هنر - قسمت 61

امیر علی«یا علی» گفت و از جا برخاست. با کمک کیومرث و مُری که بر عکس بقیه، عاشق بالا رفتن از در و دیوار بود و از خوشحالی دست می زد، جا پایی های میخ دار را به پا کرد. کمر بند ایمنی را به کمر بست و دستکش های برزنتی را پوشید. خبر به سرعت در محله پخش شده بود و دور تیر برق چای سوزن انداختن نبود. زنان و دخترانی که در داخل خانه و زیرزمین مشغول کار بودند، بیرون ریختند. امیر علی به راه افتاد. راه رفتن آدم آهنی وار او و صدای خشک برخورد جا پایی های فلزی با موزائیک حیاط، همهمه ها را خاموش کرد. نگاه ها به هیبت جدید پسر جوان، دوخته شده بود. با بیرون رفتن پسرها، شیدا، برای لحظاتی چشم هایش را بست و در همین زمان بود که زمزمه ای آشنا به گوشش خورد:

-          خدایا... امیرعلی رو به خودت سپردم!

به سرعت چشم باز کرد و بارانم را، ایستاده، در کنار خود دید. بی اختیار دست او را در دست گرفت و سرش را بر روی شانه ی وی گذاشت. دل به دعا خواندن بارانم سپرد:

-         ...میدونم که غیر از تو، هیشکی رو ندارم!... همه، آدمو تنها میذارن و میرن!... باباها! مادرا!... فقط تویی که برای باران می مونی!...

هیاهوی ناگهانی داخل کوچه، حواس شیدا را پرت کرد. خیلی زود پشیمان شد و به خودش فشار آورد تا بر روی دعا خواندن تمرکز کند ولی اوج گرفتن صداها، کارش را مشکل کرده بود. «آخ، مواظب باش» و «وای ننه جُن» را که شنید، سرش را بالا گرفت و ندایی از حیرت کشید. رضا و کیومرث و علی، روی تیغه ی باریک دیوار حیاط، پشت به آنها، ایستاده بودند و آهسته آهسته و یکوری به طرف تیر برق پیش می رفتند. فشار دست بارانم، زیاد شده بود

-          ...هر سال، یک هفته رو روزه میگیرم و یک هفته رو هم به یتیما کمک می کنم!...

سکوت ناگهانی جمعیت، و صدای خفه ی ضرباتی را که می شنید، بدنش را به لرزه انداخت. کم کم سر و کله ی امیرعلی بر بالای تیر پیدا شد. بر روی تسمه پهن و بلندی که دور کمرش را به تیر متصل کرده بود، یله داده و روی جا پائی های میخ دار دار ایستاده بود. هر بار جاپائی ها را بالاتر می کوبید. بر روی آنها ایستاده و سپس تسمه را بالا تر می انداخت. به موازات دیوار که رسید. رضا، کابل سیاه رنگی را به کمربندش بست. به حرکتش ادامه داد. به بالای تیر رسید و بر تسمه تکیه زد. دست هایش را از دور تسمه برداشت و کابل را از کمر بندش باز کرد. سر قلاب مانند کابل را با احتیاط به سیم های برق نزدیک کرد و ناگهان همه جا روشن شد. بالاخره بارانم دست او را رها کرد.

دست زدن و شادی کردن بچه ها، تا پائین آمدن امیرعلی، ادامه یافت. درب خانه، چهار طاق باز شده بود و از دور می دیدند که اهالی مانند یک قهرمان، از او استقبال می کنند. زهرا، بارانم را صدا زد و او به طرف حوض رفت. شیدا انتظار ورود امیرعلی را می کشید که مُری، دوان دوان وارد شد:

-         سلام ننه، اوستا گفت: ما داریم میریم، کاری نداری؟

حواس پسرک به پاکتی بود که بدری خانم به دستش داد و «خیر پیش» ننه را نشنید. پاکت را سبک سنگین می کرد که چیزی را به خاطر آورد. شلوارش را بالا کشید و خندید:

-         ننه...ننه صدف! ...آخ، آخ، داشت یادم می رُفت!...

-         ها (دست از سوزن زدن برداشت) بازیگوشی نیمَلِه حِواسِتُ جَم کنی، ها!

-        اوستا گفت: هم اشرف خانوم بیگو، رُب گوجه، فوروشی داره؟  آخه، گوجه موجه مون تموم شده و این راننده تِرِیلیام، خوراکشون فقط گوجه تخم مرغه!

بجای ننه صدف، اشرف خانم، در حالی که غش غش می خندید، گفت:

-          ها، دارم مُری جُن!

این ور و آن ور را نگاه کرد و بارانم را صدا زد:«ننه، بارونم! (دختر جوان جلو آمد)... ننه جُن، بیا این کیلیدُ هاگیر و همرا مُری بِرِو خُنِه ما. تو زیر زیمین، رو طاقچه دِ، یه پَن شیش تا بیستویه! یکیشو هاده بَبُرِن... پیر شی ننه!» فکر همراهی بارانم و مری، شیدا را ناراحت کرد. به بهانه ی خستگی از مادرش خواست تا به منزل بروند اما منیژه که از دور هم بودن زنها خوشش آمده بود، از بارانم کمک خواست:

-          عزیزم!... میشه سر راهتون، شیدا رو هم برسونین خونه؟

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در عشق تو آسان بود از خویش گذشتن گر در قدمت جان ندهم، مشکلم این است
گلشن کردستانی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...