هنر - قسمت 62

با بیرون آمدن دخترها، امیرعلی، از پسرها خداحافظی کرد، دست کامدو را گرفت و پشت سر آنان به راه افتاد. زیر نور لامپ های رنگی و از میان کوچولوهایی که ریسه های رنگی، خواب را از چشم هایشان گرفته بود و در این وقت شب سرگرم بازی بودند، عبور کردند. مُری نفس زنان، خودش را به آنان رسانید:

-         اوستا، اینو بدری خانوم داد

کیسه ای را که در دست داشت، چرخاند.

-         آجیل ماجیله، همرا برگه! تازه شَم، چَن تا مُشد، آبنِبات مابنِباتِم، بیریخته توش! زهرام دِ، واسِت توتکِی بَشدِ

داشت یکریز حرف می زد که تصنیف خوانی عمو فرهادی، خاموشش کرد.

شب به گلستان، تنها...منتظرت بودم

باده ی ناکامی، در ... هجر تو پیمودم

منتظرت بودم... منتظرت بودم

صدای «اوخ، اوخ!» کامدو، خواهرش را ترساند:

-         چیه کامی، چی شده؟

و پسرک که در جا خشکش زده بود، با هراس گفت:

-         کنار تیر رو ببین، دم خونه ی عمو فرهادی رو میگم. اون جواد قصابِ دیگه، مگه نه؟

و به امیرعلی چسبید. بارانم به طرف او خم شد و گفت:

-         خب امشب، پسرا رفته ن دم خونه ی آقا نجفی و بجای اونا، مردای محله ن که دور عمو، جمع شدن. اینکه چیزی نیست!

مُری در حالی که می خندید، یقه ی کامدو را گرفت و او را از استادش جدا کرد:

-           نه، این از جواد قصاب میترسه، چون کی، بعد از ظهریه با پسرش، غلام، دعوا کرده، مگه نه، دو دو!؟

-         ولش کن مرتضی! ...تو هم کار بدی کردی، کامدو، اما نترس! جواد آقا، آدم خوبیه... اگه چیزی گفت. تو فقط بگو: «ببخشید» بیا بریم.

امیرعلی، دست پسر ها را گرفت و از شیدا و بارانم جلو افتاد. تنبک زدن و ترانه خواندن عمو فرهادی، همچنان ادامه داشت. مردها که اکثرا راننده کامیون بودند، دور او را گرفته بودند و پیرمرد از ته دل و با حرارت می خواند:

در آن، عشق و جنون ... مفتون تو بودم

اکنون، از دل من....بشنو تو سرودم

منتظرت بودم... منتظرت بودم

با تمام شدن تصنیف، صدای دست زدن و تشویق مردها، شنیده شد:

-           دمت گرم، آق فرادی!

-           حنجره ت طلا!

-           باس ببرندد تو رادیو!

-           عشق و حالِ بدون آواز، مثه ولووی بدون گازه!

غیر از جواد قصاب، بقیه راننده ی بیابان و جاده بودند و با لهجه ی داش مشدی حرف می زدند. امیرعلی، از فاصله ی چند متری «سلام» کرد. همه با هم حرف می زدند و کسی حواسش به آنها نبود. از آن میان فقط عمو فرهادی بود که  کلاه پوستی را از سرش برداشت:

-           سلام،  امیرعلی جان!... به به، مُری خان و دوست تهرونیش!

و گوشش را به طرف آن ها چرخاند:

-           آه، با رونِم خانومِم که اینجاس! (بارانم سلام کرد)... سلام بابا. اینم کی صدای عصای خودمه! سلام شیدا خانم!

شیدا، متعجب از هوش مرد کور، زیر لب سلام کرد. غلامحسین خان، متوجه آنها شد و امیرعلی دوباره «سلام» کرد. راننده ها، خود را جمع و جور کردند. جواد، کامدو را دید. تابی به سبیل پهن و بزرگش داد و خندید. امیرعلی جلوی مرد قصاب ایستاد:

-           سلام آقا جواد...کامی میخواد یه چیزی بهتون بگه!

شانه ی پسرک را گرفت و او را صاف نگه داشت. کامدو، پس از کلی «من، من» کردن، «ببخشید» ی گفت و دوباره خود را به پشت امیرعلی کشانید.

-         بُبا جُنِم، عوض دعوا، همرا هم دوس باشین! بیا اینجُن!   

پسرک با فشار دست امیرعلی و هل دادن مُری و با ترس و لرز، به مرد سبیل کلفت نزدیک شد. جواد قصاب دست های او را پر از نخودچی کشمش کرد و با محبت به سر او دست کشید.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در عشق تو آسان بود از خویش گذشتن گر در قدمت جان ندهم، مشکلم این است
گلشن کردستانی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...