این را گفت و پیش دستی پیاز را برداشت و بیرون رفت. امیرعلی، دوری نیمرو را وسط سینی گذاشت:

-          این آدمایی که گفتی، همشون لوتی و با معرفتن! با داد و فریاد حرف می زنند اما زن و بچه دوستند!

سینی را به طرف او گرفت. قبل از کیومرث، دست کامدو جلو آمد و سینی را قاپید.

-           خیر و خیراتشونم از همه بیشتره! یعنی دست به خیر، هم دارند  ...

فریاد مُرِی همچنان ادامه داشت:

-           پنش تا چایی

آقای تیموری به طرف سماور رفت. «شش تا تخم مرغ پخته، هم خیارشور» کیومرث یکی از سینی ها را برداشت و مشغول آماده کردن آخرین سفارش شد.

راننده ها رفته بودند و مشتری به صورت تک و توک، آن هم برای پر کردن فلاسک های چای، پیدایش می شد. همه خسته و از پا افتاده، از زیر داربست بیرون آمده و بر روی تخت ها ولو شدند. آقای تیموری، رودربایستی را کنار گذاشته و با دست و پاهای باز، یک تخت کامل را به اشغال خود در آورد:

-          آخ مُردم مادر!

شیدا در حالی که به پدرش نگاه می کرد و می خندید، سراغ امیرعلی را گرفت. مجید سرش را از روی پای محمود بلند کرد:

-          اون داره ظرفا رو جمع و جور میکنه

کاووس، صاحب دکه ی بغلی، از توی تاریکی داد کشید:

-         پسره، لنگه ی ننه صدفه شِ! تا همه جا رو هم جارو، تر تمیز نکنه، خوابش نمی بُره!

مری که داشت به همراه کامدو از زیر داربست بیرون می آمد، با شنیدن حرف های او، عصبانی شد:

-         کیو کیو خان! خوب هر کی به ننه ش میره، مگه تو به خاله ت بَرُفتِی؟

خنده ی پسرها، مرد شکم گنده را بور کرد. کامدو سینی چای را روی تخت گذاشت:

-         هر کی چایی میخواد، بیاد» و رو به پدرش کرد: بابا، هندونهِ چی شد؟

-         زیر اون تخته(به تخت پسرها اشاره کرد) ...گرسنه شدم، کاشکی برای خودمونم یه چیزی درست کرده بودیم.

-         اوستا داره دُرُس میکنه... تا شما هندونه رو رِسِت کنی، اونم اومده!(این را مری گفت)

-         هندونه رو چی کارش کنم، مرتضی؟

-         رِسِت! (با پرسش مجدد آقای تیموری، از نفهمیدن اوتعجب کرد و ابروهایش بالا رفت) رِ سِ ت! ...ای بُبا!

-          منظورش: تقسیم کردن هندونه بین همه ست!

با این حرف مجید، محمود و کیومرث فرصت پیدا کردند تا در مورد لهجه ی خاص اهالی شهرستان، داد سخن بدهند. در تمام این مدت، بارانم، ساکت و آرام، بر لب تخت نشسته بود و داشت دکه های اطراف را تماشا می کرد. امیرعلی که بیرون آمد. بارانم صدایش زد. پسر جوان، سینی های املت را به دست بچه ها داد و خودش به طرف تخت دخترها رفت:«بله، بارانم!» لحن صدایش شیدا را ناراحت کرد.

-         اونجا رو ببین...اونور خیابون یه پیکان قرمزه. پشتش رو ببین...انگار دو تا زن و چند تا بچه اونجان، رو خاک نشستن، نه؟

-         آها دیدم...بله، باشه میرم ببینم چه خبره.

با دست مُری را عقب کشید:«تو نیا» و خودش با سرعت از عرض خیابان گذشت. شیدا که با نگرانی، چشم به او دوخته بود،  با «هیس، هیس»کردن بلندش، سر و صدای پسرها را خواباند. همه ی نگاه ها به خودروی پیکان دوخته شد. امیرعلی پس از گفتگو با راننده، داشت به سراغ زن ها و بچه هایش می رفت، که صدای دعوا و درگیری، از دکه ی همسایه ها بلند شد. فریادهای: «نه که نبود، نه که..!»، «آخه تو سیرابی شناسی، سیرابی؟!»، «آره، آره، جیگراش داد می زد که مال گوساله س!»، «یاردانقلی! میگم سیرابی گوسفنده، بیگو چشم!» چشم ها را به آن طرف برگرداند. 

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

مگر هیتلر مشعوف به رژه ی سربازان منظم و پر صلابتش نبود؟ مگر استالین سرمست نبود از اقتدار خویش؟ یا ایدی امین، دیکتاتور افریقا، وقتی تخت روانش را شش تاجر انگلیسی بر دوش می کشیدند؟
گلوله بد است/ مسعود بهنود

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...