هنر - قسمت 3

خجالت زده و شرمسار، از لباسی که بر تن داشت، با لکنتی شدید «س س س سلام!» کرد. زن لبخندی زد و با تکان دادن سر، جوابش را داد. چهره ی پسرکی که با کنجکاوی و شیطنت به او می نگریست، از کنار در پدیدار شد. زن، دست پسرک را گرفت:

-          بیا دیگه، کامی

او را به طرف خودش کشید و رو به امیرعلی، گفت:

-         ببخشید، مزاحم شدم. من مستاجر منزل آقای دکتر جلیلی هستم. برقمون قطع شده. اشرف خانوم همسایه مان گفتند، بیام سراغ آقای امیرعلی، شما هستید؟

-         بله چشم الان حاضر میشم و میام.

قدمی به داخل باغچه برداشت، اما ایستاد و تعارف کرد:

-         بفرمایید داخل

زن لبخندی زد و گفت:

-         متشکرم، دخترم تنهاست!

-         چشم، همین الان!

جریان را برای ننه صدف توضیح داد. لباس پوشید و برگشت. زن و پسرش، منتظر بودند. «بفرمایید»ی گفت و نیم قدمی، عقب تر از آنها، به راه افتاد.

-         خونه ی قشنگی دارین! به نظر، باصفاس!

-         بله، (همچنان دستپاچه بود)

-         اشرف خانم گفت: برای کمک، آقا امیرعلی ... (خندید) فکر نمی کردم شما، به این جوونی باشید!

منزل دکتر جلیلی، در اولین بن بست سمت چپ، قرار داشت. ساختمانی، با آجرهای قرمز بهمنی و در و پنجره های جدید آهنی. کامی، ساکت بود ولی برق خاصی در چشمانش می درخشید.

لامپ تیر چوبیِ سر بن بست، روشن بود. زن در را باز کرد و با فرزندش داخل شد و امیرعلی، به دنبال آنان، به تاریکی مطلق، قدم گذاشت. چراغ قوه کوچکی را، از داخل کیسه ی پارچه ایش، بیرون آورد و روشن کرد. زن «آه» رضایت بخشی کشید. کامی که تا آن لحظه ساکت مانده بود، ناگهان فریاد زد:

-         شیدا، هی شیدا!

امیرعلی، برای یافتن کابل برق، به جستجو در بالای در اصلی، پرداخت. خیلی زود، کابل و سپس کنتور برق را، در فرورفتگی روی دیوار و کنار در، پیدا کرد، ولی برای دسترسی به آنجا، نیاز به نردبان یا چهارپایه، داشت. در همین حین، صدای «فیس»ی به گوشش خورد. لبخندی زد و در تاریکی، به عقب برگشت:

-          خانوم! ببخشید... صندلی یا چهارپایه ای دارین که بشه ازش استفاده کرد

-          آخ، بله! تو آشپزخونه، یکی هست. الان میارمش.

-         شما، زحمت نکشین. من خودم، میارم. فقط نشونم بدین، کجاست.

با چراغ قوه، راه را روشن کرد. کامی، نزدیک گوشش، داد زد:

-          هی، دختر بابا، شیدای الاغ!

شیطنت پسرک شروع شده بود! داشت، از جلد ساکتش، بیرون می آمد و پوست اندازی می کرد. با گذشتن از هال، امیرعلی، یکی از صندلی های آشپزخانه را برداشت و باز گشتند. نور چراغ قوه، در جلوی در، بر روی چهره جدیدی تابید. دختر جوان، پلک زد و سرش را یک وری گرفت.

-         سلام

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

مگر هیتلر مشعوف به رژه ی سربازان منظم و پر صلابتش نبود؟ مگر استالین سرمست نبود از اقتدار خویش؟ یا ایدی امین، دیکتاتور افریقا، وقتی تخت روانش را شش تاجر انگلیسی بر دوش می کشیدند؟
گلوله بد است/ مسعود بهنود

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...