هنر - قسمت 60

جایی که شیدا نشسته بود، مرکز تدارکات محسوب می شد، زیرا هر کدام از گروه ها، برای نظر خواهی از حاج خانم و ننه صدف دائما به آنجا می آمدند. نمونه ی شیرینی ها: (روح افزا، نان قندی، نان پنجره ای، یوخا، بامیه و شیرینی مربایی) و نقل های بید مشک و مغز دار و شربت های مختلف را برای چشیدن، به نزد آنان می آوردند. جواب های هر دو زن، تقریبا یکسان بود: «خوبه!»، «گلابش بیشتر کن»، «شکرش زیاده!»، «مایه ش وَر نیومده!»، «بادوم تَل قاطیشه!».

حتی اشرف خانم هم، پارچ در دست،  آمد و کنار حاج خانم نشست:

-        اینو بَخور بیبین چه جوره، زهرا؟ (پارچ را به دست حاج خانم داد) رنگش کی، مثه هلو هف رنگ، می مُنه! (رو به اتاق عقد فریاد کشید) سرمو ببَرُدین...اُی بدری جُن، هم این دختِریکای، هاگو، صدای این زنیکه رو کم کن! هی میگه: تلیفن میزنم، جواب نمی دی!.. خب، جُنِم مرگ شده! تیلیفن نِزِن!... بی حِیا! (همه می خندند) صدف جُن، تو هم یه قُلُپ بَخور...نوش جُنِت، خب، حالا هاگو ، خوبه؟

-         اشرِف خانوم جُن، مِزه ش خوبه، فقط، بیگو چی چی، بِزدی توش؟

-         همون شربتای ننمه:به و به لیمو و انجیر، همرا طالبی و نارنج. یه چیزی گِم، بِشقاروندِم توش!

-         همونُ هاگو، همون کی بِشقارونِدی یا بِزدِی توش؟

شوخی و سر بسر گذاشتن پیرزن ها تا شنیدن فریاد صغرا خانم ادامه یافت.

-          حاج خانوووووم! شیرنی را که بارونم میاره، خودش پخته

و همزمان با ظاهر شدن بارانم و قربان صدقه رفتن اشرف خانم، صدای مُری، در داخل حیاط پیچید:

-          ننه صدف، ما اومدیم!

همه ی حواس ها، به شیرینی بارانم جلب شده بود و کسی متوجه پسرک نبود که «سلام، سلام» کنان، خودش را، بین حاج خانم و ننه صدف، جا داد و با دیدن پارچ شربت اشرف خانم، چشم هایش برق زد.

موضوع بحث خانم ها از شربت به شیرینی کشیده شده بود. بارانم داشت در مورد طرز پخت شیرینی توضیح می داد:

-         ... یه لایه ش که حاضر شد، وسطش رو با شهد یا مربا پر می کنید. دورشو میزنین تو شربت توت فرنگی و میذارین روی لایه ی بعدی...

در حال حرف زدن، پیش دستی کوچکی را پر کرد و جلوی مُری گذاشت. چند لحظه بعد، خبری از پسرک و پیش دستی و پارچ نبود!

زن ها داشتند در مورد مقدار شیرینی مورد نیاز برای برگزاری مراسم های مختلف صحبت می کردند که از داخل کوچه صدای هیاهو به گوش رسید. نگاه ها به آن سمت کشیده شد. مری و کامدو به داخل دویدند و به دنبال آنها، یک مشت از بچه های قد و نیم قد، فریاد کشان وارد حیاط شدند. جیغ و گریه ی بچه ها، حیاط را پر کرد:

-           ننه من شربِت!

-           شیرنی میخوام!

-           دِ دسسِ مُری بود

-           اِز اونا، اِز اونا هادِه!

-           اون کامدو، همرا مُری، همشو لُمبُندِن!

شر وشوری ایجاد شده بود که با پخش شربت و شیرینی، بخیر گذشت. با آمدن امیر علی و کیومرث، موقتا مُری از کتک خوردن نجات پیدا کرد. احمد، کوچولوها را از حیاط خارج کرد و پسرهای جوان به سرعت مشغول نصب ریسه ها بین درختان گردیدند. پسرهای محله، قالیچه های امانتی اهالی را به طرز زیبایی، دور تا دور حیاط نصب کردند و گلدان های کوچک و بزرگ، در دو طرف پله ها و دور حوض، چیده شد. هر بار که امیر علی از نردبان بلند چوبی، بالا می رفت، صدای «یا خدا، یا خدا»ی ننه صدف، اوج می گرفت و شیدا از ترس نیم خیز می شد. خوشبختانه، بارانم در حیاط نبود. نصب ریسه ها، خیلی زود  تمام شد و برای اتصال رشته ها به تیر برق اصلی، کیومرث، به دنبال «احمد برقی» کارگر اداره برق، فرستاده شد.

کیومرث، بدون احمد برقی، برگشت:

-            مریض بود و تو رختخواب افتاده بود...زنش اینا رو داد (به خورجین هایی که در دست داشت اشاره کرد) و گفت: امیر علی بلده چی کار کنه!

رضا، خورجین را گرفت و وسایل داخل آن را بیرون کشید. زمانی که جا پایی میخ دار، با صدایی زنگ دار، روی موزائیک ها افتاد. پچ پچ زن ها، بلند شد. از لا به لای گفتگوها بود که شیدا موضوع را دریافت.به خود لرزید و به بازوی مادرش چنگ زد:

-        وای مامان، یعنی میخواد بره بالای اون تیر سیاهه؟

رنگ پریدگی منیژه، بر شدت هراس دختر افزود.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در عشق تو آسان بود از خویش گذشتن گر در قدمت جان ندهم، مشکلم این است
گلشن کردستانی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...