هنر - قسمت 52

کلاس امروز، آخرین جلسه ی آموزش قالی بافی در شهریور ماه محسوب می شد. این خبر را ننه صدف بعد از رفتن سکینه خانم، اعلام کرد. علت تعطیلی، ظاهراً عروسی یکی از دخترهای محله در دو سه روز آینده بود. خبر دقیق را سر ظهر، آبجی مرضیه داد. گویا شب گذشته، مجلس خواستگاری منیره، دختر آقا نجفِ دکاندار و بدری خانم، بوده و به علت بیماری پدر داماد، قرار شده، عروسی هر چه زودتر برگزار شود. آبجی در حال دادن گزارش بود که پسرها وارد خانه شدند.

طبق معمول، محمود، با صدای بلند، حرف می زد و شوخی می کرد:

-         پا قدم منه دیگه! تا اومدم تو این محله، دخترا، دارن یکی یکی شوهر میکنن!

-         آره واللا، خوباش دارن میرن!(این صدای کیومرث است)

-         میگم، میخواین یه دس بکشم سر ننه صدف و فردا صبح اونم بره خونه ی شوور!

آبجی مرضیه می خواهد حرفی بزند که صدای کیومرث شنیده می شود:

-         همین دسا رو کشیدی که بابات، پشت هم، زن میگیره!

دخترها متحیر از شوخی پسرها، به ننه صدف نگاه می کنند. پیرزن از شنیدن این حرف ها، نه تنها ناراحت نیست، بلکه به شدت می خندد:

-         خب، آسید محمود! به مبارکی! دوماد کیه؟

پسر جوان به داخل کارگاه سرک می کشد.

-        سلام ننه! به به! چه گلایی؟ اینا واقعی یَن؟ (زری: پررو!) گلای قالی رو میگم! (می خندد) راستی ننه، همه ی دخترا که زود زود، شوور نمی کنن، نه؟(ننه می خندد:نه!) پس ایندفه بگین، حبیب آقا، از کوزه گریا، یه چند تا خمره ی بزرگ بیاره واستون!

-         واسه چی، شیطُن؟

-        لازمتون میشه! همین الانشم، دیره! اونا رو بچینید اینجا!(به جایی که دخترها نشسته اند، اشاره می کند) از الان، داره بوی ترشی میاد! اوف، اوف، اوف!                 

لیلا، کم نمی آورد و دست به کمر جوابش را می دهد:«نمکدون! واسه همین ترشیا بوده که زدی به تیپ و تاپِ رفیقت، فری؟ (به زری چشمک می زند) فکر کنم طرفت، پیاز ترشی بوده، اوف، اوف، چه بویی؟!»

این گفته با کف زدن و خنده ی دخترها همراه می شود. دستی به داخل دراز شده و محمود را از کارگاه بیرون می کشد و به دنبال آن صدای مجید به گوش می رسد:«خوردی؟! نوش جونت!» پسرها ناچار به تسلیم شده و بی سر و صدا، به اتاقشان می روند. دقایقی پس از رفتن آنها، ننه صدف، کلاس را تعطیل می کند و با گفتن:«امیر علیم، داره میاد!» از اتاق خارج می شود.

دخترها در حین ترک کارگاه هستند که ننه صدایشان می زند:

-         بیاین اینجا

به طرف آشپزخانه می روند و همزمان امیرعلی و مُری وارد می شوند. شیدا برای دیدن پسر جوان، برداشتن چیزی را بهانه کرده و به داخل کارگاه بر می گردد. فریاد «نون تازه» ی مُری، پسرها را از اتاق بیرون می کشاند و راهرو شلوغ می شود. صف جلوی آشپزخانه، راه رسیدن به اتاق را مسدود کرده است. ترفند شیدا و رفت و برگشت سریع اش، موجب روبرو شدن او با امیرعلی که در انتهای صف سرگرم خوش و بش با مجید است، می گردد. در پشت سر او می ایستد و به گفتگوی پسرها گوش می دهد.

-         ... یعنی صبح تا شب میری میدون؟

-    آره خب، شاپور خان مریضه و بچه هاش کوچیکن! برا همینم ننه صدف منو فرستاد اونجا. شبا تا نصفه شب اونجائیم! حالا خوبه که  مرتضی باهامه. واقعاً خیلی کمکه! ظهرام که کار کمتره، یحیا، یه دو سه ساعتی میاد جای ما!

-         مغازه ی شاپور که مثه قهوه خونه س!

عبور دخترها که هر کدام کاسه ای در دست دارند، به گفتگوی آنها پایان می دهد. محمود و کیومرث هم بعد از مُری، کاسه های غذا را دریافت می کنند و به اتاق خودشان می روند. با خلوت تر شدن راهرو، مجید، جلوتر می رود. در این هنگام مُری، که کاسه به دست در کنار درب آشپزخانه ایستاده است، با اشاره ی دست و حرکت لب، امیر علی را متوجه حضور شیدا می کند. دختر سلام کرده و با شنیدن پاسخ پسر، جلو آمده و شانه به شانه ی او می ایستد.

... شیدا خانم! شما بفرمائید.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

معاویه گفت: قبیله ی تو، چقدر تو را خوار دانسته اند که نامت را جاریه(کنیزک!) گذاشته اند! و او گفت: قبیله ی تو، چنان ترا خوار داشته اند که معاویه(ماده سگی که بسیار عوعو کند) نامیده اندت!
کشکول شیخ بهایی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...