هنر - قسمت 46

خواندن و رقصیدن تا زمانی که بتول خانم، چهار بطری شیشه ای شامل: رب انار، ترشی بادمجان، مربای به و شربت به لیمو، تقدیم عروس کرد، ادامه یافت. پس از صرف نقل وچای، عروس و همراهانش آنجا را ترک کرده و بارانم و کبری نیز به خانه ی حاج خانم رفتند. همه به سرکارشان بازگشتند. اشرف خانم و باجی بتول، در حین کار، در مورد خانواده ی شوهر خدیجه، گفتگو می کردند و از بخت مساعد دختر، خوشحال بودند.

منیژه که حواس سایرین را متوجه صحبت پیرزن ها دید، از زری پرسید:

-         جدی! عروس، خونه ی همه ی اهل محل میره؟ (می خندد) هر جام بره، چهار تا شیشه میدند دستش؟!

-         بله منیژه خانم! هم برای تشکره و هم برا اول زندگی لازمه!

شیدا، از سوال مادرش، آن هم با لحن تمسخر آمیز، عصبانی می شود، دلیل این کار او را نمی داند و سعی می کند زودتر موضوع را عوض کند:«خب مامان رسمه دیگه!» عذرا با چهره ی همیشه خندانش، می گوید:

-         فکر کنم یکی از بهترین رسماست! مثلا من عروسم... مثلا دیگه! (قهقهه اش همه را متوجه آنها می کند) ...منِ عروس، میرم خونه ی اشرف خانم، ایشون، پا قدمی! یه دبه عدس می ده! میرم پیش باجی بتول، ایشونم یه زنبیل پیاز میده! میرم خونه حاجی، کلی گردو بادوم میگیرم (می خندد) همینجوری، اول زندگی همه چی داریم! نه؟!... نیگا کن! بهترین ترشی این محله رو بتول خانم درست میکنه، چی بهتر از این! تازه مرباهاشم حرف نداره!... وای که دهنم آب آفتاد!...

متلک زری، رنگ چهره ی منیژه را سفید می کند:

-         شما چی رو بهتر از همه درست می کنین؟ که من واسه پا قدمی خودم که اومدم خونتون اونو ازتون بگیرم!

 شیدا به داد مادرش می رسد:

-         مامان، بهترین و قشنگترین شمع ها رو درست می کنه! شمعِ شکل سیب، قلب، گل...

زری دست می زند:

-         وای! راستی؟ پس من میرم که شووِر کنم!...(مادرش دست می زند) شمعمم، مثه انار باشه ها!

منیژه در کانون توجه قرار می گیرد. هیاهوی دخترها برای گفتن شکل شمع مورد پسندشان، با اعلام نصف شدن انارها از سوی کوکب، بیشتر می شود. با خواهش شیدا، باجی بتول، قصه را ادامه می دهد:

-         ...کُجُن دِ بودم (شیدا، آخرین حرف های او را بازگو می کند) باریکلا ننه! معلومه حِواسِت جَمه...جُنِم بِرات بِگه! آجُنا میان دَر. اوِل و دُییُم و سِییُم ... همه جَم میشِن دِورِ صادق، اونِم دِ شامورتی بازی دِرمیاره، نَنِم نَنِمی را میندازه اون سرش ناپیدا! با این کُلا که بَشدِ سَرِش، کُلا همه پاسِبُنا رو وَمدُره...عِزیزم دِ هاشا هوشا، واستاده بودِ، با قاپ وَر میرُفتِه که یه دفه هشیار میشه کی صادق، سر اونِم دِ کُلا بَشدِ، نِگو که بوکِشو پُر کرده بوده!...

-         ای بر بُبا نَنِه را اِندازِش لعنت!... بر جیک و بوکش لعنت!... بر قُمارخُنه دار و بر ...

-         همه رو کی بِجُنبُندی! 

-        باجی جُن! خُوو یه خورده دِ از بدبختیاش بیگو، از اُن خانِ بی خُنِ مُن، بیگو!... از اُن جِوون خاک وِر سَر بیگو! از اُن عاشِقِ ناکام بیگو! دِ از اینا بیگو، باجی جُن!

گریه ی سوزناک لیلا،  همه را متاثر می کند. اشرف خانم و باجی بتول دلداریش می دهند. مرضیه که پا به پای لیلا اشک می ریزد، از قاچ کردن انارها دست کشیده، می آید وکنار دست منیژه می نشیند:

-        راست میگه واللا!... بُبا قُمارواز! بَبِه قمارواز! بِرار قمارواز!... کی میگه چاققو دسته شو نیمبُررِه؟ کی بیبیدِه بُب جُن، هام نِوِه ش این کارو کنه؟... خدا سنگ لَحِد بَلهِ وِر سرش!... یه آق دره بود، یه حسین خان، حالا یه حسین خرِ یه پاجُوال گُه! مالِش بَرُفت، زنِش برُفت، خُنِش بَرُفت! حالا، شِوِا دِ باس بِره تو تون حموم!...

زری، تند و تند، داستان خانواده ی حسین خان شاهسون، یا همان پدر لیلا را برای شیدا بازگو می کند.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

لبخند، عالیترین دارو برای کمبود اعتماد به نفس است! لبخند بزنید!!
جادوی فکر بزرگ/ شوارتز

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...