هنر - قسمت 2

 

از ضلع جنوبی، وارد ساختمان شد. بنایی مربع شکل، با درهای چوبی و پنجره های بزرگ که شیشه های آنها، در بالا رنگی و در پائین، ساده بود. راهرویی دراز، فضای داخلی را به دو بخش، تقسیم می کرد. آشپزخانه و مهمانخانه و کارگاه فرش، در سمت چپ و سه اتاق خواب، در سمت راست قرار داشت. کف راهرو با گلیم های زیبای محلی پوشیده شده بود. در دوسوی راهرو و بر روی دیوار، رف های کوچک گچ بری شده، دیده می شد که بر روی هر کدام از چهار رف موجود، یک چراغ روشنایی قدیمی قرار داشت. در انتهای راهرو، دولابچه ی قدیمی با در دو لت چوبی و قفلی همیشه باز قرار داشت، و در زیر آن، چادر رختخواب های مهمان، با روکش سفید و گلدوزی شده، خودنمایی می کرد.

امیرعلی وارد سومین اتاق سمت چپ شد. نگاهی به گوشه و کنار انداخت و در را بست. پرده ی سفید گلدوزی شده ی پشت در را، که به یک گوشه جمع شده بود، کشید و صاف کرد:

-          باز اومده، اتاقو تمیز کرده!!

به سمت کمد رفت. لت در را که باز کرد، دید: همه ی لباس ها و وسایل اش مرتب شده و کتاب ها و دفترهایش، با سلیقه ی تمام چیده شده است. در کمد را بست و پیراهنش را بیرون آورد. بر روی دیوار سمت چپ، چوب لباسی ساده ای، با شش گل میخ، بر روی دیوار نصب شده بود. نخ پارچه ای روی لباس ها را آزاد کرد. پیراهن آبی گشادی را برداشت و پوشید و شلوارش را نیز با پیژامه ی خاکستری رنگی، عوض کرد. نخ آویز را، کشید و پارچه ی سفید گلدوزی شده، روی لباس ها را پوشاند. برای رفع خستگی، چرخشی به  سر و گردنش داد و پنجره های اتاق را باز کرد. پیراهن و شلوارش را، روی لت های پنجره انداخت.

شب فرا رسید بود و نور مهتاب، زیبائی باغچه را، دو چندان کرده بود. امیرعلی، روی سکوی پنجره که حالت نیمکت داشت، نشست و با حالتی کنجکاو به اتاق نگاه کرد. همه چیز در اینجا، سفید بود. رختخواب ها، دیوارهای گچی، پارچه ی روی میز پایه کوتاه، پشت دری، پشت پنجره ای ها و آویز منگوله دار روی تاقچه، همه، سفید و گلدوزی شده بود. نگاهش بر روی تاقچه ثابت ماند. از جا پرید و به آن سمت رفت. با تعجب به لوازم روی تاقچه نگاه کرد. رادیوی قدیمی، ساعت رومیزی، عکس امام علی(ع)، گلاب پاش مسی، گلدان های سفالی قهوه ای رنگ و اردک سفالی زیبایی که در کنار چراغ لامپا گذاشته بود، تمیز و گردگیری شده، به نظر می رسیدند. با تعجب گفت:

-          اینجا رو دیگه که ...! به اینجا که دست نمی زد!

صدای ننه صدف، او را به خود آورد:

-          امیرعلی!

پاسخ او، در صدای چکش و زنگ در، گم شد. به سرعت از اتاق و ساختمان بیرون دوید. دمپایی سرمه ای رنگش را پوشید و در همان حال، با نوک پا، کفش هایش را، جفت کرد. از روی کف آجری حیاط، رد می شد که پیرزن را در حال مرتب کردن چارقد و چادرش، دید. «رفتم»ی گفت و به سمت در دوید. با خود فکر کرد که همسایه ها طرز باز کردن در را بلد هستند، پس لابد، شخص ناشناسی، پشت در قرار دارد. «آمدم»ی گفت و در را باز کرد. حیرت زده، قدمی به عقب برداشت:

-         ب ب بفرمایید!

زنی، آرایش کرده که بلوز و دامن لیمویی رنگی بر تن داشت، در مقابلش ایستاده بود.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

ستاره های فلک را شمردن آسان نیست حساب داغ دل ما که می تواند کرد
صائب تبریزی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...