هنر - قسمت 5

امیرعلی در را بست و بیرون رفت. به طرف دیگر کوچه رفت. نصیحت مادرش را به خاطر آورد:

-        دم در خونه ای که دختر دارن، زیاد وانیسا! مردم، حرف مفت می زنند

در فکر نحوه ی تلفظ شیدا بود:

-        ننه؟! ننه، چی؟!

آزرده شده بود. صدای «تاق!» او را به خود آورد. برگشت و به ساختمانی که از آنجا بیرون آمده بود، نگاه کرد. چهره کامی می رفت که در پشت پنجره ی راه پله، پنهان شود، که صدای برخورد سنگ دیگری به چهارچوب پنجره، شنیده شد. کامی فریادی زد و لحظه ای بعد چراغ راه پله بالا خاموش شد. امیرعلی، با دیدن پسرکی که تیر و کمان در دست، به او نزدیک می شد، خندید. پسرک فریاد زد:

-        اوستا سلام! کیفور شدین؟ زدم، فازشُ پروندم! دَندُن ریگیش مُورِی (مارمولک)! می خواس آب بیریزه روت!

لبخند شیرینی، بر لب داشت. با امیرعلی دست داد و در کنار هم، به راه افتادند:

-        خب، مُرِی تو کجا بودی؟!

-        وال لا! (پیژامه اش را بالا کشید و پاهایش را در دم پایی ابری سفت تر کرد و هم پای امیرعلی قدم برداشت) واس داده بودم، شما بیای! دیدم، با اونا اومدین. چراغ، کی روشن شد، رفتم تو درگای خُنه ی غلمُسِین خان. از اونجا دیدم، این پِسِرِی، خیالاتی داره! ... اما خوب بِزدم، ها!»

-         آره، مُری، اما مواظب باش به چشم مردم، سنگ نزنی! مواظب شیشه هام باش!

-         چش اوستا!

پسرک، از همگام  شدن با استادش، خوشحال بود. صحبت کنان، به خانه رسیدند. در حیاط، نیمه باز بود و صدای درهم و برهمی از داخل، به گوش می رسید. امیرعلی، پسرک را به طرف جلو،  هل داد:

-         بدو مُرِی، بدو که دیر شد!

هردو با عجله وارد شدند. روی تخت ها و گوشه کنار حیاط، پانزده بیست نفری، از زن و مرد و کوچک و بزرگ، نشسته بودند. تخت ننه صدف، زیر وزن سنگین، فاطمه خانم، خانم منصوری، ام لیلا و مادر بهی، شکم داده، به نظر می رسید! تخت دوم نیز، در اشغال: آبجی مرضیه، زریِ بتول و سکینه خانم و دختر کوچکش گلی، قرار داشت. دخترهای خانم منصوری (ملیحه و مینا) هم، روی زیلوی کف حیاط ،ولو شده بودند. جایگاه مردها، وضعیت بهتری داشت. غلامحسین خان و میرزا، آقا حبیب و عباس آقا، ابوالحسن خان، آقای منصوری و سعید آقا، در کنار باغچه و روی گلیم نشسته بودند. داشتند، در مورد: مفید بودن حمام صبح زود و سر حمامی جدید و حمام «ابن شیخ»! حرف می زدند.

مُری، دست استادش را فشرد و خودش را در پناه او قرار داد. امیرعلی، سلام کرد. برای بعضی دست تکان داد و به کنار تخت ننه صدف رفت.

-         تموم شد ننه؟

-         بله، چیزی نبود. فیوزشون پریده بود!

-         وا! فیوز کی بِپپِریدِه بوده؟ (اینو فاطمه خانم گفت)

-         فیوز کسی نپریده! فیوز خونه ی مستاجر دکتر جلیلی بود!

از این پرسش و پاسخ، همه خندیدند. مُرِی، یواشکی دستش را از دست او بیرون آورد و کنار پاهای ننه صدف، روی زمین، نشست. این پسر بچه ی تخس و شرور، که یک شهر از دستش به فغان آمده بود، در مقابل ننه صدف و امیرعلی و البته حاج حسین، ساکت و آرام می شد. امیرعلی، کیسه اش را به میخ گوشه ی دیوار آویزان کرد و به طرف مردها می رفت که صدای کوبیدن در شنیده شد.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

ستاره های فلک را شمردن آسان نیست حساب داغ دل ما که می تواند کرد
صائب تبریزی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...