مُری می خواست برای سر و گوش آب دادن، جلو برود، که صدای بارانم را شنید:

-        آقا مرتضی!

رو برگرداند و با دیدن امیرعلی که نوزادی را در بغل گرفته و دست کودکی را در دست داشت و به همراه دو زن و یک دختر بلند قامت، نزدیک می شد، جلو دوید. نگاه ها دوباره به این سمت برگشت. همه از روی تخت ها پایین آمدند. زن ها لباس گلدار و بلند کردی بر تن داشتند. زن مسن تر، که با کمک زن و دختر جوان راه می رفت، روی لباس محلی، نیمتنه ی جیر مشکی پوشیده بود و سربندی با منگوله های ریز و به همان رنگ نیمتنه، بر سر داشت. آقای تیموری با صدای بلند سلام کرد و بارانم به پیشوازشان رفت. امیرعلی نوزاد را به آغوش او سپرد. پیرزن «یا الله» گویان و نفس زنان، با کمک همراهانش، بر روی تخت و پهلوی شیدا، نشست. نفسش یاری نمی کرد، پس با اشاره ی سر، جواب سلام آقای تیموری را داد و با اشاره ی دست، از زن و دختر، خواست تا آنها نیز بنشینند. برای آسایش مهمانان، تخت دیگری را در کنار تخت زن ها قرار دادند.  

در این بین، کامدو و مُری، سینی هندوانه را از روی تخت پسرها برداشته و برای مهمانان بردند. پیرزن، تشکر کرد و دستی بر سر کامدو کشید:

-          دستت درد نیکا، رولا!

و آن گاه به زبان کردی شروع به حرف زدن کرد. طرف صحبتش آقای تیموری بود:

-         خووا رحمی کِرد در بیابان نمانه (خدا رحم کرد در بیابان نماندیم) مینالکا خووا بون که ماشین اَرواتِ (بچه ها خواب بودند که ماشین مانند اسب وحشی شد) چیته بانِ، تیته خوواری، دِمری! (بالا و پایین رفت و ناگهان مرد!) «خندید» رانِندِم، کورِکِمِ: «میرویس» (راننده ی ماشین پسرم میرویس است) اِژی اِو بوک مِنِه: «فرخنده» (این هم عروسم فرخنده است) اِ وا مینالِکا: گلاره، گلاویژ، بیژن! (اینها هم نوه های من هستند: گلاره، گلاویژ و بیژن) «دستی به صورت گلاره کشید و نوک انگشتان خودش را بوسید» وِ عشقِ اُو مینالِکا کارِکِم (به عشق اینها من زنده هستم) اِن ژی مِن ننه آلتون هاوارِکِم (من را ننه آلتون صدا می زنند) مِن مِنالِ سقِزِم (ما اهل سقز هستیم) اِژِم کیچِکِم لِ تِرانه (دختر کوچکم خانه اش تهران است) تازه مِنالی وُو من تِمَ دیدن نَوَکِم (تازه زایمان کرده و برای دیدن نوه ام می رویم) «نفسی تازه می کند» قلیانِت نیه؟ (قلیان ندارید؟)

مُری «چشم» ی گفته و به طرف دکه ی همسایه ها می دود. آقای تیموری، برای بهتر شنیدن سخنان پیرزن چهار پایه ی چوبی را نزدیکتر برده و بر روی آن می نشیند. کامدو برای مهمانان چای می آورد. سینی را روی تخت گذاشته و به سوی بارانم و شیدا که سرگرم بازی با کودک و گفتگو با فرخنده و گلاره هستند، می رود. سر و کله ی سه تفنگدار، پیدا می شود. آنها که خنده کنان، از گردش بین دکه ها، باز می گردند، با دیدن زنان غریبه، راهشان را کج کرده و به زیر داربست می روند. مُری قلیان به دست باز می گردد و کامدو را به کمک می خواند:

-          ...بِدو یه سینی خالی بَل جِلِو پای ننه!

قلیان را روی تخت گذاشته و با مهارت مشغول گیراندن آن می شود. پیرزن اعتنایی به قلیان نکرده و همچنان مشغول درد دل کردن با آقای تیموری است.

مجید و کیومرث، با دو سینی املت از زیر داربست بیرون می آیند و هر دو سینی را برای زن ها و دخترها می برند. محمود هم نوشابه ها را می آورد. او که آماده سر بسر گذاشتن دیگران است، با دیدن گفتگوی آقای تیموری و ننه آلتون، رو به شیدا، متلک می پراند:«به، به، چشم منیژه خانوم دور! چه دل و قلوه ای، میدن و میگیرن!» می خندد و خم می شود تا نوشابه ای را در جلوی او بگذارد که چشمش به گلاره می افتد. در همین لحظه، باد، موهای بلند دختر را که همسن و سال بارانم و شیداست، پریشان می کند.

شوخ طبعی محمود همچنان ادامه دارد:

-           ای کاش شاعر بودم و در وصف شب و ماه و باد و موی پریشان، قطار، قطار، شعر می گفتم!

فرخنده، لقمه در دست، یکوری شده و راه نگاه او را سد کرد. محمود، از ترس، عقب عقب می رود و دخترها می خندند. در این اثنا، پسرکی تپلی و خنده رو، از پیاده رو خاکی گذشته و به تخت زنها نزدیک شد. قابلمه ای را که در دست داشت، جلوی پای آقای تیموری، بر زمین گذاشت و بدون گفتن هیچ حرفی آنجا را ترک کرد. همه هاج و واج مانده بودند که  مُری از زیر داربست بیرون آمد و با دیدن قابلمه خندید:

-           آش شله س!

رو به داربست داد زد:

-          اوستا، پسرِ خاله اِمینه، آش آورده

و با شنیدن جواب امیرعلی:

-          بیا کاسه ها رو ببر

قابلمه را از زمین برداشت وروی تخت گذاشت. شیدا پرسید:

-          خاله امینه کیه؟ آش برا چی فرستاده؟

مُری  گفت:

-         خاله اِمینه، ننه ی کُپُلِ، همون پِسِرِی کی آشُ بیارد! اونور خیابُن، شووِرِش بِساط داره. (با انگشت، پایین خیابان را نشان داد) نیگا، نیگا، اونجونه! ننه صدف، هم این قابلمه، چیز میز براشون میفرِسته. اونِم هر دفه جاش، آش میریزه! 

بارانم خندید:

کاسِی داریم هارِی وارِی...تو پُر کن و من پُر تِرِی!

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

وقتی اولین بار مقابل داریوش فروهر می نشستی انگار بیست سال با او آشنا بودی! احساس می کردی که در برابرت مردی نشسته که از بهترین دوستت نیز به تو نزدیکتر است. همیشه خیلی راحت با او سخن می گفتم و چه مهربان پاسخم را می داد.
چای، گپ، سیاست/ امیر کاویان

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...