مُری سینی های غذا را می آورد و کامدو نوشابه ها را توزیع می کرد. با کمک یکدیگر، پیاز و سبزی و آب می آوردند، ظرف ها را جمع می کردند و لیوان ها را می شستند. هر دوی آنها خیس عرق شده بودند.

دو تا از تخت ها خالی نشده، پر شد. مشتریان جدید، ننشسته، امیرعلی را صدا زدند:

-       پِسِر ننه صدف، بیابونیا را دریاب!... علی جُن، هف تا، تخم مرغ گوجه با ریحون!... یه چن تا پَستُن و خُوِی یم بَل رو آتیش! ... هِی، بِچِه، هف تا، زرد، وردُر بیار!... اون نِوار تم، عوضش کن، بجا این دختِرِه ی دِ، یه چیزِی شاد بَل، اِگِه نداری، برم از تو ماشین واسِد بیارم... یه ایرج، بَل!

یکی از آنها که قد کوتاه و شکم بزرگی داشت، رو به مُرِی کرد:

-        شاپور، هنو از رو تخم، پا نَشدِ؟

پسرک که در حاضر جوابی معروف بود، گفت:

-        چرا! پیغُم داده: هم ابول پاپَن هاگید: این جوجِکای منتظر ننه شونن، زود بیا!

 قهقهه ی مردان، تخت ها را به لرزه انداخت. کم کم بر تعداد مشتریان افزوده شد. تعدادی از آنها با پهن کردن زیلو و لنگ و پارچه کهنه ها، بر روی زمین نشستند. نفس بچه ها بریده شده بود. آقای تیموری برای برخاستن و کمک کردن، دودل بود که بارانم گفت:

-         آقای تیموری، اجازه میدین ما بریم کمک بچه ها؟تازه، یه تخت م خالی میشه!

شیدا از روی تخت پایین آمد و به این وسیله به تردید پدرش خاتمه داد. به زیر داربست می رفتند که سر و کله ی سه تفنگدار! پیدا شد.

مشاهده ی وضعیت زیر داربست، هر سه ی آنان را حیرت زده کرد. تخته های قسمتی از دیوار پشتی، کنده شده بود و منقل آهنی دراز و پر از دود و آتشی، در فضای باز پشت آن، به چشم می خورد. سماور هیولا و جوشانی روی یک میز پایه کوتاه قرار داشت و دو طرف دکه، به وسیله ی چوب، شکل میز بزرگ و یک پارجه ای را پیدا کرده بود. بر روی میز، دو دستگاه گاز رو میزی که تمام شعله های آن روشن بود، دیده می شد. امیرعلی، زیر پوش رکابی بر تن، پشت به آنها ایستاده و عرق ریزان مشغول تهیه ی غذا بود.

قاشقی از رب گوجه ی سرخ شده را داخل دوری (ظرفهای روئین لبه دار) می ریخت، کمی پیاز رنده شده را اضافه می کرد. نمک و فلفل و مقدار جزئی زردچوبه می زد و تخم مرغ ها را می شکست. با اندکی مکث، مخلوط را هم می زد و با سینی روی آن را می بست. چند ثانیه بعد، غذا آماده بود. در این فاصله، نان و پیاز و ریحان را دور سینی می چید و سپس با انبر دست، دوری را برداشته و داخل سینی می گذاشت:

-          مرتضی، املت!

به سراغ منقل می رفت که آنها را دید. شتابزده پیراهنش را از روی میخ دیوار برداشت و پوشید. دکمه های آنرا نبسته، به طرف منقل دوید. سیخ های خوئک را به داخل آورد، آنها را وسط نان گذاشت و مُرِی را صدا زد. محمود و کیومرث به داخل آمده و سینی ها را بردند. پشت سر آنها، کامدو، هن و هن کنان، سینی های کثیف را به داخل آورد و بلافاصله بیرون دوید. مجید به داخل سرک کشید:

-         انگار همه ی راننده کامیونا دارن میاند اینجا! نصفشون که الان نشستن!... کم وکسری نداری؟

-         چرا، با چی اومدین؟(به طرف سینی های کثیف می رفت که با اشاره ی بارانم برگشت)

-         با دوچرخه!

-         سه ترکه!...آه، نه آقای تیموری! (می خواست جلوی استکان شستن آقای تیموری رابگیرد اما او نگذاشت) شرمنده! ...مجید، سریع برو محل و هر چی نون هست، بگیر بیار!...ببین، زود بیا که لنگ نشیم. ممنون!

فریاد مِری را شنید:

-         سه تا املت، یه نیمرو!

دوری ها را روی اجاق گاز چید و داخل هر کدام، مقداری روغن ریخت. برگشت و به شیدا و بارانم نگاه کرد. دخترها در حال شستن دوری ها بودند. کیومرث داخل شد و پولی را که در دست داشت، داخل قابلمه ی روی میز ریخت:

-         این راننده ها، خونه زندگی ندارند؟ ..چه اسمایی یم دارن؟... آستِلین، دُنبَل، گاردان، چرچیل (می خندد) سِیس، سه زنه!

محمود لنگان لنگان وارد شد.

-         برای اینه که وقتی میگن تقی، معلوم باشه کدوم تقی را میگن!

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

انوشیروان خطاب به امپراطور روم: ندانی که ایران، نشست من است / جهان سر بسر، زیر دست من است / تو زان مرز، یک رش منه پیش پای / چو خواهی که، پیمان بماند به جای / اگر بگذری، زین سخن بگذرم/ سر و گاه تو، زیر پی بسپرم
کشکول شیخ بهایی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...