هنر - قسمت 43

بعد از کمی سکوت، باجی بتول دوباره شروع می کند:    

-        داود میره تو سوهُن پزی سراغ مردِ، حسین اینا دِ بیرون وامیستِن. یهو صدا هُوار هُوار از تو دَکون بُلَن میشه و تا بجُنبِن صد تا چوبدار میریزه اونجُن، علیِ داد مرتضا، مثه داد حِبیب خدا بیامرز، یه هُوار میکشه و میزنه تو دَکُنُو اَوِل میره کُمِیِ داود! اونوخ اُوگِردونو ورمیداره و میفتِه وسط چوبدارا، حالا نزن کی بِزِن! یَدُلَم، کی ماشال لا، پَلِوونیه، میدِوِه از تو نِجاریِ اُنجُن، یه تخته پاره  وَم دُورِه و اونوَخ چارتایی، خیابُنُ وِر هم میزِنِن. خَوَر، هام دَن به مش حسن گاراژدار، کی اونِم دِ دم گاراژ وا میسه و هُوی میکشه! هرچی زُوار سُوِه ای بوده، جمع میشِن. شایسِوِنا بودن، گلین باجی و بِچه کای گِش بودن، مرضیه رمضون، هم عروسِش دِ بودِ، گاراژو هامدِن دست دالوندار و میریزِن اُونجُن! خیابُن تِهرُن، بَن میا. مرضیه چادِرشا درمیندِ  وِر کمرش و میره میدُن. آجُنا قم میریزن وسِط کی حریف نمیشن. از جاندارمری دِ قشون میایه. همه رو میبُرِن شَهرِبُونی.  از اون ور، کِب رِجبِلی کی میدونسته اینا همشون شَرِن، خودش، هَم کاظم و رضا خَرِقونی و عباس شمر، به هوا ماموریت، میرن قم. تو شَهرِبُونی، کار بُلا میگیره و کاظم، واسه همه خط و نِشُن هام کِشه! 

اُمِ لیلا، حرفش را قطع می کند:

-         باجی، یادِت بَرُفت! اون رو ، شوبِرارِمِم دِ تو بُزار قم بوده، کی خَورِدار میشه و اونِم دِ میرِه!

-         آره، آره، سِیفُل لا اُوه ای یِم دِ، هامدِه دمش!

شیدا، متوجه معنی کلمات پیرزن نمی شود و در این مورد از زری سوال می کند:

-         اسمشو داره میگه، یعنی سیف الله آوه ای هم وارد دعوا می شود!

-        زری جُن، خُوو حالیش کن! (رو به شیدا می خندد) دختِر جُن، تونِم سُوِه ای یاد گیر، کی رستمِ زاوُلی دِ، بُب بزرگِ نَن جُنِش، مالِ همین دِور مِورا بوده! (همه زن ها می خندد) ...آره، همه رو بَبُرِدِن زَندُنو و کار بُلا گِرِف( از دیگ کنار می کشد و سیگاری روشن می کند) سُوِه دِ ولوِله بیفتاد! از قم تلی فون بِزدِ بودِن و یه دَفِکی طوفُن شد...

چندین سینیِ نان و سبزی و گوجه، در وسط گذاشته می شود و همه دور آن جمع می شوند. در این فاصله، خبری از بازگویی ادامه ی ماجرا نیست و میان وعده در سکوت کامل، صرف می شود. منیژه به اطراف چشم می اندازد:

-         شیدا، کامی کوش؟

دختر، شانه بالا می اندازد:

-         وا، ولش کن مامان، حتما با بچه ها رفته تو کوچه!

-         چه نقالیه این بتول خانم! با اینکه نصف حرفاشو نفهمیدم! اما خیلی گرم، حرف میزنه!

کوکب که بالای سر آنان ایستاده و با کمک گلی، کم و کسری سینی ها را تکمیل می کند، در طی چند جمله، قصه را برای او تعریف می نماید. کبری، کتری و قوری در دست، از آشپزخانه بیرون می آید:

-         تموم نشه که چایی رسید!

چای توزیع می شود و زن ها برای رفع خستگی، در یک ردیف می نشینند و به دیوار تکیه می زنند. تلِ انار بسیار کوچک شده و بعضی از دیگ ها و قابلمه ها، که لیریز از دانه است، توسط کوکب و کبری و زری، به آن سوی حیاط برده می شود و این سطل های پلاستیکی جایگزین آنها می گردد.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

انوشیروان خطاب به امپراطور روم: ندانی که ایران، نشست من است / جهان سر بسر، زیر دست من است / تو زان مرز، یک رش منه پیش پای / چو خواهی که، پیمان بماند به جای / اگر بگذری، زین سخن بگذرم/ سر و گاه تو، زیر پی بسپرم
کشکول شیخ بهایی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...