هنر - قسمت 59

محمود را به خانه ی ننه صدف بردند و دخترها وارد خانه ی آقا نجفی شدند. در حیاط جای سوزن انداختن نبود. گلی کوچولو با دیس شیرینی، به استقبال آنها آمد. زری، یکی از شیرینی ها را برداشت و با زور به دهان شیدا گذاشت:

-        بخورش!

در حالی که به طرف اتاق ها می رفتند، کبری به آنها پیوست:

-        بارانم تو برو پیش صغرا خانوم. تا الان، چند دفعه سراغتُ گرفته

کوچولوها که با آهنگ شاد عارف می رقصیدند، عرض حیاط را به اشغال خود درآوردند و آنها مجبور به توقف شدند. شیدا به اطراف نگاه کرد و با دیدن حلقه هایی از زنان و دختران، از کبرا پرسید:

-         اون اشرف خانوم نیست که زیر درخت توت نشسته؟ چیکار داره می کنه؟

بجای کبرا، محترمِ داد علی، دختر خاله ی عروس، از پشت سر، جواب داد:

-         داره واسه فردا شب و شب عروسی، شربت چار گیا و غورابه درست میکنه

جلو آمد و با آنان احوالپرسی کرد. گلی، گروه زنانی را که جلوی درب زیر زمین نشسته بودند، نشان داد:

-         اونم ننه صدفِ. داره با فاطمه خانوم و حاج خانوم، پارچه ی قند و تور سر عروسُ درست می کنه...(دست می زند) خیلی خوشگله!

شیدا خندید و گفت:

-         انگار که تو بازار قنادا باشیم، از همه جا بوی عطر و گلاب میاد

-         خب همینم هست!

کبرا این را گفت و جای بارانم را در کنار او اشغال کرد:

-         بیا برو خوشقدم! همه منتظرتن ...(جیغ صغرا خانم شنیده شد) دِ برو دیگه، الانه که اشک مینا در بیاد!

بارانم، دوان دوان به داخل ساختمان رفت. دخترها تصمیم گرفتند که کنار حوض بنشینند اما با دیدن بدری خانم، منصرف شدند. زن ریزه میزه ی آقا نجفی، آرام و قرار نداشت. دائم در حال آمد و رفت بود. از هر طرف صدایش می زدند. شیدا گمان کرد، مادر عروس، به طرف آنها می آید اما اشتباه کرده بود زیرا او به تکان دادن سر اکتفا کرد. از پهلوی دخترها گذشت و به استقبال مهمان دیگری رفت. شنیدن صدای مادر، شیدا را بهت زده کرد. رو گرداند و او را دید که با بدری خانم روبوسی می کند.

مادر و دختر را کنار ننه صدف جا دادند و برای نشستن شیدا، صندلی گذاشتند. هر یک از دخترها به یکی از گروه ها پیوستند و سرگرم کار شدند. ننه صدف در حالی که داشت منگوله های طلایی رنگ را به دور کوسن شرابی رنگ می دوخت، گلی را صدا زد:

-          برو بگو یکی از پسرها بیاد!

دختر کوچولو «چشم»ی گفت و به سرعت از حیاط بیرون دوید. حاج خانم، سر به زیر و عینک به چشم، همه ی حواسش به دوخت لباسی بود که در دست داشت:

-          ببخشید منیجه خانوم! ...فاطمه جُن، اون بغچه ها را واکن و لباس ها رو بده ببینند!

فاطمه خانم، از خدا خواسته، مانند فروشنده های ماهر بازار، بغچه ها را جلو کشید و لباس کرم رنگ زیبایی را بیرون آورد:

-         این لباس فرداشه. سلیقه ی بُباشِه! (می خندد) از سلیقه ی ننه ش کی بهتره! (لباس را به تن خودش گرفت) من عاشقِ همین رنگم! (ننه صدف، متلک پراند:«تو عاشق چه رنگی، نیستی؟!») وا، ننه! خب ...      

زن ها و دخترها، برای دیدن لباس های عروس دور آنها جمع شدند. لباس بعدی، به معرض تماشا گذاشته شد.

-         این لباس سر عقده، صورتی یه... نرمه و مثه پر میمونه! ....

گلی برگشت و  سر در گوش ننه صدف گذاشت و گفت:«کیومرث دم درِ» پیرزن، رو به فاطمه کرد:

«یه دقه، معرکه تو جم کن تا این پسره بیاد تو!»

این حرف کافی بود تا همه خود را جمع و جور کنند. کیومرث «یا الله» گویان وارد شد و نزد ننه آمد.

-         ریسه ها رو آوردین؟ سیم میم هم گرفتین؟

-         بله ننه! همه چی حاضره، آخراشه!     

-    شما، دس به سیم میم نزنین، ها! برق خشکتون میکنه!... محمود و مجید رو بفرس، برن دنبال امیرعلی. اونا اونجُن دِ وایسن و امیرعلی هم مُری بیاد... برو!

پسر جوان بیرون رفت و معرکه گیری فاطمه از سر گرفته شد.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

ستاره های فلک را شمردن آسان نیست حساب داغ دل ما که می تواند کرد
صائب تبریزی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...