هنر - قسمت 36

حسن و اصغر، مسلمِ بیهوش را از درب خانه بیرون بردند و او را به دیگران سپردند. فریاد اعتراض آمیز حبیب  آقا، جمعیتی را که برای ورود به خانه ی صمصامی، هجوم آورده بودند، عقب نشاند:

-         اِ، اِ، بذارین بچه مچه ها، کارشونو بکنن، بیاین عقب! اِ.

شیدا که در کنار پدرش ایستاده بود، خوشحال از خواب سنگین مادر و برادرش، گفت:

-         بابا، چرا زنگ نزدین به آتش نشانی؟

-       دخترم، چه نیازی به آتش نشانیه؟ این همه جوون، به جای یه تیم کمکی، ده تا تیم اینجاست... ببین باباجون! تو این محله های قدیمی، همه یه خانواده ان... ببین! همه ی زن ها مانند مادر اون دو تا پسرند، همه دارند گریه می کنند... ننه صدف را ببین با اون وضع اش اومده کمک... ببین!

محمد که با دست و پای زخمی از زیر آوار بیرون کشیده شده بود، بر روی دست جوان ترها از خانه بیرون آورده شد و مانند مسلم، برای مداوا به خانه ی سیده صغری انتقال یافت. جمعیت در حال پراکنده شدن بود که خنده ی بلند عمو فرهادی و متلک او، اهالی را دوباره بازگرداند:

-         دزده بِزده به کادون!خب، بلین بره!

گروهی از زن ها برای کمک و آگاهی از وضعیت مجروحین به منزل سیده صغری رفتند و مردها دوباره به جستجوی دزد پرداختند. گروه نجات چهار نفره، با سر و روی خاک آلود، خانه ی خراب صمصامی را ترک کردند و آنجا به تصرف تعداد زیادی از جوانان درآمد. مجید و کیومرث جزو نفرات مزبور بودند و محمود نیز به ناچار آن دو را همراهی می کرد.

ننه صدف، هم پای امیرعلی به سمت خانه می رفت که با شنیدن سر و صدای مری، بازگشتند. پسرک از فراز پشت بام داد می زد:

-         محمود زبل اینجونه؟

-         کی؟ (آقای تیموری، ناخودآگاه این را پرسید)

-         بابا، محمودِ اوس قربون؟

با شنیدن نام کودک 5 ساله، ندای حیرت از جمعیت حاضر شنیده شد:

-         بِچه ی! اون بولا رفته واس چی؟

-         نکنه دزده، اونو بَبُرده!

-         تولِی!

امیرعلی دوباره از طریق خانه ی میرزا ابراهیم به بالای بام رفت. محمود کوچولو را، با حالتی وحشت زده، در کنار لانه ی کبوترهای صادقِ مش ممد، پیدا کرده بودند. درب توری لانه باز و صعله خالی از کبوتر بود.

امیرعلی، پسر بچه ی ساکت و مات زده را در آغوش گرفته و او را پائین آورد. مارال باجی، با عصای بلندش، جمعیت را از کودک دور کرد و با نگاهی به چهره ی او گفت:

-         تِرسیده! بَبُورش پیش سید صغری.

خانه ی قدیمی و کاهگلیِ سیده، در حکم درمانگاه محلی بود و اکثر بیماران، با استفاده از روش های سنتی، در این مکان مداوا می شدند. اعتقاد به نفسِ شفا بخش و داروهای گیاهیِ این زنِ فقیر، در بین اهالی ریشه ای محکم داشت و مراجعه به پزشک های انگشت شمار شهر، با اجازه ی او صورت می گرفت. پزشک های جدید که شناخت کاملی از زندگیِ سراسر ایثار این زن داشتند، در این اعتقاد با اهالی همراه بودند.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در عشق تو آسان بود از خویش گذشتن گر در قدمت جان ندهم، مشکلم این است
گلشن کردستانی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...