هنر - قسمت 47

زندگی مردی را که قبل از آشنایی با قمار، مورد ستایش مردم است و مایه ی سرافرازی خود و خانواده اش می باشد اما در اثر رفت و آمد و نشست و برخاست با قمار بازها، همه چیزش را از دست می دهد. تنها دخترش لیلا را، دیگر نه به نام لیلا حسین خان، بلکه به نام مادرش، لیلا مَعصُم صدا می زنند و تنها پسرش نیز پا جای پدر می گذارد و جزو قماربازهای مشهور و همیشه بازنده می شود! پدربزرگ و دایی، پسر جوان و برومند لیلا را از راه به در می کنند.

او که عزای شوهرش دارد، هنوز لباس سیاه را بیرون نیاورده، به خاک سیاه می نشیند. وقتی خبردار می شود که کار از کار گذشته است. قمار و اعتیاد از جوانی رعنا، شبحی ترسناک به جا می گذارد. لیلا، پسر را به خاک می سپارد و در اجتماع عظیمی که بر مزار جوان ناکامش تشکیل شده، همه ی مسببین را نفرین می کند. نفرین مادر داغدیده، بساط این پدیده ی شوم را از شهر ریشه کن می کند. قماربازهای حرفه ای یکی پس از دیگری، به وضع ناخوشایندی می میرند و بقیه از ترس، این کار زشت را ترک می کنند.

کسی حس و حال کار را ندارد. صدای اذان شنیده می شود. منیژه و شیدا، ناشیانه از وضو گرفتن زن ها تقلید می کنند و به نماز می ایستند. کوکب سفره ی ناهار را پهن می کند و با کمک شیدا و زری، غذا را می کشند. آش تَلخِن اِنار، رشته پلو و حلوا تنوری، همراه با سبزی تازه و نان خانگی و صد البته پیاز! درون سفره چیده می شود. «بسم الله» اشرف خانم، به منزله ی صدور دستور غذا خوردن است. شروع که می کنند، منیژه به یاد کامی می افتد اما فاطمه خانم او را از نگرانی در می آورد:

-         غصه نخور، او اَل اُن با بِچِکایگه، خُنِه هر کی که باشه، اَل اُن سر سفره س!

-         اینجُن تِرُن کی نی! (این را عذرا می گوید)

دیس ته دیگ که می آید، زری و گلی از همه بیشتر سر و صدا می کنند. سیب زمینی های سرخ شده ی ته دیگ، وسوسه انگیز است و مشتری های زیادی دارد اما پیرزن ها، به خاطر دندان، عاشق کدو حلوایی لای پلو و کدو تنوری هستند! در حین غذا خوردن، تعریف از دستپخت بتول خانم و کوکب، به میان می آید اما زن صاحبخانه با شکسته نفسی، آشپزی بارانم و کبری را بهتر از همه می داند  و ادامه می دهد:

-    ... علتش اینه که اونا جِوُنِنو و بعدشم دِ شاگرد ننه صدف وحاج خانمِن!... ماشال لا! غذای ننه صدف حرف نداره! از هر چی که دستش بیاد، یه چیزی درست میکنه که دلت میخوا اِنگشتاتتِم بَخوری!... اون کِدو رو هادِمِن! (کدو تنبل خوش رنگ را از دست مرضیه می گیرد و شروع به پوست کندن می کند) مِثِلَن نیگا، مِن هَم نَنِه صدف، یه جور کدو داشتِییم، هم رِ هم دِ مَلیم تو قَزقُن یا لا آتیش یا تو تِنور، مال اون میشه قند عسِل، مال من میشه قند شیکِر! (همه می خندند) یه رو هاش گفتم: ننه، شیتِو اینتونِ؟ خندید: کی تو دنبال سرِت کِردن، آرُم قِرار نِداری! تُن تُن غذا رو مَلی رو چراغ! فیتیله را میدی بُلا انگار همین اَل اُنه کی شووِرِت از دَر دَرسار دِراد!... خُو، یِواش یِواش بَل...(کدوی پوست کنده را برش زده و به دست مرضیه می دهد تا در وسط سفره بگذارد)... ها آره، غِذا رو باس بَلی، آسسه آسسه جا بیفتِه! حِوصِلِه کُن!

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در عشق تو آسان بود از خویش گذشتن گر در قدمت جان ندهم، مشکلم این است
گلشن کردستانی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...