شیدا که از حرف او چیزی نفهمیده بود، با دلخوری گفت:

-       این که بدتر شد، این یکی دیگه یعنی چی؟

مُرِی «اَه، اَه» ی کرد و می خواست برای آوردن کاسه ها برود که مشتری های جدیدی وارد شدند. سفارش آنان را که چهار نفر بودند، گرفت و فریاد کشید:

-       سوسیس فیلفیل گوجَه یومورتای مخصوص! سکیز دانه، دُرد نفر!

سپس کامدو را به دنبال کاسه آوردن، فرستاد. مشتری های بعدی زن و شوهر جوانی بودند که تخت کنار زنها را برای نشستن انتخاب کردند. پسرها نیز به کمک امیرعلی رفتند. زن از مُری پرسید:

-        غذا چی دارید؟

و در همین زمان، محمود را دید که ملاقه در دهان، با انبوهی از کاسه و ظرف و ظروف کوچک و بزرگ، از زیر داربست بیرون می آمد. با نگرانی گفت:

-        وا، نخوره زمین؟

کامدو که با تعداد زیادی قاشق، او را دنبال می کرد، خندید:

-        نترسید خانم،ایشون بند بازند!

به محض گفتن این حرف، ظرف ها کج شد. محمود تلاش کرد تا از افتادن آنها جلوگیری کند. این طرف و آن طرف رفت، خم و راست شد، چرخید و به نظر رسید که توانسته است ظرف های رقصان را کنترل کند ولی ناگهان پایش پیچ خورد. ظرف ها به هوا پرتاب شد و او بر روی زمین افتاد. فرصت «آخ» گفتن را هم پیدا نکرد زیرا بارانی از ظرف، تمام هیکل و به ویژه سرش را مورد اصابت قرار داد. همه نگران شده بودند ولی صدای خنده ی کیومرث و مجید که از آشپزخانه بیرون دویده بودند، به همه سرایت کرد.    

فرخنده با کمک بارانم و گلاره، ظرف ها را شستند. محمود روی تخت آنها نشسته بود و همچنان ملاقه را در دست داشت. می خواست نقش آشپزباشی را بازی کند که ننه آلتون آن را از دستش گرفت:

-         برو، برو!

ملاقه را به عروسش داد. فرخنده، آش را هم زد و شروع به پر کردن کاسه ها کرد. کامدو، کنار دستش ایستاده بود و کاسه ها را پخش می کرد. مُرِی سرگرم خندان مشتری ها بود و از پیش آنها دور نمی شد. ننه آلتون، برای خوردن آش، دست از قلیان کشیدن و حرف زدن با آقای تیموری، برداشت. آش را خورد و از مزه ی آن خوشش آمد. مشتری ها نیز از آش خاله امینه بی نصیب نماندند.

پس از حاضر کردن غذای مشتریان، نوبت غذا خوردن به پسرها رسید. کیومرث، سفره ی مفصلی برای خودشان تدارک دید: نان و سبزی و پیاز، نوشابه و خیار شور و گوجه های قاچ شده را روی سفره چید و محمود را در بالای تخت نشانید. سپس، آقای تیموری و بچه ها را صدا زد. مجید هم برای آوردن پسر ننه آلتون، به آن سوی خیابان رفت.

-         هممون که اینجا جا نمیشیم!

این کامدو بود که به محمود اعتراض می کرد:

-         خودش رفته اون بالا و فکر بقیه نیست!

غرغر کردن او تا زمانی که امیرعلی صدایش زد، ادامه یافت.

-         به اونا کار نداشته باش. تو و مرتضی، با من روی این تخت جلویی میشینیم. بدو سفره را بنداز

کامدو «چشم» ی گفت و با خوشحالی سفره ی نایلونی را برداشت و بیرون رفت. میرویس، وارد شد، «سلام» کرد و برای شستن دست هایش به طرف شیر آب رفت:

-         درست نایی (درست نمیشه) (به مادرش نگاه کرد) اِنژِم نازانیم چی اِسی! (نمیدونم چشه!) تو شهر غر...

بقیه ی حرفش را خورد و با ناراحتی کنار شیر نشست.مُرِی دوان دوان به طرفش رفت:

-        واستا بِراکُم، اینو هاگیر، خاک اره با پودره! (در ظرف پلاستیکی را باز کرد و مقداری از مخلوط را کف دست مرد ریخت) خاکسترم داره! اون دستای روغنیت که با آب پاک نمیشه! (خم شد و به صورت مرد نگاه کرد) سیبیل بزرگی داری، دایی جُن!

محمود، پسرک را مسخره کرد:

-         معلوم نیست چه جوری حرف میزنه؟ ساوه ای رو با تهرانی و کردی، قاطی کرده، شده هفتِ بیجار!

میرویس خندید:

-         ها چاوکم!... کردی یم که بلدی (دست ها و صورتش را شست و با پشت شست، لبه های سبیلش را بالا زد) ماشاالله!

بیژن به طرف پدرش دوید و به پای او چسبید. آقای تیموری، تعارف کرد:

-         بفرمائید آقا میرویس!

-        خان هاتیم (آمدم خان) «جلو آمد و با همه دست داد» اشتهایی نیم به خوم (اشتهایی برای خوردن ندارم) خرابی ماشین، خِرابیم کِرد) خرابی ماشین، سیرم کرده!  

دوری های املت داغ، پی در پی از زیر داربست بیرون فرستاده شد و در آخر، امیرعلی هم بیرون آمد. سینی هایی را که در دست داشت، جلوی کامدو و مری گذاشت و به طرف مشتری ها رفت. با چهار نفر راننده ی کامیون های سنگین، خوش و بش کرد. آنها که غذا خورد نشان تمام شده بود، همگی از جا برخاستند. یکی از آنها مُرِی را صدا زد. پسرک جلو دوید:

-         جانیم آقا ولی!

-        دمت گرم آقا مُری! خیلی با صفایی! چسبید. هم آشت و هم غذات! (به محمود چشم غره رفت) به کوری چشم بعضیا، یه کله از شبستر اومدیم تا اینجا غذا بخوریم! غذا، همه جا هست اما با صفاش، فقط پیش تو و امیرخانِ! (کیسه ای نایلونی را به دست مری داد) اینم عسل شهر ما! یه برگ سبزه

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

لبخند، عالیترین دارو برای کمبود اعتماد به نفس است! لبخند بزنید!!
جادوی فکر بزرگ/ شوارتز

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...