هنر - قسمت 6

طرز کوبش، دوبار با فاصله، مختص حاج حسین آقا بود. با شتاب به سمت در رفت. زنها، مردها و بچه ها، جا به جا شدند. مُری، باحالتی که انگار جان گرفته باشد، از جا برخاست، قالی لوله شده ی گوشه دیوار را، زیر نور چراغ دیوار کوب، پهن کرد. حاج حسین یا همان طوری که بعضی ها صدایش می زدند:

-          آقا!

وارد شد و با صدای بلند، با همه سلام و احوالپرسی کرد.

این مرد بازاری، علیرغم قد کوتاه، شکم برآمده و کت و شلوار نامرتب اش! شخصیت گیرا و پرابهتی داشت. موهای پر پشت و یکدست سفیدش را، به سبک شاه فقید! با ماشین نمره چهار، می زد و با صلابت راه می رفت. «حاج آقا» دست بر زانو نهاد و روی قالی ای که مُرِی برایش پهن کرده بود، نشست. دور و بر او، در عرض چند لحظه، از دخترها و پسرهای جوان و محصل، پر شد. «حاج آقا» در دفتر یکی، رسم الخط می نوشت و برای دیگری، مسائل ساده ی ریاضی را حل می کرد. گویا از سر و کله زدن با بچه ها لذت می برد. لبخند، از لبش دور نمی شد. اکنون سه حلقه مجزا تشکیل شده بود. زنان با مرکزیت ننه صدف و مردان با محوریت «عمو فرهادی» که همه ی اهل محل«عمو» صدایش می زدند. امیرعلی روی لبه ی قالی، درست روبروی حاجی نشسته بود. حواس پدر و مادرها، به بچه هایشان بود. با دقت، به سوال و جواب ها، گوش می دادند و هنگامی که «آقا» از فرزندشان تعریف می کرد و یا مورد تشویق، قرارشان می داد، بزرگترین لذت عالم را، احساس می کردند.

-         خب، آقا امیرعلی! سرمشق بچه ها را بخوان.

-         تک بیتی، از شاعر معاصر، رهی معیری: در این پرده، جز بانگِ امید نیست ... در این حلقه، جز عشقِ جاوید نیست.

-         احسنت، احسنت، آفرین

ننه صدف، با چشمان پرفروغ، به فرزندش نگاه کرد. «آقا» دوباره سرگرم تدریس شد. امیرعلی هم به کمک اش رفت. او با قلم نی، برای بچه ها سرمشق می نوشت و اشکال نوشته های قبلی آنان را، بازگو می کرد:

-         آفرین مینا خانوم! خیلی خوبه، گردش قلمت عالیه! باز هم تمرین کن، خیلی خوبه!

مینا سومین دختر و پنجمین فرزند آقای منصوری بود. قامتی لاغر و کشیده داشت و چشم های درشت و عسلی و موهای خرمائی رنگش، او را بسیار زیبا، نشان می داد. «غلامحسین خان» که گوشه ی چشمی، به درس خواندن بچه ها داشت، با شنیدن حرف حاج آقا: «احمد، بیا جلو» بی توجه به خنده های دیگران، حواس اش به درس پس دادن فرزندش، بود. نیم خیز شد و با بلند کردن دستش، همه را ساکت کرد. سراپا، گوش شده بود! پرسش و پاسخِ استاد و شاگرد، طولانی گردید. «آقا» پی در پی سوال می کرد و احمد، با کمی تاخیر، جواب می داد.

بالاخره، انتظار مرد راننده، به پایان رسید. «احسنت، احمدآقا» را که از زبان حاجی شنید، گل از گلش شکفت. خستگی ساعت ها رانندگی را از یاد برد و «یاعلی، یاعلی» گویان از جا برخاست. هندوانه ی بزرگی را از داخل حوض بیرون کشید. «هن و هن» کنان، آن را کنار پاشویه گذاشت. صدای احسنت حاجی، همچنان در گوش اش طنین می انداخت. کارد خوش دست اش را بیرون آورد و به سرعت هندوانه را قاچ قاچ کرد. آقا و امیرعلی، سرگرم درس بچه ها بودند. استاد جوانتر، درس های جدید و استاد مسن تر، دروس قدیم و ادبیات و دروس دینی را یاد می دادند. غلامحسین خان با گفتن:

-          اولیش مال اوستاس!

برش بزرگی را جلوی حاجی گذاشت. بقیه ی قاچ های هندوانه؛ به سرعت تقسیم شد.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

عقب نشینی آنتوان از ایران در سال 36 قبل از میلاد، ما را به یاد عقب نشینی ناپلئون از روسیه در زمستان 1812 می اندازد و ما می فهمیم که ایرانیان هجده قرن زودتر از روس ها، دمار از روزگار یک مهاجم رومی در آورده اند!
ذبیح اله منصوری

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...