خواستم صدف خانم را ببينم.

مجيد با گفتن «ببخشيد فقط يك لحظه» به داخل خانه دويد. زن، اين بار با صداي بلند خنديد. چند دقيقه گذشت و اين بار مجيد در حالي كه لباس پوشيده بود، با عذر خواهي ظاهر شد:

-             بفرمائيد، ببخشيد که معطل شديد.

خود را كنار كشيد و منيژه وارد شد. مجيد تا راهرو، زن را همراهي كرد:

-             اطاق اول سمت راست

صداي ننه صدف از داخل اطاق به گوش رسيد:

-            بفرمائيد خانوم، خوش آمديد

پس از ورود مجيد به اطاق بعدي، منیژه، با ترديد درب را باز كرد. او از نيامدن پيرزن به استقبال اش دلخور بود. با اكراه وارد شد. ننه صدف، در كنار ميز سماور، بر روی زمین، نشسته بود:

-            به به! چه عجب ياد ما كردي خانوم، بفرمایيد، خوش اومدين.

 از زير ميز ظرف بلور شيريني را بيرون آورد:

-            صفا آوردين 

جلوي ميز، بر روی پارچه ي سفيد و گلدوزي شده اي، ظرف ميوه و پيش دستي و كارد و چنگال، مرتب چيده شده بود. منيژه با ديدن ميوه و شيريني، فكر كرد:

-            مثل اينكه مي دونسته من ميام!

و به اثاثيه اطاق نگاه كرد. ننه صدف براي زن چاي ريخته و در زير استكاني مسیِ قديمي، تعارف كرد. منيژه چاي را گرفت. او همچنان به اطراف نگاه مي كرد و از  آراستگي اطاق لذت مي برد. پشتي هاي زيباي سنتي با نقش خسرو و شيرين، فرش لاكي با طرح ترنج كه قالب اطاق بود، پرده هاي گلدار با تصاوير آرامگاه سعدي و حافظ و حاشيه هاي طلایي، پشت پنجره اي هاي سفيد و گلدوزي شده و تمثال حضرت علي(ع)، آرامش عجيبي در اطاق وجود داشت.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

مگر هیتلر مشعوف به رژه ی سربازان منظم و پر صلابتش نبود؟ مگر استالین سرمست نبود از اقتدار خویش؟ یا ایدی امین، دیکتاتور افریقا، وقتی تخت روانش را شش تاجر انگلیسی بر دوش می کشیدند؟
گلوله بد است/ مسعود بهنود

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...