هنر - قسمت 50

همه هاجُ واج بَمونده بودن اما وَختی عِزیز خندید و هاگفت:

-      اَل اُن مسعود و طاهره، دارن عقد می کنن!

یِی دَفِگی، اونا زَندُنو بَشدَن رو سرشون. مرضیه و گلین باجیم کی اونور حِیاط بودییِن، از هُوار هُوار اونا خَور دار میشن!... زَندُن میشه رقاص خُنه! عِلی رو مَلَن سر هالای و یه در مییُن، آجنا و قماروازا، دس همو هاگیرفته و یِللی میرِن ... مرضیه کی خووارِ شیریِ یِدُلِه از اون ور بنا میکنه:

-      بادا بادا مبارک بادا...

تا رییس شهربُنی سر اُفتِه، اینا وسط حیاط یِللی میرن!... قمیا کی از در شهربُنی رد میشدِن وامیستِن تامشا! ... عزیزم،  بِچِه رو بَشدِه بود رو کولِشُ  اون وسطا دِ هالای میرُفت که یِهُوکی رییس آجُنا بیامِد دَر، نَنِه ی بِچِی دِ همراش بود! نِگوکی زَنِی، دختِرِ رییس شهرِبُنییه! رییس، هام هیشکی هیچی نگفت. رِجبِلی را بَبُرد تو ساختِمُن و دُختِرِشِم که اسمش مهناز بود، بَموند تو حِیاط پیش عزیز!... سر ظهر بود کی خَوِر شُدِن، عباس گاو صدا! هم دیگ های پِلُو از سُوِه بیامدِه! ... نِگَهبُنا، دِروازه را وا کِردن و کامیُن عباس بیامِد تو!... غِذا رو نَنِه سِیف اله، از اُوِه بیاردِه بود.

خُدِشِم دِ هَمرا عباس بیامدِه بود. دیگا را نَشدِه بودِن پایین که رِجبِلی از تو ساختِمُن، عِزیزا صدا زد. عِزیز و مَهناز و بِچِه بَرُفتِن تو... یه چَن دِقِه دیگه، مَرضیِه و گَلین باجییِم دِ بَبُردِن تو! همه گوش وا اُنجُن داشتِن که صدای دس بِزدِن و هِلهِلِه رو بِشنُفتِن!... عُذرا بَخُن ننه!...(عذرا، ترانه ی مورد علاقه ی پیرزن، یعنی خاطرخواه را با همراهی سایرین می خواند و پیرزن نفسی تازه می کند)... تو این هیر و ویر، رییس قشون جاندارمری هم بیامِد تو. سُوه ایا کی میدنستن رییس جاندارمری، وا اون چوبدارا پیغم هاد داده:

-       چوب بِزِنی، چوب بَخوری! اینا که دیدین، قماربازاشن اگه چوبداراش بیان،  واویلا!

واسش صلوات بفرستادن. او که برفت تو، رجبلی و مرضیه و گلین بیامدن بیرون. همه دور اونا جم شدن. مرضیه دساشو بلا گرفت:

-       چشم دشمن کور! دادا عزیزم د دوماد شد! بادا بادا مبارک بادا...

هیشکی از حرفای او سر در نیاورده بود واسه همین رجبلی گفت:

-        ای ببا! خوب عزیز و مهناز میخوان عروسی کنن!

هالای این دفه دیگه تام شایی بود! سرهالای صادق بود کی یه نفس همه را از پا بنداخت. خوب کی از نفس بیفتادن، ننه سیف اله چادرو بس ورقلشُ و بساط ناهارو پن کرد. اوول واسه قمیا غذا کشید.چوبدارام، کی نمک گیر شده و دیدن هوا پسه و ضرب چوب شعبون و داداحمِد و رضاپَلِونو قَبلِن بَخورده بودن، گُذِش کردن! جِوُنِی سُهُن پِزَم رضایت داد و کار تموم!

همه هم ر هم میان گاراژ سوه! هر شی سوه ای تو قم د بوده خوردار میشه. اتوبوس و کام یونا را پر میکنن و را میفتن! عزیزو عروسشم رو همرا ماشین شهربنی میارن. هنو طاهره بله رو نگفته بود که اینا از دروازه قم بیامدن تو شهر. دم درسار خونه عفت کی برسیدن، تقی سیا، یه گاو بکشت قد چی! ... «اینم گیله آخر! وسسلام!»

پیرزن درست گفته بود، آخرین دانه ی انار با حرف «...قد چی!» او همزمان شد.

ادامه دارد ...

 

 

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

مگر هیتلر مشعوف به رژه ی سربازان منظم و پر صلابتش نبود؟ مگر استالین سرمست نبود از اقتدار خویش؟ یا ایدی امین، دیکتاتور افریقا، وقتی تخت روانش را شش تاجر انگلیسی بر دوش می کشیدند؟
گلوله بد است/ مسعود بهنود

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...