هنر - قسمت 4

باز دستپاچه شد! همیشه، در اولین برخوردها، کم می آورد و سردرگم می شد. به آهستگی جواب داد. زن دست دخترش را گرفت و او را، از سر راه، کنار کشید:

-          شیدا، مادر! بیا اینجا ... این آقا، امیرعلی هستن. از همسایه های جدیدمونن! اومدن که برقُ درست کنن

امیرعلی، به یاد کامی افتاد. با خودش فکر کرد:

-          انگار هنوز شیطنتش، گل نکرده!

دست به کار شد. صندلی را، در کنار دیوار قرار داد و با ایستادن بر روی آن، شروع به بازدید و امتحان کابل و سیم ها کرد. هر لحظه، از جیب یا کیسه اش ابزاری مانند فازمتر و انبردست بیرون می آورد و با دقت بسیار کار می کرد. مشغول چرخاندن و باز کردن فیوز بود که ناگهان صدای ترکیدن چیزی، در راه پله پیچید! خندید و زیر لب گفت:

-          کامی، منفجر شد!

اما خنده اش، زود گذر بود. فریادهای زن و دختر، که از شدت ترس، با تمام وجود، جیغ می کشیدند. او را نگران ساخت. از صندلی پایین پرید و نور چراغ قوه را به طرف آنها انداخت:

-          چیزی نیست، نترسید

مادر و دختر، در آغوش هم فرو رفته بودند. سعی کرد، آن دو را آرام کند:

-          آروم باشین، چیزی نیست! فکر کنم، بادکنک آقا کامی، ترکید!

این جمله، با قهقهه ی پسرک، همراه بود. شیدا که متوجه موضوع شده بود فریاد زد:

-          پسره ی خل! مردیم، دیوونه ی احمق!

کامی، در حالی که به سمت هال فرار می کرد، به شدت با در چوبی، برخورد کرد اما همچنان می خندید! زن که آرامش خود را بازیافته بود، گفت:

-         نمی دونم، از دست این پسره ی شیطون چه کار کنم؟!

-         چی چی رو، نمی دونین مامان؟! تقصیر خودتونه! از بس که لوسش کردین!... پسره ی خل!

خشم شیدا بیشتر شد. با مشت به روی نرده ی آهنی پله ها کوبید و با درد ناشی از این عمل، «آخ» بلندی کشید. امیرعلی، با گفتن «ببخشید!» آنها را به حال خود گذاشت و مشغول کار شد. سیم کوتاهی را لخت کرد و به تعمیر فیوز پرداخت. برای بستن فیوز به هر دو دستش احتیاج داشت. چراغ قوه را در دهان گذاشت و با مهارت فیوز را بست. کلید را زد. ورودی و راه پله، غرق نورشد. پایین آمد و تکه های روکش سیم را، از روی زمین جمع  می کرد که زن گفت:

-         وای! امیرعلی جان! ولش کن، بعدا جمعش می کنم ... ولش کنین و بیاین داخل!

امیرعلی، کیسه اش را به دوش انداخت:

-         نه خانم! مزاحم نمی شم. ننه صدف، تنهاست ...

شیدا:

-         ننه؟! ننه چی؟ (لحنش، حالت استهزا داشت و این طرز بیانش، موجب برافروختگی امیرعلی گردید)

-         بله، ننه صدف! مادرم هستند! الان، همسایه ها میان و ایشون دست تنهاست!

با سرعت در را باز کرد و در حال بیرون رفتن گفت:

-         ببخشید، شب بخیر، خداحافظ!

-         متشکرم. خیلی متشکرم امیرعلی جان!

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در قرن هفدهم، اگر کسی در اسپانیا به ابن سینا یا به قول خودشان آویسن، توهین می کرد، مجازات او اعدام بود!
استاد عشق/ ایرج حسابی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...