هنر - قسمت 63

چند قدمی از راننده ها دور نشده بودند که کامدو شروع به دویدن کرد. فریاد «بابا، بابا»ی او، شیدا را متوجه پدرش نمود. آقای تیموری به همراه مرد دیگری در ابتدای کوچه، در جلوی اتومبیل لندروری ایستاده و سرگرم گفتگو بودند. امیرعلی، مرد را  شناخت:

-         حیدرخانِ!

و بارانم با تکان سر، گفته ی او را تائید کرد. در حالی که به کوچه نزدیک می شدند، بارانم گفت:

-         شیدا جان، میری خونه یا میری پیش پدرت؟

-         نه، میرم پیش بابا...شماها برین خونه ی اشرف خانم و برگردین. من منتظرتونم!

نرسیده به سر کوچه، سلام کردند. آقای تیموری، با خوشروئی جواب داد و برای همراهی با دخترش، از حیدرخان جدا شد:

-         خوبی بابا؟ باز مزاحم امیرخان و باران خانم شدی؟ ...ممنونم بچه ها

دست شیدا را گرفت و او را با خود به طرف اتومبیل برد:

-         خان! این دخترمه

کامدو از بالای باربند لندرور داد زد:

-         عسل باباست!

و برای مُری که امیرعلی و بارانم را دنبال می کرد، دست تکان داد. حیدرخان، پس از خوش و بش با شیدا، دسته کلیدی را که در دست داشت، به طرف آقای تیموری دراز کرد:

-         بفرمائید جناب تیموری! این سوئیچ لندرور

نپذیرفتن و رد کردن کلید اتومبیل، فایده ای نداشت. خان، بر اصرارش افزود و تیموری وادار به پذیرش آن شد. تازه حیدرخان رفته بود که امیرعلی و بارانم و مری، از داخل کوچه بیرون آمدند. ظرف سفالین بزرگی بر روی شانه ی امیرعلی قرار داشت.  

-         این وقت شب، خُم خسروی جابجا می کنی، امیرعلی؟

-         نه قربان، بیستوی رب گوجه ی اشرف خانمه! (بیستو را پایین گذاشت) میبرمش برای مغازه ی شاپورخان.

-         با چی میبریش!

بجای امیرعلی، مُری جواب داد:

-         با من! من اینورشُ میگیرم و اوستا انورشُ. اونوقت تُوِش میدیم و پیاده میریم تا دم دُکون!

آقای تیموری، پسرک را تشویق کرد:

-          باریکللا، مُ..آقا مرتضی! بهتره حالا که من امشب ماشین دارم، برسونمتون!

شیدا و کامدو از این پیشنهاد استقبال کردند.

-          تو هم بیا باران خانم! اینجوری که شیدا میگفت، مادرش حالا حالا، برنمیگرده! میریم و زود بر میگردیم ... بیا که شیدا تنها نباشه!

دخترش را بر روی صندلی جلو نشانید و بقیه از درب عقب سوار شدند. گشتی داخل شهر زده و از مسیر میدان مجسمه، به طرف کمربندی حرکت کردند. در این مدت، هیاهوی کامدو و مُری، تمامی نداشت. کامدو می پرسید و مرُی جواب می داد. پرسش و پاسخ و قهقهه های شاد آن دو، همه را به خنده انداخته بود.

مغازه یا بهتر بگوییم، دکه ی شاپور، شامل یک داربست چوبی بود که سقف آن را با شاخ و برگ درختان پوشانیده و دور تا دور آن را نیز، تخته کوبیده بودند. حصیری نیمه باز، به جای در داشت و در جلوی داربست، پنج تخت چوبی به صورت نامنظم، چیده شده بود. وقتی رسیدند که محمود و مجید، مشتری نداشتند و سرگرم قلیان کشی بودند. دیدن آقای تیموری کافی بود تا آن دو دستپاچه شده، و به سرعت قلیان و آتشگیر و ذغال را، زیر یکی از تخت ها، پنهان کنند.

امیرعلی، آقای تیموری و دختر ها را روی تخت نزدیک داربست، نشانید. درگوش مُری چیزی گفت و خودش بیستو را به زیر داربست برد. چند لحظه بعد، مُری، هندوانه در دست، بازگشت. هندوانه را در وسط تخت گذاشت و داد زد:

-          دادا! مشتری 

از پا قدم آنها، ظرف چند دقیقه تمام تخت ها پر شده بود. امیرعلی با شتاب سینی را روی تخت گذاشت، می خواست هندوانه را ببرد که آقای تیموری، کارد را از دستش گرفت:

-          تو به مشتریاد برس، ما خودمون ترتیب هندونه را میدیم!

کامدو هم به کمک مری رفت. امیرعلی فرصت سر خاراندن نداشت. هر کس چیزی را سفارش می داد و او در حالی که سرگرم آماده کردن املت بود، باید به همه ی درخواست ها جواب می داد. خبری از محمود و مجید نبود. گویا آن دو با استفاده از تاریکیِ پشت داربست، گریخته بودند. دستگاه پخش روشن شد و صدای مرجان، در میان دکه ها، پیچید.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

ستاره های فلک را شمردن آسان نیست حساب داغ دل ما که می تواند کرد
صائب تبریزی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...