هنر - قسمت 48

 

خوردن ناهار که تمام می شود، برای هر خانواده، ظرف غذای جداگانه ای آماده می شود.

-         اینم مال شووِراتون! مرد کی گُشنِش شِه هُوار هُوار میکنه! بَبُرید بَلید خُنِه وَرگِردین.

زنان مسن، بچه ها را مامور غذا بردن می کنند و خودشان روی گلیم دراز کشیده و چرت می زنند. بقیه ی کارها به عهده دخترهای جوان است. شیدا برای کمک به کوکب وزری می ماند و منیژه خانم قابلمه در دست به خانه بر می گردد.

شستن ظرف های غذا، با گفتگوی آهسته دختران جوان همراه است. موضوع صحبت، شاگردی پیش حاج خانم و ننه صدف می باشد. کوکب برای شیدا توضیح می دهد:

-        ... حاج خانم سخت گیر نیست ولی ننه صدف اُخ اُخ اُخ! صد دفه باید اطاقو جارو بزنی تا بگه خوبه. برا همین اول میرن پیش حاج خانم، بعدش ننه صدفه! دخترا باید برا یاد گرفتن هر چی، برن پیش یکی از زنا! مثلا برا ترشی ریختن میان پیش بتول خانم! برا سبزی خشک کردن، اشرف خانم! برا مربا، میرن پیش آبجی کوچِی! اما اَمُن اَمُن! آخرش باید بری پیش ننه صدف! دیپلمتو اونجا میدن! 48

سپس از زری که چند ماه قبل، برای سبزی خشک کردن، پیش اشرف خانم بوده، می خواهد داستان آن روزها را برایشان بازگوکند:

-        زلیخا گفتی و کردی کبابم!(سر تکان داده و می خندد) سبزی خشک کردن!... آره، اسمش آسُنِه. اول گردگیری خُنه، بعد جارو پارو، بعد پرده شستن، پرده ی اینور در، پرده ی اونور در! تو خُنه دِ پشه نباید پر بزنه!... اونوَخ، یه وانت، یه وانت سبزی میاد! هانیش تو حیاط و: پاک کن، بشور، آبشو بیگیر، از لا هف پرده رد شو! ببر بریز تو اطاق!... یه بار نعنا، یه بار شیوید، یه بار ترتیزِی، سبزی اِشکنه، سبزی دوغ، سبزی ... اُووَه! هر رو تموم زنا میامدِن اونجا... (صدایش را آهسته می کند) اشرف خانوم، مثه جلاد بالا سر همه بود. بدا بحالت کی درست کار نیمیکِردی. یه تشر و یه هُوار!... ولی آخرش،آخرش... به به! چه سبزی یایی! کیف میکردی! هام همه می داد. از خُنه خان تا داد ممد!         

تازه ظرف های خشک شده را به آشپزخانه برده بودند که باجی بتول بیدار شد. او که بلند شد، همه بیدار شدند. منیژه هم برگشت. پس از خوردن چای، کار دانه کردن انار و پخت رب، از سر گرفته شد. شیدا این بار، با اشتیاق کنار پیرزن نشست.

-       ... ها ننه! بقیه شو بِگِم، چشم! ... جُنم بِرات بِگه... بِلَخِرِه عصری بوده، زَندُنیا تو حِیاط دِ بودِن. یه دفه صادق میبینه، عباس شمر با سیبیلای تُو داده جِلِوش سبز میشه...یا امام غریب!... به هم کی میرسِن، عباس چش و ابرو میا! کی: «ها صادق خَوِرییه؟» ...میگه: «مِنو بَبُر تو، تا واشِت بِگِم» ... از اونور ...عِزیزم کی دَم در حِصار، جُولُن میداده و یه بَن، همه کِس و کار صادقو دُشنُم میداده! یهوکی! میبینه یه زَنِی کی یه بِچِی بُغالِشه، دارن میفتِن زِمین. جَلدی میدِوه جِلِو، ننه و ببه را بُغال میگیره و سالِم مَلِه زِمین! ...بِچِکیگ! که منگل بوده، دس میکشه وِر سیبیل عزیز و بِنا میکنه خِندیدِن، عزیزم دِ از اُنجُن کی کار خدایه، هانیشداده رو زمین و هَم او بازی میکنه! زنِی کی رخت و لباساش اعیونی بوده، هِی دس بِچِه رو می کشیده اونم نیمیرُفته! تا عزیز بُغالِش میگیره و پشت سر او را میفتِه! ... میبینه زنِی رفت تو شهربُنی!... واسا ننه!... کوکب! برفتی از لاهیجُن چایی بیاری؟...

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

ستاره های فلک را شمردن آسان نیست حساب داغ دل ما که می تواند کرد
صائب تبریزی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...