هنر - قسمت 53

ننه صدف صدایش می کند:

-         امیرعلی، ننه! تا لباستو عوض نکردی، واسسا که یه کاسه بدم، ببری واسه بارانم!

«سلام، چشم» ی گفته و در کنار دختر منتظر می ماند. نوبت آن دو که می رسد، با هم وارد آشپزخانه می شوند. ننه صدف کاسه ها را پر می کند:«با سینی ببر». امیر علی هر دو کاسه را داخل سینی گذاشته و به اتفاق شیدا و مُری از خانه بیرون می آیند. دم درب، پسرک را روانه ی منزلشان می کند:«آقا مرتضی، برو خونه و چهار، اینجا باش»

طبق معمول،در این موقع روز، خبری از کوچولوهای پر شر و شور محله نیست و کوچه در آرامش کامل به سر می برد. شیدا با تردید شروع به صحبت می کند:

-         کلاسمون از امروز تعطیله. میگن عروسیِ منیره س!

-         آره؟! ... (سینی را از دست راست به دست چپ می دهد) خب، واسه همینه که کلاس شمام تعطیل شده!

-         می خواین بدینش به من، سینی رو میگم! (امیرعلی نگاه سرزنش آمیزی به او می اندازد) ببخشید! گفتم خسته نشین!آخ...

جمله اش را ناتمام گذاشته و از درد بر روی زمین می نشیند. امیرعلی با نگرانی در کنارش زانو می زند:«چی شد؟»

-         نمیدونم. مثل اینکه یه چیزی رفته تو پام. آخ (اشک در چشمهایش حلقه می زند) وای، آخ!

-    صبر کن(سینی را روی بازوها قرار داده و لبه ی آن را محکم و با دو دست می گیرد) ببین! دستت رو بذار رو شونه م و یواش، یواش، بیا تا دم خونه ی فاطمه خانوم.

دو طرف درب خانه ی فاطمه خانم، مطابق اسلوب معماری قدیم، سکوهایی آجری قرار دارد که محل نشستن رهگذران و مراجعان خسته می باشد. شیدا بازوی خم شده ی او را می گیرد و بر روی یک پا بلند می شود. دست خود را روی شانه ی وی قرار داده و آن چند قدم را با سختی طی می کند.

جلوی خانه که می رسند، از درد بی تاب شده و جیغ می کشد و خودش را بر روی سکو پرتاب می کند. امیرعلی، سینی را روی سکو گذاشته و در حالی که با مشت و لگد به درب خانه می کوبد، به معاینه ی پای  او می پردازد. کفش اش را بیرون می آورد و از دیدن خونی که داخل کفش و جوراب جمع شده است، هراسان می شود. قبل از بیرون آمدن فاطمه خانم، مینا، که گویی همیشه پشت درب خانه اشان کمین کرده، متوجه ماجرا می گردد و در عرض چند ثانیه، تعدادی از همسایه ها را خبردار می کند!

جوراب شیدا را که بیرون می آورند، خون ریزی بیشتر می شود. با تکه پارچه های داخل متکای فاطمه خانم، پا را تمیز می کنند، برش عمیقی به صورت اریب در کف پای دختر وجود دارد اما علت بریدگی مشخص نیست. تلاش چند باره ی زن ها، برای بستن جراحت، بی نتیجه است و خون ریزی بند نمی آید. امیرعلی، مینا را به دنبال علی می فرستد. پای شیدا با بستن پارچه روی پارچه، به حجم بزرگی، تبدیل می شود. علت حادثه را زمانی پیدا می کنند که کفش را وارسی می کنند. تیغ ژیلتِ صورت تراشی به صورت عمودی در کفش فرو رفته و از کف کفش بیرون زده است!

علی با وانت نیسان آبی سر می رسد. امیرعلی بدون فوت وقت، شیدا را بغل زده و در پشت وانت جای می گیرد. فرصت معطلی برای همراه بردن زن ها وجود ندارد. با سرعت به سوی بیمارستان تازه ساز «شیر و خورشید» حرکت می کنند. وجود درمانگاه صدیق در مرکز شهر، باعث شده تا بیمارستان جدید، موهبتی برای روستائیان و مصدومان سوانح رانندگی باشد.

کار مداوا و بستن جراحت به سرعت انجام می شود. منیژه و کامدو به همراه صغرا خانم و عباس آقا، زمانی به آنجا می رسند که کار پانسمان انجام شده و آنها در حال ترک بیمارستان هستند. گریه ی کامدو با دیدن پای مجروح شدت می گیرد. پسرک شیطان، زودتر از مادر، جلو دویده و هق هق کنان، خواهرش را در آغوش می گیرد و بارها او را می بوسد. این عمل وی، بهت و خوشحالی، شیدا را به دنبال دارد.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

معاویه گفت: قبیله ی تو، چقدر تو را خوار دانسته اند که نامت را جاریه(کنیزک!) گذاشته اند! و او گفت: قبیله ی تو، چنان ترا خوار داشته اند که معاویه(ماده سگی که بسیار عوعو کند) نامیده اندت!
کشکول شیخ بهایی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...