هنر - قسمت 55

تا زن چاق، چای را هورت بکشد، بهجت خانم، دنباله ی حرف او را گرفت:

-         اشرف، راس میگه، اون روزا یِلِ بادییا، بِزدِه بودِن وِر هَم! دعوا سرِ اُو بود. میزداشِم (شوهر خواهرم)، هم رِئیس حسین، هِمسادِه بود. مِنم با باجیم بَرُفتِم خُنه شون. قِشقرقی بود، اون سرش نا پیدا!... خُو اشرِف جُن، بقیشو ها گو!

-         ... ها، جُنم واشت بگه! پوست تخم مرغو کی بیریختِن رو دس، سه روز نَشدِ بود کی دَس، دُرسِ دُرس شد. انگار نه انگار!...

صحبت زنان پیرِ محله تمام شدنی نبود. هر خاطره، خاطره ی دیگری را زنده می کرد و هر نشانی از گذشته، آنها را به بازگویی تجربیاتشان ترغیب می نمود. آنچه در این میان برای شیدا جالب تر به نظر می رسید، حضور پر رنگ زن ها، در تمام قصه ها و سرگذشت ها بود. داشت به این موضوع فکر می کرد که عذرا خانم وارد شد و هنوز ننشسته گفت:

-         بیامدِین اینجُنُ و یه خِروار کارو بَشدِین واسه کی؟ 

بهجت با خنده جواب می دهد:

-         اِی بُبا، یه تُک بیامدیم، احوالپرسیِ منیجه خانوم و شیدا جُنُ!

-        خُب، نَنِت خوب، بُبات خوب! اَل اُن شِو میشه و فِردام کی عروسیه، حالا تونِم دِ بیشین اینجُن دِ واسه اینا قصه ی ملک بهمن بیگو! اصن ولش کن باجی (رو به منیژه) منیج خانوم، تو دم و دسگات، از این چینی یای گل سرخی پیدا میشه یا نیمیشه، کی هادی بَبُرِم؟

منیژه، متوجه درخواست او نشده، لذا نیمه گنگ، تکرار می کند:

-         چینی؟

و ابروهایش به نشانه ی نفهمیدن، به شکل علامت سوال درآمده است که زری به دادش می رسد:

-        برا عروسیِ منیره، ظرف جمع می کنند!

و کبری ادامه می دهد:

-        هیشکی که این همه ظرف نداره، واسه همین، چینیی یایِ یه شکلُ از در و همسایه اَمُنِت میگیرن! رسمه دیگه!»

بالاخره منیژه، موضوع را دریافته و برای آوردن ظروف به آشپزخانه می رود.

بحث حاضرین، از دوا و درمان سنتی به مراسم عروسی تغییر جهت داده و این بار گوی صحبت به دست عذرا خانم می افتد.    

-       بَلید واسه اینا (به دخترها اشاره می کند) از قِدیم نِدیما بگم... (بهجت خانوم، سر به زیر انداخته و می خندد: دوباره نَقل عروسی بُباشِ)... میخوای از عروسی ننه تو بگم. اِو! ذِلیل نَش دِ!... اِمرو کارم زیادِ، هَم تو، سَر وِ سَر نی مَلَم... ها جُنِم واشِتون بگه، ننه خدا بی یامُرزِم کی بَمُرد، من و باجیم و دادام، بِچِی بودیم (تکه ای نان قندی در دهان می گذارد) به به! کار آبجی صغراس؟! ...ها، بِچِی بودیم و شِیطُن. هر کی رو مییاردِن کی مارو تر و خشک کنه، سَر دو رو، پا مَش به فِرار! دِ برو کی رفتی! ... بی بیم دِ جُنِشُ وَردُش دُ بَرُفـت... بُبا بیچارِم کی از صُب تا شُم، یِه کِله، خِش می زد و پُشتِ بُنا رو کاگِل می کرد، آخِر سَرِش، بِه اَمُن بیامِد و یه رو، ما رو وِل کِرد و بَرُفت کی بَرُفت!... (نقلی را به دهان گذاشته و مزه مزه می کند) به به!شیکر پنیره، ها؟! ...فِردا، پَس فِرداش، خال جُنِم، هَمرا یِه زَنیکه داهاتی، بی یامِد خُنِه مون. اونُ بَش پَلو ما وُ بَرُفت. شِو زَنیکِه هیچی هَم ما نَگُف اما فِرداش، اُخ اُخ، فِرداش! نِگو و نِپُرس!...هَنو کی هَنویِه، یادش میف تِم، چار ستونِم، عِینِهو بادبادِی میشه! الهی کی بَختِی بیف تِه وِر جُنِش!  یِه، یِه هفته، اون زَنیکِی بُبامونُ دِر بییارد، تا اون رو کی نَن بزرگ علی سِس، بی یامد دمِ دَر سار!  (زهرا با سینی چای وارد می شود) دستت درد نکنه زهرا جُن! ایشالا عروسیت... (چای داغ را با نعلبکی برداشته و رنگش را نگاه می کند) به به! چای شاه نِشُنه

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

مگر هیتلر مشعوف به رژه ی سربازان منظم و پر صلابتش نبود؟ مگر استالین سرمست نبود از اقتدار خویش؟ یا ایدی امین، دیکتاتور افریقا، وقتی تخت روانش را شش تاجر انگلیسی بر دوش می کشیدند؟
گلوله بد است/ مسعود بهنود

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...