هنر - قسمت 41

کلاسِ درسِ قالی بافی و خیاطی، برای یک روز، تعطیل شده بود. همه ی همسایه ها از صبح و در چند گروهِ جداگانه، در خانه های: اوس قربون، شهناز خانم، نواب، حاج ثقفی، پرویزخان، میراب و بتول خانم، جمع شده بودند و آخرین مراحل پخت رب انار را انجام می دادند. صاحبخانه ها، برای افرادی که برای کمک می آمدند، تدارک ناهار و شام می دیدند زیرا مراحل تولید رب که شامل: شستشوی میوه، دانه کردن، آب گیری، صاف کردن و پختِ آرام و با حرارت ملایم، بود، ساعت ها طول می کشید.

منیژه، با اصرار شیدا، برای حضور در یکی از این خانه ها، از روز قبل، دست به دامن اشرف خانم شده بود. پیرزن، قول داد که آنان را به خانه ی بتول خانم ببرد و برای این کار، صبح زود، با عصای اش، درب خانه ی تیموری را زد. منیژه که سنت شکنی کرده و بر خلاف رسم خانوادگی! از 6 صبح آماده بود، به همراه شیدا بیرون آمدند. سه نفری، صحبت کنان، وارد کوچه ی اصلی شده بودند که کامی، دوان دوان، خودش را به آنان رسانید:

-         منم میام! (منیژه می خواست او را برگرداند که شیدا گفت)

-         بذار بیاد مادر! بچه های دیگه هم میان.

اشرف خانم، حرف او را تایید کرد : بیا ننه، بیا! (با خنده، دستی به سر پسرک کشید) ننه، بدون ببِه! تا امامزاده هارُنِم، نمیره!

کامی شیطان، دست پیرزن را گرفت و پا به پای او به راه افتاد. زری و فاطمه خانم، قبل از آنان جلوی منزل بتول خانم بودند. درب خانه نیمه باز بود و سر و صدای کودکان از داخل حیاط به گوش می رسید. از دالان که گذشتند، حیاط بزرگ خانه را در تسخیر کوچولوها دیدند. صاحبخانه با رویی گشاده از آنان استقبال کرد.

تعدادی از همسایه ها، زودتر رسیده و به صورت دایره در ضلع غربی خانه، جلوی پله های ایوان و رو به آفتاب، مشغول کار بودند. تل بزرگی از انار در کنار حوض دیده می شد و زهرا و گلی، کارِ شستشوی انارها را انجام می دادند و میوه ی خیس را داخل آبکش های بزرگ می ریختند. منیژه و شیدا در بین زن های دیگر نشستند و اشرف خانم، به علت چاقی، دومین پله را برای نشستن انتخاب کرد.

شیدا با کنجکاوی به کارهای دیگران نگاه می کرد: آبجی مرضیه به عنوان نفر اول، با کاردی کوچک، برش مویی و خطی بر روی پوست انارها می انداخت و با مهارت آن ها را چهارقاچ می کرد و در داخل سینی های بزرگ می ریخت.

سپس، محمود و سعید کوچولو، به کمک یکدیگر، سینی ها را در مقابل دو گروهِ دانه کننده قرار می دادند. گروه اول که شامل زن های جوانتر بود، انارها را با کمک انگشتان دست، دانه دانه کرده و به داخل قابلمه ی بزرگی می ریختند. گروه دوم، از زن های مسن تر تشکیل شده و در مقابل هر کدام دیگی قرار داشت.

آنها که با نشستن بر روی چهارپایه های کوتاه چوبی، کاملا بر دیگ ها مسلط بودند، هر کدام تخته ای پهن در دست داشتند. قاچ های انار را به صورت وارونه، در میان انگشتان کاملا باز خود قرار می دادند و با فرو آوردن یک ضربه، تمام دانه ها از پوست جدا شده و به داخل ظرف می ریخت.

اشرف خانم جزو گروه دوم بود و به تنهایی کار می کرد. منیژه و شیدا و زری و فاطمه خانم نیز، با راهنمایی کوکب، دور یک قابلمه نشستند و به کار دانه کردن انار پرداختند. باجی بتول که با آمدن آن ها، صحبت اش نیمه تمام مانده بود، با درخواست عذرا، حرف اش را ادامه داد:

-      ... آره، جُنِم واسِتون بگه، مسعودِی! کی رو کامییُنِ اَبُولِ اِسییُوومُونه، خاطرخوایهِ طاهره بوده (لحظه ای از کار دست می کشد) دخترِ عفتِ میراُو! ...بِچِی... پِسِرِیگو هامیگم، عوضِ بُباشِ، کاری و هم خدایه، اَبُول، قدِ جُنِش او رو میخوایه. یه وخ خَوَردار میشه کی قُمیا بییامدییِن واس طاهره، حالا مسعودِی کُجن دِرِه؟... گلوم خُش شد! ( چند دانه انار می خورد) آره، پِسِرِیِ ننه مرده! بَرُفتِه جیرف... زری جُن، قُربُنِ دس پنجت ننه، یه لیوون اُو بیار کی خفه شدم! ... آره... بار بَبُردِه بود جیرف. اینورم اَبولِی، وِر در و دُوار میزنه. اینجُن و اُونجُن، یادِ مش بِرار میفتِه (لیوان آب را از زری می گیرد و به دیگران تعارف می کند) بفرماییتون بَخوریتون ... فدای لِو تِشنت، حُسین جُن(آب را می نوشد) اُخی، جیگرِم خُونُک شد! ... آره، شِبُنِه میره دم چارسو، پَلو مش بِرار و حکایت مسعودِیِ زبون بِسِه را میگه. حسین توری م، اونجُن دِ بوده. قِرار مِرار میذارن واسه اون طِفلِیِ را دور، یه کاری بَکُنن. برار واسه خووارِش عفت، پِیغوُم هامده که حیفِ طاهرِ! نَل بِره قم. حسین توری م رامیفته میره سرِ تونِ حمومِ شیخ، سر وختِ ممیلِ حسن خونی و علیِ دادمرتضا. اینا با یِدُل و اکبرِ رقیه و رَمِضُن و یه مُش لات و لوت، شبا میرفتیِن اُنجُن قمار! ... بَلید یه نفس هاگیرم!

او که ساکت می شود، اشرف خانم شروع می کند:

-     گوش هادید (سینه اش را صاف کرد) یا پارسال، قماربازا  واس سه قاپ میرُفتییِن:  سه کوراهی، پُشِ مُرغِی گِ مِسجِدِ مِیدُن، باغِ سِد جعفِر، خُونِی گِ عِم اَسِد و بُلا بُنِ بُزار ( می خندد) اما اَلُن از ترسِ کِب رِجبِلیِ پاسِبُن و کاظمِ آجون! میرن تو تونِ حموم! ( همه ی زن ها می خندند)...

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در عشق تو آسان بود از خویش گذشتن گر در قدمت جان ندهم، مشکلم این است
گلشن کردستانی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...