هنر - قسمت 42

فاطمه خانم با افسوس سر تکان می دهد و می گوید:

-          همین دو تا آجُنُ  اگه بَبُرده بودن تِهرُن، همه دزد مُزدا یه شبِ فِراری میش دِن!

-         نِوِم، هامیگف: از قم بیامدییِن واسه وِرَق اما اوس هِب بُل لا، واسشون پِیغُم هاد داده، مردِ و سه قاپ! (این را اکرمِ رضی گفت)

«لیلا مَعصُم» که می گویند برادرش قمار باز است، طاقت نمی آورد و با عصبانیت می گوید:

-         اِو، اِو، باجی جُن، گور بِزا وِر کانِ قماربازا!   

باجی بتول دوباره دور را در دست می گیرد:

-    آره، حسین توری میره بُلا بُنِ حموم و می بینه، اِصغر آهِنگِر داره تِلِکِه میکنه و داود دولوته! داره قاپ میزنه. چُن هم داود بِچه مَل بوده وامیسسه نیگا کِردِن: (با تغییر صدا ادای قمار بازها را در می آورد)

-         تو بَخُن شعبون لر!

-         نِصفِ ش!، زِدم تو کِسبِش!

-         دوبز! بُبام سوخته شد! بدبخ شدم

-         دوباره بَخُن.

-         ییکی دو زار، ... مالیدِ ، مالیدِ! قاپ از دستم در رفت!

-         دوباره بَخُن.

-         دستِتا بیار جِلِو ، تو حقه بازی، کف زنی! حالا بیا خوو شد.

-         بیریختِم بُلا!

-         نَقشِ!

-         بشمُر، 1 2 3 4 ... هُب! 24 تا ! هفت تومِن دوزار. بِشمُر، سه زار تلکه، بقیش اِز خودم.

تیاتر تک نفره باجی بتول، همه را می خنداند. کوچولوها هم بی صدا نشسته و به قصه ی او گوش می دهند. دوباره صدای ناله نفرین لیلا معصُم بلند می شود:

-          تف بریشِشُن!

-    ... اِو، بَس سِ دِ!...( زن ها، تقاضای ادامه ی ماجرا را دارند) آره،... حسین توری میره یپره وسط قمار که کِب رِجبِلی یه دفه رو دوُارِ حموم پیداش میشه! و داد میزنه:« دِ مادر ق... ها، دَررید!» باتوم کی رو دوُار میزنه، قماربازا گوزِ ترسو هامدِن و تا احمِدِباد در میرن! (می خندد) ...تو سیدِ ساق، حسین از جِلِوشون دِر میاد دَر. اون ننه مردا رو، میبُره پشت امامزاده! تو دالون مدرسه. قمار کی نی، همَشون گشنه تِشنِیِن! میاد کی براشون نون و اُو ببره، یه دفه افسِر پاسِبُنِ گَش، جِلِوِش دِرمیا. کاظم آجُن بِدادِش میرسه. حسین توری، قصه مسعودِ عفتو واسِش میگه، اونم وا کب رجبلی میگه. آجُنا شور میکنن و رانماییش میکنن! ... گلی جُن، ننه! انار بیار... ( دست اش را لبه ی دیگ گذاشته و کمر راست می کند) آره، هم حسین قرار مرار میذارن و ولش میکنن. صُب، حسین و داود و علی و یِدُل میرِن قم. از حسن گاراژدار که شجره نومه یِ قمیا دستشه، ته توشو دِر میارن دَر. مش حسن، نشونی هامده، اونا دِ راس میرن سر وختِ خواسِگارِ طاهره. داود تَنایی میره تو دَکُنِ سوهُن پزی...

با ورود بارانم و کبری، صحبت پیرزن قطع می شود. کبری از دالان که بیرون می آید، داد می زند:

-         باجی بتول، اِمرو بِنظِرِم نَقلِ مسعود و طاهره یه! ... سلام

-         آره شیطُن! ...(جابجا می شود)خوب شد بیامدی، اُخ بُبا...خُب وا زهرا بیگو: واسم یه دُشِی درس کنه، آستونِم درد گیرُفتِه!

دخترها با همه احوالپرسی می کنند و بارانم از دیدن شیدا خوشحال شده و در کنار او می نشیند. بتول خانم که متوجه ورود آن ها شده، از داخل آشپزخانه، صدایشان می زند. کوکب، دست کبری را می گیرد وبالای سر بارانم می ایستد:

-         وخی بارُن جُن، سر ظُرِه! الونه که برنجِمون شِفته شه!

اشرف خانم هم گفته ی او را تکرار می کند:

-         وخی ننه، کی بتول رو دور بیفتادِه و آستونِشَم دُشِی میخوا!

بارانم «با اجازه»ای می گوید و به همراه کبری و کوکب به آشپزخانه می رود. باجی بتول می خواهد بقیه ی داستان را بگوید که منیژه از فاطمه خانم می پرسد:

-         باران، برای آشپزی اومده؟

سوال او تمام نشده، اشرف خانم جواب اش را می دهد:

-    آره منیجه خانوم، آخه دستش برکتیه! به هر چی دس میزنه، خوب میشه و ری میکنه! خدا خیرش بده و سفید بخت بشه که یه پارچه خانومه!

«آره واللا» ی دیگران موجب بهت و حیرت منیژه و شیدا می شود.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

معاویه گفت: قبیله ی تو، چقدر تو را خوار دانسته اند که نامت را جاریه(کنیزک!) گذاشته اند! و او گفت: قبیله ی تو، چنان ترا خوار داشته اند که معاویه(ماده سگی که بسیار عوعو کند) نامیده اندت!
کشکول شیخ بهایی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...