هنر - قسمت 26

-         نه گلي جون (به ليلا چشم غره رفت) برا من كه نياورده شايد براي اين باشه (به دوستش اشاره كرد) من بي خبرم .

كيومرث كه همه را متوجه خود ديد، ضربه اي به پاي مجيد زد:

-        آره ديگه، همه چي رو سر من بشكون! بچه محلت، گوشت خر حوالمون كرد!، تو هم پشت بندش، يكجا خرمون كردي! باريكللا! … بيا، بيا بريم تو خونه كه واسه امروزت بسه!

پسرها، وارد خانه شدند. دخترها، چند قدم دور شده اما در فرو رفتگي جلوي درب خانه ي طلعت خانم، ايستادند. زهرا، دیگران را تشویق به ماندن نمود:

-         وايسين تا اين دختره برگرده تا من حسابشو بذارم كف دستش!

شيدا متحيرانه به او نگاه كرد:

-          يعني چي؟ …بابا دختره نذري آورده! حالا  باهاش دعوا هم دارين؟

ليلا دست گلي را به دست او داد:

-          برين، برين، شما دو تا برين خونه! من ميدونم و اون دختره یِ هف خط!

زهرا كه مثل اسفند روي آتيش بود، گفت:

-          ما، يه خورده حساب قبلي با هم داريم! اين همونيه كه تو عروسي خديجه، باعث دعوا شد و دختر بيچاره با چشم گريون رفت خونه ي شوهر!

ليلا ناباورانه پرسيد:

-          اين همونيه كه بين مردا، دعوا راه انداخت؟!

زهرا با تكان سر تائيد كرد. سر ظهر بود و كسي از كوچه عبور نمي كرد. برگشت مریمِ بابا ذبیح! طولاني شده بود و اين خشم آنان را بيشتر مي كرد.

ربع ساعتي  که گذشت، درب منزل ننه صدف باز شد و مريم بيرون آمد. دخترها، خود را به درب خانه ي طلعت خانم چسباندند تا ديده نشوند. مريم شاد و خندان ،در حالي كه قابلمه را در دست مي چرخاند به آنها نزديك شد. زهرا ناگهان بيرون پريد:

-          ها چيه؟ كبكت خروس ميخونه!

دختر بيچاره كه ترسيده بود، جيغ كشيد و قابلمه از دستش افتاد. قابلمه قل خورد و به داخل جوي خالي آب رفت. مریم، مي خواست پا به فرار بگذارد كه ليلا را در مقابلش دید. لیلای بزن بهادر، در حالي كه چادرش مانند شنل، بر روي شانه هايش افتاده بود، با لحن خشني گفت :

-          حالا ننت آش نذري پخته؟ منم الانه برات آش ميپزم، آشِ بادمجون! خوشگلِ خلا!

-        نه بخدا راست گفتم، نذری بود! (رو به زهرا كرد) ميدونم، سر عروسيِ خديجه با من لجي و همه چي رو سر من می دونی اما ...(بغض می كند) من تقصيري نداشتم .اون رجبِ نامرد  متلک گفت! من آتيش درست نكردم … (از ترس عقب رفت) من كه كاري نكردم، فقط اونجا بودم (دست زهرا را گرفت و رو سرش گذاشت) بخدا راست ميگم.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

انوشیروان خطاب به امپراطور روم: ندانی که ایران، نشست من است / جهان سر بسر، زیر دست من است / تو زان مرز، یک رش منه پیش پای / چو خواهی که، پیمان بماند به جای / اگر بگذری، زین سخن بگذرم/ سر و گاه تو، زیر پی بسپرم
کشکول شیخ بهایی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...