هنر - قسمت 21

ننه صدف از حال آقاي تيموري و بچه ها پرسيد و او پاسخ داد:

-            خوبند و دعاگو. ببخشيد كه مزاحم شدم . راستش … شيدايِ من... دخترم، امروز درخواستي داشت كه مزاحم شما شدم (پيرزن با مهرباني لبخند زد: «مراحميد ») اين بچه مي خواد براي آموزش فرش بافي بياد خدمت شما ، گويا، دخترهاي محله بهش گفته اند كه شما بهترين استاد اين كار هستيد!

منيژه، از داخل ظرف بلور يك تكه نان قندي كه قبلا شبيه آن را در يزد ديده بود برداشت و مشغول خوردن شد. ننه صدف، ظرف خاتم كاري نقل هاي درشت گردوئي را جلوتر گذاشت:

-               بياد مادر، بياد. شيدا هم مثل دخترم، بگين بياد. من از دختراي كاري خوشم مياد. ميتونه صُبا، از 10 بياد. بعدِ وا شدن مدرسم، میتونه، عصرا بياد

منيژه كه مزه ي شيريني را عالي يافته بود گفت:

-              عجب نون قندي لطيفي! از كجا تهيه كردين؟ عاليه!

پيرزن خنديد:

-              نوش جونت مادر، اين نون قندي، محليه، کار خودمه.

منیژه كه باور نمي كرد، به قصد رفتن برخاست. ننه صدف، مجيد را صدا زد و رو به منيژه گفت:

-              يه لحظه صبر كن مادر

منيژه به تماشاي آينه و شمعدان و كارهاي سفالي روي پيش بخاري مشغول شد . پسر جوان خيلي زود وارد اطاق شد. پيرزن، ظرف شيريني را به دست او داد:

-               ننه، منيژه خانومو، ببر تا خونه (رو به زن كرد) شمام، اين شيرنيا را ببرين واسه بچه ها.

منيژه مي خواست هديه ي پيرزن را قبول نكند اما مجيد، ظرف در دست، از اطاق خارج شده و منتظر او ايستاده بود. به ناچار تشكر و خداحافظي كرد. با خارج شدن از منزل، دچار خشم زيادي شده و در درونش غوغايي به راه افتاد:

-             پيرزن، حتي براي خداحافظي هم از جاش بلند نشد! اون از استقبالش، اينم از بدرقه ش! يعني چي؟ انگار دختر نواب هنده! زبون بازي را بلده اما عين ملكه ها، تكون نميخوره … آره، فكر كنم، اين تميز كاريام  كار اين دختر، پسرای بدبخته! بذار اين دختر منم بره اونجا تا قدرِ مادرش رو بدونه!

سر كوچه، ظرف را از دست مجيد گرفته و بي اعتنا به خداحافظي پسر، وارد خانه شد.

شيدا كه در حياط بود، جلو دويد:

-              چي شد مامان؟ قبول كرد؟

منيژه ظرف شيريني را به او داد:

-             آره، پس چي؟ پيرزن پرمدعا!

شيدا ظرف را بالا گرفت:

-             مامان اين ديگه چيه؟

-             اين، شيرينيه عروسيه باباته!

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

معاویه گفت: قبیله ی تو، چقدر تو را خوار دانسته اند که نامت را جاریه(کنیزک!) گذاشته اند! و او گفت: قبیله ی تو، چنان ترا خوار داشته اند که معاویه(ماده سگی که بسیار عوعو کند) نامیده اندت!
کشکول شیخ بهایی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...