{niec1}

با رفتن راننده ها، امیرعلی، علیرغم اصرار آقای تیموری، ترجیح می دهد، با بچه ها، هم سفره شود. در حالی که همه سرگرم غذا خوردن بودند، توجه بارانم، به گفتگوی زن و مرد مسافر جلب می شود. 

-         ... خب، تو صداش کن!

-         اِ، بگم چی؟ بگم، آقا، ببخشید، خانمم ویار داره!

-         چرا اینو بگی؟ تو فقط بپرس ترشی بادمجون دارند یا نه؟ اینم روت نمیشه؟

بارانم، بی سر و صدا از روی تخت پائین می آید و به زیر داربست می رود. کامدو، او را می بیند:

-         باران خانوم، رفت تو آشپزخونه

امیرعلی به آن سمت نگاه می کند. تا بخواهد از جایش بلند شود، مُرِی، از روی تخت، جفت پا، پائین پریده است:

-          من میرم اوستا!

و کامدو هم از او پیروی می کند. با خلوت شدن تخت، محمود به نزد او می آید:

-         فکر کنم، میرویس، مجبوره که امشبُ اینجا بمونه! (به لقمه ی او نگاه می کند)... نوش جان!... (جلو می کشد و برای خودش لقمه می گیرد) اووووم! جوووون، چه طعمی داره! لامصصب! واسه خودت، عجب، پُر مایه درست کردی!

کیومرث هم به آنها می پیوندد:

-         برای اینا کاری نمیشه کرد؟

با دست به زن ها اشاره می کند و کنار دست رفیقش، می نشیند. امیرعلی، مجید را صدا زد:

-         ...خونه ی گرگین خانُ بلدی؟

-         گرگین ارمنی؟ همون مکانیکه؟ ...نه بلد نیستم!

-         بغل پارکه، چطور بلد نیستی؟! (شانه بالا انداختن او را می بیند) ببینم، خونه ی علی «سِیس» چی؟

-         آره، اونو بلدم! مگه تپه عشرتی نیس؟

-         چرا بابا! اون قبلا شاگرد گرگین خان بوده، برو ورش دار و برو دنبال گرگین خان! با دوچرخه برو! (به طرف تخت آقای تیموری می رود) تنهایی میری، ها!

مردها برای نشستن او جا باز می کنند. امیرعلی «یا الله»ی گفته و لبه ی تخت می نشیند:« ببخشید آقای تیموری! (رو به میر ویس) مجید داره میره دنبال مکانیک، ولی تا بره و بیاد، صبح شده! اگه اجازه بدین، زن و بچه ها، با آقای تیموری، برند خونه ی ننه صدف! درست نیست که اونا اینجا باشن!

-         اِژِه مزاحمت ناووم، اِچِم مسافرخانه!(مزاحم شما نمی شم، میریم مسافرخانه!)

یکی از دکه دارهای بغلی، سینی به دست پیدایش شد:

-         بری مسافرخونه دادا؟ نکنه، میخوای آبرو مابروی مارو بَبُری؟

به زیر داربست می رفت که با مُرِی برخورد کرد و سر و صدای او را در آورد:

-         قاسم کَفتِر باز! جِلِوِتا نیگا کن، مگه فکر کردی بُلا پشت بُنی، که چِشِت وِر آسمونه؟

-         آره، مُرِی جُن! (مشغول جمع کردن دوری و قاشق ها می شود) سر ظهریه که بَرُفتِم خُنِه، دیدم بُبام بیسوخته! در صعلمو وا بَشدَن و یه طوقیم، بِپپِردِه بَرُفتِه!

-         اوخ، اوخ، اوخ! همون نَرِی، دُم چِتریت؟   

-       ها همو!... چه کفتِرِیگی! چه کفتِرِیگی! (دست، پشت دست می کوبد) بُلاش کی مینداختِم، تو هِوا دِ، دَ تا پُشتِی میزِد و اونوخ، میرُفت تا آق دره! دم غروبم دِ، هم سه تا چار تا ماده، وَر می گش!    

-         آره، شِنُفتِم کی بچه کایگه سِیدِساقم میگفتن: طوقیت، قد صد تا کفترِ رضا سِیدِساقی می یرزیده!

مرد کبوترباز، از خنده ی سایرین، متوجه شد که پسرک، او را دست انداخته است. لنگی را که در دست داشت، تاب داد و سر به دنبال وی گذاشت.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

معاویه گفت: قبیله ی تو، چقدر تو را خوار دانسته اند که نامت را جاریه(کنیزک!) گذاشته اند! و او گفت: قبیله ی تو، چنان ترا خوار داشته اند که معاویه(ماده سگی که بسیار عوعو کند) نامیده اندت!
کشکول شیخ بهایی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...