هنر - قسمت 56

-    ها، جُنم واشِت بگه، ما سه تا یِتیم، نَن جُنِ علی رو کی بیدیدیم، آویزُن شدیم وِر دُمِنش! کی: بی بی، بی بی! اَل اَمُن، اَل اَمُن!(اشک به چشم می آورد) پیرزن، ضِجه و گیریه یِ ما رو کی بیدید، هَم عِصاش، بِزِد اون اَکوُنِ دیو وُ دَر کِرد. اُخ کی قربُن اون دست و پِنجِه ش! اونوَخ، اوست اِکبِرِ هِمسادِه مونُ، همرا اَسِد پالُنچی، راهی کِرد دُنبالِ بُبام... بُبام کی بییامِد، چن تا از فامیلا دِ بییامدِن. میزداش مَممِدِم و میزداش عباسم همرا، آق داییم و بی بی م و عِم اِکبِرم و رِئیس مصطِفا و اوووو، وَه... خیلیا بودن. تا شُم، یه کِلِه، حرف میزدِن. مِن و باجیم، داد رضامُ از را پشت بُم را کردیم بُلا، کی: «بِرِو دم دودکش، گوش هادِه کی چی میگِن» بَرُفت و گریه کُنُن بییامِد کی: «می خوان واسِ بُبام، زن هاگیرن!» باجیم، بِزِد تو سرش و پس بیف تاد.   بی بی مُ و ننه علی، ما ها رو بَبُردِن تو آشپِزخُنه کی: «بِچِکای، بُباتون میخواد زن هاگیره، مَلید یا نِه؟ اگه نِه کی لابد میفتین گیر همون زنیکه! اما اگه بَلید، شایِد، شایِد، همین خاله خِدیجه، ننِه تون شِه!» ... اَووِلِ م دِ، اِز مِن واپرسیدن. منم کی از خُدام بود، داد زدم:«ها، خال جُنِم بیایِه» .... همون شِو، قرار بَشدن واسه شِوِ جُمِه... بُب جُنِم، واسِ بُبام و خال جُنِم، سنگ تموم بَش! یه عِروسی هاگیرُفت کی تا اَل اُن کی اَل اُنِه، همه انگشت به دهن بَمُندییِن! من و باجیم و دادام دِ، تو عروسی آتیش سوزُندیم! بِچِه بودیم دیگه! چی می دونستیم کی عروسی بُبا یَنی چی؟ (می خندد)... اون وختا، تا یه کُدُمِمون شِیطُنی مِیطُنی می کردیم، ننه خِدیجه خدا بیامرزم، قهر و تَر می کرد کی میرم خُنِه مون و اَل اُن میگم اون زَنیکه بییایه!...

با تمام شدن قصه، منیژه، با چهار دیس پلو خوری وارد می شود. «اینا چارتاس، یه دستم بشقاباشه!» می رود و با کمک زری، بشقاب ها را می آورد. روبروی عذرا می نشیند و با نگرانی به ظرف ها اشاره می کند: «یه وقت ...»

-         نترس مِنیجه جُن! اَل اُن، بارُن جُن، ترتیبِ شُ میده!

بارانم با استفاده از لاک قرمز رنگ ناخن و با خطی خوش، نام «تیموری» را پشت تمام ظرف ها می نویسد و به این ترتیب خیال او را راحت می کند. تذکر مجدد عذرا خانم:«وَخیزید، وَخیزید کی بدری، دَس تَنایِه»  کافی است تا همه ی زن ها برای کمک به تهیه ی مقدمات برگزاری مراسم عروسی، آنجا را ترک کنند. با رفتن خانم ها، آقای تیموری از طبقه ی بالا پایین می آید ولی با مشاهده ی دخترها که دور شیدا را گرفته اند، به طرف آشپزخانه می رود. منیژه، همسرش را صدا می زند:«بیا اینجا، کسی نیست! همه رفتند و فقط دوستای شیدا موندن» اما او خود را به نشنیدن زده و نشستن در آشپزخانه را ترجیح می دهد. دریچه ی بین اتاق پذیرایی و آشپزخانه باز است و صدای حرف زدن آنان، به راحتی شنیده می شود.

-         وا، بسه دیگه. یه سره داری میلُنبونی! تمومش کردی بچه!...

-         مامان! این کامی رو ببر بیرون که بچه ها راحت باشن.

-         آبجی جون! من همین جا میشینم اما نه به خاطر اینکه تو رو خیلی دوس دارم! واسه خاطر این شیرینی یای صغرا خانومه!

صدای خنده ی دخترها با جیغ شیدا، همراه می شود:

-         مامان ببرش و اِل لا..

-         پاشو مامان! پاشو کمک کن اینا رو ببریم تو آشپزخونه!

-         اگه همه شو ببریم، باشه... عزت زیاد شیدا خانوم جُن!

کامی، دوان دوان و در چند نوبت، کیسه های هدایای همسایه ها را به آشپزخانه می آورد ولی در اثر عجله، پدرش  را که در فضای باریک کنار یخچال نشسته است، نمی بیند. آخرین بار، مادر و پسر با هم وارد می شوند: «وا، بابات کو؟» و تیموری با تک سرفه، محل نشستن اش را اعلام می کند. منیژه می خواهد حرفی بزند که با اشاره ی شوهرش ساکت می شود، می نشیند و مانند او، به صحبت های داخل پذیرایی، گوش می دهد.

-         ...خب، باباش مخالفت کرد، بعدش چی؟

-         زری جون، تا من این انار رو برا شیدا دون کنم، تو بقیه شو بیگو.

 (کامی، با جیب های مملو از آجیل و دست های پر از نان قندی، جیم می شود)

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

معاویه گفت: قبیله ی تو، چقدر تو را خوار دانسته اند که نامت را جاریه(کنیزک!) گذاشته اند! و او گفت: قبیله ی تو، چنان ترا خوار داشته اند که معاویه(ماده سگی که بسیار عوعو کند) نامیده اندت!
کشکول شیخ بهایی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...