هنر - قسمت 57

-       چشم، من واسش میگم! اما تو هم گلپر یادت نره! ...(صدای خنده ی دخترها) واسِت میگم شیدا جون! اما بلِد نیستم عینهو عذرا خانوم و باجی بتول، لِفت و لُعابِش بِدم، لهجه م که ندارم! (قهقهه ی دخترها) ... آق نجفی بابای منیره، از اون باباها نیست که تا بری خواستگاری، بگه: «بفرما، این دختر مال تو!» بابای دومادشُ در آورده! صد دفه، این و اون، واسطه شدن. بیچاره پسره! دو ماه تموم، هر روز میرفته دم دکونش التماس می کرده. تو «شیرنی خُورُن»م، همون «بله برون» شما!گفته:«شیر بها: پونصد تومن، مهریه هم:پونصد تومن با سه دُنگ خُنِه» مرغِ شم که یه پا داره! تازه! چون کی بابا دوماد مریض احواله، رضایت داده که همه ی مراسم تو این سه چار روز انجام بشه... پریروز، شیرنی خُورن بوده، دیروز «اسباب  برون» و «رخت برون» و فردا، «شب عقدِ» و پس فردا، «حموم دومادی» و «جشن عقد» و پسین فردا هم، جهازُ می برن و عروسی م که هست!

-         اگه به خاطر مریضیِ دادا ماشال لا، بابای دوماد، نبود، یه چن وقتی تو محله مون، بزن بکوب داشتیم، حیف شد، عجله، عجله! یعنی چی؟

-         آره واللا باجی زهرا!(صدای خنده ی دخترها) ... خب آره، ...

-         این همه مراسم؟ چه خبره؟ اینا که گفتین، خودش یه ماه طول می کشه!(شیداست که می پرسد)

-         تازه، فنجون بازی و حنا بندون و شب چله و شب نشینی و بقیه شم مونده!

-         تازه شم، اینا قبل عروسیه، یه چند تا مراسمم، بعدش داریم. مثل:«مادرزن سلام»«جا جَم کُنُن» و «پاگشا».  

-         راستی زری، شاخدار پلو رو کی میبره؟

-         خوب معلومه، آبجی مرضیه همرا شمسی... مگه اون دو تا میذارن کس دیگه ای دست به شاخدار پلو بزنه!

-         بارانم، تو چرا ساکتی و فقط گوش میدی؟ من که خسته شدم و می خوام یه خرده آجیل و شیرنی بخورم، حالا تو بیگو!

صدای زنگ درب و به دنبال آن فریاد«اومدم» کامی و گروپ گروپِ دویدن او شنیده می شود. چند لحظه بعد، پسرک با در دست داشتن بشقاب شیرینی وارد می شود:

-    بفرما آبجی! اینو محمود ریزه داد. گفتش از خونه ی عروسه(شکم خود را می مالد) حیف شد، اگه اون شیرینیا رو نخورده بودم، الان همشو می خوردم (از اتاق بیرون می رود) حیف شد!   

شیدا، همزمان با تعارف شیرینی، از بارانم می خواهد در مورد سنت های عروسی شهرستان، صحبت کند.

-    امشب باید بریم خونه ی آقا نجفی، برای تزئین و درست کردن اتاق عقد. از طرف دامادم چند نفر می یان و اونجا غلغله میشه! ... باید خودت بیای و ببینی!

-         وای، منکه از خدامه اما با این پا چه جوری بیام!

زهرا به شانه ی زری می زند:

-        خودمون میبریمت! غصه نخور! مگه زری پهلوون نباشه که تو جا بمونی!

منیژه در حال ورود به اتاق، با این کار مخالفت می کند اما اصرار شیدا و دخترها، او را ناگزیر از مشورت با همسر و در نهایت پذیرش، می کند. برای بیرون بردن شیدا، زری پیشنهاد می دهد از عصا استفاده کنند و برای پیدا کردن عصا، کامی را به سراغ اشرف خانم و عمو فرهادی می فرستند. او می رود و ظرف مدت کوتاهی، در حال رقصِ با عصا، بر می گردد:

-       بفرمائید اینو عمو داد و گفت: این عصا مخصوص رقص عربیه! بده به آبجیت و بیگو: یه پاتو بالا بیگیر... اینجوری و قر بده، بیا... قر بده، بیا!

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در عشق تو آسان بود از خویش گذشتن گر در قدمت جان ندهم، مشکلم این است
گلشن کردستانی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...