هنر - قسمت 54

به هنگام بازگشت، شیدا، وضعیت پایش را بهانه کرده و به همراه امیرعلی و کامدو، در پشت وانت نشست. نزدیک محله بودند که علی بوق ماشین را به صدا در آورد. همزمان، کامدو که عاشق وانت و کامیون بود و در تمام طول مسیر، پشت تاج اتومبیل ایستاده بود و خیابان ها را تماشا می کرد، شروع به داد زدن کرد:

-          آی ی ی ی ی! همه اومدن پیشوازت، آبجی!

امیرعلی، برای آن که شیدا صدایش را بهتر بشنود، به طرف او خم شد و گفت:

-         تاثیر رفیقش، مرتضی ست! حالا دیگه به خواهر میگه: آبجی!                 

هر دو می خندد و شیدا می گوید:

-         اینکه خوبه! میترسم کم کم مثه پیرزنا بهم بگه، باجی!

حیرت منیژه و فرزندانش زمانی بیشتر شد که اتومبیل ها وارد کوچه شدند و آنها، انبوه جمعیت را مشاهده کردند. انگار تمام اهل محل در آنجا جمع شده بودند. پیش از آن که وانت توقف کند، شیدا، فرصت را غنیمت شمرده و از امیرعلی تشکر کرد:

-         ممنونم! اگه نبودی...(از لبخند پسر قوت قلب می گیرد)... حاضرم که باز پام(هیاهوی جمعیت اوج می گیرد)...این...اگه تو باشی!

نمی داند که آیا او در میان این همه سر و صدا حرف هایش را شنیده یا نه؟! ولی از گفتن راز دلش احساس آسودگی می کند. با ترمز علی، دخترها دور وانت حلقه می زنند. امیرعلی دستش را می گیرد تا بلند شود و زری و زهرا و بارانم به او کمک می کنند، تا پیاده شود. دیدن بارانم، که با محبت او را می بوسد، بیش از همه چیز وی را تحت تاثیر قرار می دهد.

با رفتن اهالی محل، فقط دو نفر: بارانم و زهرا، نزد خانواده ی تیموری می مانند. امیرعلی هم علیرغم اصرار فراوان منیژه، با گفتن:

-          ببخشید، باید برم سرکار

به همراه مُری که خود را به او رسانیده، آنجا را ترک می کند.    

طرف عصر و ساعتی پس از بازگشت آقای تیموری، اولین عیادت کننده که زری باشد، از راه می رسد. خبر آمدن حاج خانم و زن های محله را که می دهد، منیژه دستپاچه می شود. با جیغ و داد، شوهرش را از خواب بیدار می کند:

-    ... وا، پاشو تیموری! یه لشگر آدم داره میاد و تو گرفتی خوابیدی؟...کامی اون آشغالارو جمع کن... زود باش مرد!، اصلا تو خونه میوه نداریم! فقط یه خرده اناره و بس! وای از دست تو!

آقای تیموری مانند بچه حرف شنوی، قصد تعویض لباس را دارد ولی با شنیدن سخنان زری و زهرا، به اتاقش باز می گردد.

-         نه آقای تیموری، نیازی نیست. الان، اِنقده برا شیدا، میوه و آجیل و شیرنی میارن که تا شب چله، بسستونه!      

-         دارن میان عیادت مریض! مهمونی که نمیان!

-         ببینن شما تو زحمت افتادین، ناراحت میشن! هنو اخلاق حاج خانوم و ننه صدف اینا، دستتون نیومده؟!

منیژه خانم هم به ناچار تسلیم شده و به حاضر کردن چای و شربت اکتفا می کند. بنا به پیشنهاد بارانم، در اتاق پذیرایی، مکان مناسبی را به شیدا اختصاص داده و او را از طبقه ی بالا به پایین می آورند. دقایقی بعد، گروه پیر زن های محله مانند: اشرف خانم، باجی بتول، مرضیه ممد، بهجت خانم و ... و پس از آنان، ننه صدف و حاج خانم با همراهی جمعی از زنان پابه سن گذاشته، وارد می شوند. هر یک از عیادت کنندگان، به محض رسیدن، و در حین احوالپرسی، کیسه، جعبه یا نایلونی را که همراه دارد، در کنار رختخواب شیدا قرار می دهد.

دخترها مشغول پذیرایی شده و منیژه با خیال راحت در کنار بستر شیدا می نشیند. گفتگوی زن ها، در مورد ساخت داروی خانگی مخصوص بریدگی ها می باشد. اشرف خانم، نظر مرضیه را تائید می کند:

-         ...آره خووار جُن، یادِمِه تو بِزِن بِزِن یِلِ بادییا، رِئیس حسینو با قمه بِزدِه بودِن، از اینجُن تا اونجُن! (پشت دستش، از بازو تا مچ را نشان می دهد) اُف، اُف، اُف! ... واسه نَنِش خَوِر بَبُرده بودن و اونِم دِ، دَ بیستا تخم مرغو بِشکِستِه بود و پوستاش رو بیریختِه بود، تو سورکو و آردِش کِردِه بود. رِئیس حسینو کی بَبُردِ بودِن خُنِه. نَنِش، آردو بیریختِه بود روش و با کُنِه مُنِه، سِف بِسسِه بود!

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

عقب نشینی آنتوان از ایران در سال 36 قبل از میلاد، ما را به یاد عقب نشینی ناپلئون از روسیه در زمستان 1812 می اندازد و ما می فهمیم که ایرانیان هجده قرن زودتر از روس ها، دمار از روزگار یک مهاجم رومی در آورده اند!
ذبیح اله منصوری

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...