هنر - قسمت 34

مشتری های جدیدی برای سفارش لباس مراجعه کرده اند و حاج خانم آنها را به اطاق های آن طرف حیاط برده است. برای اندازه گیری، بارانم را صدا زده اند. علیِ زری و علیِ مهین،دوان دوان و قبل از مادرهایشان می آیند. مهین و زری هم وارد می شوند. دو خواهر و پسرها شباهت زیادی به یکدیگر دارند. زهرا با دیدن پسرها، می گوید:

-      برین تو حیاط، لباساتون، نیم ساعت دیگه حاضر میشه

با بیرون رفتن آن دو، به طلعت تشر می زند:

-      اَه، مگه نمی دونی این دو تا با هم هووان

بتول می خندد و با دندان، نخ شلوار را از چرخ خیاطی جدا می کند:

-      بیا بگیر ننه زهرا! اینم شلوار هوو!

نیم ساعت بعد، زمانی که حاج خانم و بارانم، وارد اطاق می شوند، هر دو پسرک لباس پوشیده اند و در آینه ی قدی خودشان را تماشا می کنند. مثل همیشه، کبرا، بشکن می زند و بقیه دست می زنند:

-      ننه ی دوماد، ایشاللا... ننه ی دوماد ماشاللا!... مبارکه ایشاللا...

مهین و زری، دو پاکت کاغذی را به دست طلعت می دهند:

-      دست شما درد نکنه!»«قابل شما رو نداره

حاج خانم نمی خواهد پاکت ها را قبول کند اما با دیدن چشمان اشک آلود دو خواهر به ناچار می پذیرد:

-      اینام مثه پسرام! دیگه از این کارا نکنین!

بچه ها حاضر نیستند لباس ها را بیرون بیاورند و با همان وضع به خانه می روند.

دو ساعتی از شب گذشته است که حاج خانم، شیدا و بارانم را روانه خانه می کند. در کوچه، خبری از کوچولوها نیست. کمی جلوتر، عمو فرهادی را می بینند. پیرمرد، عصا در بغل،جلوی خانه اش نشسته و برای نورمحمد حرف می زند. پشت سر آن دو، و آن سوی دربِ باز، آبجی مرضیه نشسته و تخمه می شکند. عمو، سر بلند کرده و می گوید:

-      بارانم! ...چطوری دخترم؟ (بارانم سلام می کند) بیا اینجا بابا! (سرش را یکوری نگه می دارد) این شبا که پسرا نیستن و غیبشون زده، لااقل تو بیا پیش ما!

نورمحمد، «ای خوام، ای، ای!» گویان، از جا بلند شده و درحالی که سرش را به شدت تکان می دهد، به کنار تیر برق رفته و می ایستد. دخترها، دقایقی در کنار پیرمرد می نشینند و او با آوازی خوش آنها را سرگرم می کند. با آمدن محمود پسر غلامحسین خان، آن ها خداحافظی کرده و به سمت خانه می روند.

شیدا، دلش می خواهد از بارانم در مورد راز شناختن بچه های محل توسط عمو فرهادی نابینا بپرسد، اما خستگیِ دختر باریک اندام، او را از این کار باز می دارد. صدای شر شر آبی که از جوی سنگی کوچه، عبور کرده و به سمت باغ های آن طرف محله می رود، آن ها را  به شنیدن موسیقی آرامش بخشی دعوت می کند. در جلوی منزل میرزا ابراهیم، که اهالی، آنجا را خانه ی پیچک می نامند، از هم جدا می شوند اما تا زمان رسیدن شیدا به خانه، بارانم همچنان در چهارچوب درب ایستاده است و او را نگاه می کند. به نشانه ی خداحافظی، برای یکدیگر دست تکان می دهند.

***

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

وقتی اولین بار مقابل داریوش فروهر می نشستی انگار بیست سال با او آشنا بودی! احساس می کردی که در برابرت مردی نشسته که از بهترین دوستت نیز به تو نزدیکتر است. همیشه خیلی راحت با او سخن می گفتم و چه مهربان پاسخم را می داد.
چای، گپ، سیاست/ امیر کاویان

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...