هنر - قسمت 51

دخترهای جوان به سرعت مشغول جمع و جور کردن قابلمه و سبد و پوست انارها شدند و بقیه ی زنان به صاحبخانه و عروسش که از صبح کار آبگیری دانه ها و پخت رب را انجام می دادند، پیوستند. در دو ساعت بعدی، هیچکس حرفی نمی زد و همه سخت به کار پرداختند. استفاده از دستگاه آبمبوه گیری برقی کارها را راحت کرده بود و این بخش از کار سریعتر انجام شد.

دم دمای غروب بود که آخرین دیگ بار گذاشته شد و اولین رب تولیدی که ساعتی از اتمام پخت آن می گذشت و سرد شده بود، توسط اشرف خانم و باجی بتول مورد امتحان قرار گرفت. مزه و طعم و رنگ رب، مورد پسند پیرزنان سخت گیر! قرار گرفت و کار پر کردن «بیستو»ها آغاز گردید. در این مرحله، دخترها اجازه ی استراحت پیدا کردند.

هر سه ی آنها به همراه گلی، تخت چوبی را به کنار حوض منتقل کرده و با انداختن قالیچه های خرسک، بر روی آن دراز کشیدند. شیدا که فرصتی برای سوال کردن پیدا کرده بود، در حالی که به آسمان پر ستاره نگاه می کرد، گفت:

-         بچه ها! یه سوال؟ من داستان طاهره و مسعود را فهمیدم اما... این قضیه ی عروسیِ مهناز و عزیز چی بود؟

زری، گلی را پی آوردن آب فرستاد و کوکب با صدای آهسته ای گفت:

-         باجی! اینجای قصه هاشو درز می گیره... بیبین! مهناز یه زن بیوه و عاشق بچه ش بوده. میگن خواسگارم زیاد داشته اما همه شون ننه هه رو می خواسسن و توجهی به اون طِفلِی نداشتن! تا اینکه عزیزو میبینه که به بچه ش محبت میکنه و گلنازم...اسم دختره، گلناز بوده... گلنازم ازو خوشش آمده و از بغلش پایین نمی آمده! اینه که به باباش جریانو میگه. اونم رجبلی را واسطه میکنه و سر آخر از عزیز می پرسن و اونم کی فقط یه ببا ننه ی پیر داشته به شرطی که مهناز با اونا زندگی کنه، قبول می کنه! ... آخر قصه، جای دیگه اس!

-         مگه باز مونده؟!

-    آره، پس چی؟ آخرش از اولش بهتره! بیبین! مهناز که مال و منال داشته، تو بازار تهرُن یه در دکن واسه شوهرش وا می کنه و ببا ننه ی اونم د میبره تهرُن، خنه خودش! اونا یکسال بعد، پشت سر هم می میرن. سال بعدش! ببا ننه ی مهنازم که اصلن لرن! تو یه تصادف فلج میشن. این دفه نوبت عزیزه که اونا رو میاره پیش خودشون و مواظبشون میشه! ببا مهناز که رییس شهربانی بوده، همه مالشو میده به دامادش و عزیز که تا دو سال قبل رو ماشین مردم رانندگی میکرده میشه: حاج عزیز!                

-         و ... یعنی تموم شد؟

-         آره دیگه اینجا تموم میشه. الان اونا غیر  گلناز دو تا پسر دارن و هنوز دارند از ببا ننه ی مهناز مواظبت می کنن!

گلی با پارچ آب یخ، بر می گردد. دخترها پس از نوشیدن آب، کمی استراحت کرده و آن گاه به آشپزخانه می روند تا غذا را آماده کنند. کامی بالاخره بر می گردد و به نگرانی مادرش پایان می دهد. پسرک می گوید تمام روز را به اتفاق مُرِی در خانه ی ننه صدف بوده است. شام امشب، شامی نخودچی با شیره است. شوخی های اشرف خانم و لیلا در مورد اولین غذایی که برای شوهرانشان پخته بودند، سفره ی شام را به محیط شادی تبدیل می کند. مانند ظهر، بشقابی از غذا، برای آقایان کنار گذاشته شده و بتول خانم، زودتر آنها را  به خانه می فرستد.

آقای تیموری با اشتهای بسیار، شام لذیذ را می خورد و همزمان به داستانهایی که همسر و دخترش برایش حکایت می کنند، گوش می دهد. آن شب، خانواده ی چهار نفره تیموری تا دیر وقت بیدار می مانند.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

معاویه گفت: قبیله ی تو، چقدر تو را خوار دانسته اند که نامت را جاریه(کنیزک!) گذاشته اند! و او گفت: قبیله ی تو، چنان ترا خوار داشته اند که معاویه(ماده سگی که بسیار عوعو کند) نامیده اندت!
کشکول شیخ بهایی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...