هنر - قسمت 32

مقدمات کارسنگین خیاطی، از میانه ی مردادماه، باروشن شدن تنورِبزرگِ هیزمی، آغاز می شد. نانوای چاق و همیشه خندان،حدیقه باجی بود. زنی قدرتمند که بهترین نانهارامی پخت. او تا دیر وقت بالای تنور می نشست و نان های مختلفی را تهیه می کرد. این کار دوسه روزی،طول می کشید و انباری خانه مملو از نان می شد. 

پخت غذا و آماده کردن سفره، مسابقه ی پنهانی و هر ساله ی مهارتِ آشپزی دخترها بود. نظر حاجی، رای نهایی به شمار می رفت. در سکوت و با تانی غذاخوردن و توجه به خوراک، مشخصه ی حاج آقابود. معمولا هر مادری، در زمان آشپزی دخترش ، به عنوان مهمان حضور پیدا می کرد. نوع غذا از میان خوراک های محلی تعیین می شد، مانند: دُککو، شامی، دَملَمِه، اشکنه، کاله جوش، دَم پٌختِی، کوفته نخودچی با شیره، آش پَتلِه، ماشووِی.

همه ی دخترها برای  کمک  کردن در آشپزخانه جمع می شدند و ابتدا چندین ظرف برای همسایه ها کشیده می شد. سپس نوبت سفره ی ایوان و پس از آن سفره ی اطاق می رسید. پیاز و ترشی بادمجان و رب انار قجری و گاهی اوقات حلوا و غورابه از مواد اصلی سفره بود.

«بسم الله» حاجی که توی ایوان می پیچید، دخترِ آشپز، دچار اضطراب می شد و تا زمان شنیدن «الحمدلله»، در نگرانی بسر می برد. سفره جمع نشده،همه منتظر شنیدن نظریه ی حاج آقا می شدند.کلمات پیرمرد هیچ وقت ناراحت کننده نبود اما شنیدن جملاتی مثل: «آفرین دخترم... ماه طلعت خانم، عالی بود!» یا «کبرا خانم، غذای شاهانه ای پخته ای! انشاالله شام عروسی!» یا «فاطمه خانم، دست و پنچه ات طلاست!خدا حفظت کنه» از زبان کسی که برای همه حکم معلمی سخت گیر را داشت، لذت بخش بود.

ده روزی به باز شدن مدارس مانده بود که حبیب آقا و غلامحسین خان، با دست پر، از سفر بندرعباس، بازگشتند. توپ پارچه ی دخترانه و مقدار زیادی پارچه ی شلواری پسرانه، سوغاتی آنها بود. در کوچه غوغائی به راه افتاد. کوچولوها، از صبح زود برای اندازه گیری و پرو لباس، جلوی درب منزل حاج خانم صف می کشیدند. چراغ اطاق خیاطی یکسره روشن بود و صدای چرخ ها، قطع نمی شد.

کمک آقای تیموری، برای تهیه ی کسری پارچه، پای منیژه و شیدا را به منزل حاج خانم باز کرد. طرف های عصر بود که مادر و دختر،با دو طاقه پارچه و به همراه اشرف خانمبه خیاطی نزدیک شدند.درب حیاط نیمه باز بود و صدای نمکین دختری که ترانه ی «بنفشه» را می خواند، در دالان پیچیده بود.

اشرف خانم که جلوتر از آنان راه می رفت، نیم نگاهی به عقب انداخت و گفت:

-         به به! عجب صدایی! کبرای ذلیل شده س!

صدای «صابخونه» ی اشرف خانم که بلند شد، ترانه خواندن، نیمه تمام ماند. حاج خانم،با لباس بلند و بدون چادر و روسری به استقبال آنها آمد. با عذر شلوغ بودن اطاق، طلعت و شهین،با قالیچه، دالان را فرش کردند. آنها هنوز ننشسته بودند که بتول خانم و آبجی مرضیه هم آمدند. پذیرایی مهمانان به شهلا واگذار شد. دختر لاغر اندام، ظرف های «گندم شادونه» «تخمه کدوی ریز» و «نون قندی» را جلوی مهمانان گذاشت و با اشاره ی حاج خانم برای آوردن چای، به آن سوی حیاط رفت.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

معاویه گفت: قبیله ی تو، چقدر تو را خوار دانسته اند که نامت را جاریه(کنیزک!) گذاشته اند! و او گفت: قبیله ی تو، چنان ترا خوار داشته اند که معاویه(ماده سگی که بسیار عوعو کند) نامیده اندت!
کشکول شیخ بهایی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...