هنر - قسمت 33

شیدا،روبروی درب اطاق نشست و با کنجکاوی به داخل اطاق نگاه کرد،بارانم را در میان سایر دخترها ندید. توجه اش به گفتگوی زن ها جلب شد. حاج خانم داشت از مادرش تشکر می کرد:

-        دست شما درد نکنه، خیر ببینین. میدونین که اینا واسه بچه هاس (بارانم را صدا می زند) باران ...انشاالله عوضشو از خدا بگیرین (باران در چهارچوب درب ظاهر می شود: «سلام، سلام، بفرمائین حاج خانوم») بیا دخترم، این پارچه ها را منیژه خانم آوردن، اندازه ی علیِ مهین و علیِ زری رو که داری؟ (بارانم«بله» ای گفته و از منیژه تشکر می کند و پارچه ها را می گیرد) خب، اول برا این دو تا فسقلی ببر! (به شیدا می گوید) پاشو دخترم، پاشو برو تو پیش دخترا! اینجا پیش زنها که بشینی، نوبتِ آسیا به تو نمی افته!

شیدا، پشت سر بارانم وارد اطاق خیاطی شد. با همه احوالپرسی کرد و در کنار بارانم، پشت میز چوبی ایستاد. مقابل او، بتول و شهین، بر روی زمین نشسته و داشتند تند و تند پارچه های برش خورده را با کوک های درشت، آماده چرخ کاری، می کردند. زهرا و کبرا، پشت چرخ های بزرگ و قدیمیِ خیاطی نشسته و در رقابتی مشهود، مشغول کار بودند. چرخ گلدوزی در اختیار طلعت بود که داشت جا دکمه می زد. فاطی هم کنار صندلی او نشسته و دکمه ی لباس ها را می دوخت.

بارانم، نوشته های داخل دفترچه ی خیاطی را مرور کرد و آنگاه با گفتن «بسم الله» و با «مبارک باد»های دسته جمعی دخترها، اولین برش را به نام علیِ زری انجام داد. آبجی مرضیه، داد زد «ایشاللا دامادیش!» و با پارچ مسیِ کنار دست اش، ضرب گرفت و خواند:

-        وای ی، وای! ... های ی،های!...قیز خانوم آی قیز خانوم! ... من، سنه قربان اولوم ... قیز خانوم آی قیزخانوم!...قارداشیم، کدخدا دی! باجیمی، سروناز دی!... قیزخانوم آی قیزخانوم....مارالیم، ...قیز خانوم... قیز خانوم آی قیزخانوم!

ساعتی به غروب مانده بود که مهمانان خداحافظی کردند و رفتند اما بارانم، شیدا را نزد خودشان نگه داشت. با رفتن زن ها، دختر حاجی که در اطاق بالا مشغول گلدوزی بود، پائین آمد و به سایرین پیوست. گلدوزی های طرح گل و بلبل او مورد تحسین همه قرار گرفت و همزمان اولین دست لباس پسرانه آماده شد. طلعت، پنجره را باز کرد و علیِ زری را صدا زد. از میان هیاهو و بازی بچه ها،جواب کامبیز شنیده شد:

-         پیش ننه شه!

طلعت، دوباره فریاد کشید:

-         مُری!

این بار کسی پاسخ نداد اما به فوریت سر و کله ی پسرک پیدا شد:

-         سلام، ...در خدمتم آبجی خانوم جون!(با دیدن باران مودبانه می ایستد) سلام باران خانم!

باران، با لبخند،  آقا مرتضی خطابش کرده و حالش را می پرسد. مُری که لباس تمیزی پوشیده است، می گوید:

-         متشکرم، خوبم. گفتم بیام به ننم بگم و برم پیش استاد، تو میدون!

فاطی در حال خروج از اطاق، سراپای مری را ورانداز می کند:

-         چه تیپی زدی، لشگر؟حالا این اوستای تو، تو میدون رفته چیکار؟

-         شاپورخان مریض شده و ما شبها میریم مغازه شو می چرخونیم!

فاطی، بارانم را صدا می زند و او از اطاق بیرون می رود.

شیدا موقعیت را مناسب دانسته و از مُری، آدرس مغازه را می پرسد و طلعت هم او را به دنبال علیِ زری می فرستد.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در عشق تو آسان بود از خویش گذشتن گر در قدمت جان ندهم، مشکلم این است
گلشن کردستانی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...