هنر - قسمت 35

سال ها بود که امنیت کاملی در این بخش از شهر برقرار بود و اهالی با فراغ بال و آسودگی خیال، شب ها را به صبح می رساندند. درب خانه ها به صورت عادی بسته می شد و خبری از قفل و کلون نبود. شبِ بیست و پنجم شهریور ماه، مانند چند شب اخیر به علت فرا رسیدن روزهای برداشت انار و خستگی ناشی از فعالیت شدید بدنی، برای مردها و جوانان، خیلی زود فرا رسید و خانه ها در سکوت و تاریکی فرو رفت.

دو ساعتی از نیمه شب گذشته بود که با فریاد «آی دزد، دزد، دزد» آرامش محله بهم ریخت. در یک لحظه چراغ ها روشن شد و همه ی اهل محل از خانه ها بیرون دویدند. در جستجوی منبع صدا بودند که صدای ترسناک برخورد فلز با زمین و به دنبال آن شکسته شدن شیشه، آن ها را متوجه خانه ی خالی از سکنه ی «صمصامی» نمود.

به علت بسته بودن درب و ارتفاع بلند دیوارها، راه رسیدن به این ساختمان قدیمی و نیمه مخروبه، استفاده از پشت بام و راه پله ی همسایه ها بود. با نظر «آقا ضیاء» چند نفر از جوان ها شامل: امیرعلی و رضا و محمدِ بتول و عباس، همزمان با راهنمایی سکینه باجی، از منزل میرزا ابراهیم، راهی پشت بام شدند. مری که دیرتر به آنجا رسیده بود، با آگاهی از ماجرا به سرعت از تیر چوبیِ برق بالا رفت. نفر بعدی، مسلم بود که کار او را تقلید کرد. این دو بچه زودتر از جوان ها به بالای بام رسیدند.

امیرعلی، همراهانش را به سمت منزل صمصامی فرستاد و خود به اتفاق مری، به بررسی بام های اطراف منزل میرزا ابراهیم پرداخت. بارانم که در داخل حیاط ایستاده بود، با اضطراب به رفت و آمدِ مرد جوان، می نگریست. عبور امیرعلی از دیوار باریک بین منازلِ میرزا ابراهیم و همسایه ها، او را به فریاد کشیدن واداشت:

-         امیرعلی، مواظب باش! (جیغ کشید) وای نیفتی؟

 مری که بر روی دیوار، مانند بند باز ماهری، استادش را تعقیب می کرد با شادمانی گفت:

-         نترسین باران خانم، ما سیرکی هستیم!

با رسیدن به پشت بام خانه ی همسایه، امیر علی دست مری را گرفت و او را بالا کشید:

-         بارانم، نگران نباشین. من میخوام دور تا دور خونه را بگردم که خطری برای شما نباشه. نگران نباشید، الان تموم میشه.

در این هنگام فریاد دردآلود «وای» همراه با صدای ریزش مهیب آوار به گوش رسید. صدای ناله و گریه از جمعیت داخل کوچه شنیده شد و گرد و غبار، فضا را تاریکتر کرد. امیرعلی به سمت خانه ی صمصامی دوید. رضا و عباس در بالای پشت بام خانه ایستاده و به سیاهی زیر پایشان نگاه می کردند. عباس، بریده بریده برای او توضیح داد.

-         می خواستیم بریم تو راپله... که (رضا به سمت کوچه رفت و داد زد: چراغ قوه بیارین، زود باشین) ...مسلم از عقب دوید و جِس زد رو خرپشته... ممد، دم راپله بود... (نفس بلندی کشید) یه دفه همه چی آوار شد و هلپی، رفت پایین!

امیر علی، مری را از لبه ی دیوار کنار کشید و با مشورت کوتاهی که با رضا انجام داد، از مردم درخواست طناب و نردبان کرد. هیچ خبری از محمد و مسلم نبود. چند نفر دیگر به کمک آمدند. با رسیدن طناب و چراغ قوه ها، رضا و امیرعلی، داوطلب پائین رفتن شدند. صدای ناله ی ضعیفی آن ها را به شتاب واداشت. دو رشته طناب جداگانه به کمر آن دو بسته شده و آن ها پایین رفتند.

لحظاتی پس از فرود، فریاد رضا که کمک می خواست، بر نگرانی ها افزود. دو نفر دیگر داوطلب شدند و برای کمک پایین رفتند. حرف زدنِ فریاد مانند، آن چهار نفر، موجب ناله و گریه ی جمعیت حاضر در کوچه می شد. زمان به کندی می گذشت. مادر مسلم با گریه به درب خانه صمصامی می کوبید و پسرش را صدا می زد که فریاد امیرعلی جمعیت را تکان داد:

-         اون اینجاست، سالمه!

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

معاویه گفت: قبیله ی تو، چقدر تو را خوار دانسته اند که نامت را جاریه(کنیزک!) گذاشته اند! و او گفت: قبیله ی تو، چنان ترا خوار داشته اند که معاویه(ماده سگی که بسیار عوعو کند) نامیده اندت!
کشکول شیخ بهایی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...