هنر - قسمت 24

شيدا با تعجب پرسيد:

-          جدي ميگين؟

گلي كوچولو خنديد:

-          آره، من ديدم، من ديدم

ننه صدف پاسخ داد:

-          آره دخترم، اون دو تا پسر همه چيز بلدن! آخه اوستاشون يه نفره! البته جفتشون به پاي بارانم نميرسن! (شيدا دهانش باز ماند و ننه صدف خنديد) در واقع اوستاي اين سه تا، يه نفره

شيدا ناباورانه سوال كرد:

-           بارانم قالي بافي ميخواد چيكار؟

-          چرا مادر؟ اون از بچگي زير دست حاج خانم بوده، الانه تو خياطي از زن اوستاشم سره! بعدش هم كه اومد پيش من ،از گلي هم كوچيكتر بود (با حسرت از آن روزها ياد مي كند) يه طرفم اميرعلي مي شِست و يه طرفم بارانم. خيلي كمكم بودن! غصه ها رو، با اونا در كردم ! ... چشمتو بدوز به دستاي من، خوب نيگا كن … بيشتر وقتا، دهنو ببندين و چشما رو وا كنين، مگه تو ديدن حروم!...

صداي دختر ديگري شنيده شد: «سلام»

-            سلام دخترم، برو سر كارت (شيدا زير چشمي نگاه كرد، ليلا بود كه پشت دار بغلي نشست) … امروز بايد رقصِ انگشتايِ منو ياد بگيرين (گلي مي خندد) ... بله گلی خانوم، بايد ياد بگيرين، اگه تونستين مثل من دست و انگشتاتون را حركت بدين، ميذارم با نخ كار كنين. دوباره ...

دقايقي بعد، با وارد شدن نفر بعدی كه زهرا، دختر بهجت خانم بود، گلي نزد ليلا رفت و زهرا در بين ننه صدف و شيدا نشست. ننه صدف، با بيان اينكه دوسال ازكار زهرا ميگذرد، از او خواست، دانسته هايش را به شيدا بياموزد. دختر جوان، با ترديد و لكنت شروع كرد. اما با تشويق پيرزن،كم كم به راه افتاد. به راحتي حرف ميزد و آموزش مي داد.

در دار ديگر هم گلي داشت از ليلا آموزش مي گرفت. پيرزن با ذكاوتي كه از او بعيد به نظر ميرسيد، هر دو گروه را در كنترل خود داشت و اشتباهات آموزگاران را كه زهرا و ليلا بودند، تصحيح مي كرد. زمان بسيار سريع گذشت و ساعت خاتمه ی كلاس فرا رسيد. قرار بعدي ساعت 4 عصر بود.

هر چهار دختر با هم از كارگاه خارج شدند. در راهرو بود كه شيدا از ليلا در مورد اطاق پسرها پرسيد ولي او  در اين مورد، چیزی نمي دانست . گلي كه حرف آنها را شنيده بود با خنده گفت:

-          اين اطاق مال ننه س، دومي مال سه نخاله س، سومي مال اميرعلي جانه!

ليلا كه از حرف زدن گلي عصباني شده بود ، به شدت دست او را كشيد:

-          فضول!

دخترها درموقع خروج با كيومرث و مجيد روبرو شدند. پسرها خود را كنار كشيدند تا آنها رد شوند. زهرا زودتر بيرون رفت و نفر بعدي ليلا بود كه مزه پراند:

-          وا، پس چرا امروز دو نفري اومدين؟

گلي و شيدا با خنده او را هل داده و خارج شدند.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در قرن هفدهم، اگر کسی در اسپانیا به ابن سینا یا به قول خودشان آویسن، توهین می کرد، مجازات او اعدام بود!
استاد عشق/ ایرج حسابی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...