در حالی که همه به حرکات آن دو، می خندیدند، کامدو به سراغ امیرعلی رفت:

-         باران خانوم، ظرف ترشی رو پیدا نمی کنه

-         تو دبه ایه که از سقف آویزونه!...بیا، تو بشین، من خودم میرم.

پسرک، پیشنهاد او را با کمال میل پذیرفت و با خوشحالی به جمع تشویق کنندگان مُرِی پیوست. چند لحظه بعد، کار تعقیب و گریز، با اضافه شدن دکه دارها شدت گرفت. این فروشنده ها که تمام طول شب را بیدار می ماندند و هیچ گونه سرگرمی، جز کل کل و مزه پرانی به یکدیگر را نداشتند، بلافاصله دو دسته شده و با داد و فریاد، قاسم و مُرِی را تشویق می کردند. بارانم و امیرعلی، هر کدام با در دست داشتن دو دبه ی ترشی، از زیر داربست بیرون آمدند. به طرف زن و مرد مسافر رفتند و لب تخت آنها نشستند. بارانم، در اولین دبه را باز کرد:

-          شما ترشی خواسته بودین، این پیاز ترشی!

و در دومین ظرف را نیز برداشت:

-          آه، اینم، لیته!

و سومین و چهارمین دبه را جلوی زن جوان گذاشت:

-          از بوش معلومه که هفته بیجاره!...خدا کنه این آخریه، همونی باشه که میخوای...آره، خودشه، اینم بادمجون ترشی!

چشم های زن، را که دید، خندید:

-          از همش برات میذارم!

در این هنگام بود که صدای دست زدن و فریاد«هوی، هوی»ی دکه دارها شنیده شد. مشاهده ی قاسم، که خسته و از نفس افتاده، روی زمین ولو شده بود و مُری، که دست او را گرفته و سعی داشت تا از زمین بلندش کند، برنده ی تعقیب و گریز را مشخص می کرد.                     

پس از رفتن همسایه ها، آقای تیموری، امیرعلی را صدا زد:

-           ... خیلی دیره و ما دیگه باید بریم خونه. از مجید، که خبری نیست. میرویسم، هنوز تصمیمشُ نگرفته. چیکار کنیم؟

میرویس، سری تکان داد و از جا برخاست:

-           اجازه بِم، بِژِ دائیکِم، قِص بِکِم! (اجازه بدین با مادرم صحبت کنم!)         

ننه آلتون، بر خلاف پسرش، خیلی زود، با پیشنهادِ رفتن به خانه ی ننه صدف، موافقت کرد. همه در حال برخاستن بودند که شیدا، مشکل کمبود جا را مطرح کرد. محمود، تعداد نفرات را شمرد:

-           با من و کیومرث، میشیم یازده نفر!

آقای تیموری، خندید:

-          مگه شما دو تام، قراره با ما بیاین؟ نه، اونجوری، جا نمیشیم. تازه، با وضعی که شیدا داره...

بارانم، صحبت او را برید

-         ببخشید، آقای تیموری، معذرت می خوام. آقای مجدی و خانمش (به زن و شوهر جوان، اشاره کرد)... زحمت میکشن و چند تا از ما رو میرسونن!

مُرِی، اصرار داشت که در دکه بماند ولی امیرعلی اجازه نداد. او را، داخل فیات آقای مجدی و در میان شیدا و بارانم، نشانید:

-          میری خونه، پیش بی بیت!

گلاره، هم حاضر به جدا شدن، از پدر نبود.

-           من اِ لای تو اِمینِم! (من پیشت می مونم!)

دست به گردن او انداخته بود:

-           باو کِکِم، بِ مِنِم! (بابا جان، بذار بمونم!)

میرویس، لبخند، امیرعلی را دید. در گوش دخترش چیزی گفت و با سر او را نشانش داد. امیر علی، جلو رفت:

-           گلاره خانوم! خیالتون راحت باشه، نمیذارم به پدرتون بد بگذره!

دختر زیبای سقزی، با گفتن «سپاس» از او تشکر کرد و سوار لندرور شد.  

چند دقیقه ای از رفتن آنها نگذشته بود که مجید و علی سِیس، سوار بر دوچرخه سر رسیدند. شاگرد سابق گرگین خان ارمنی و راننده کامیون فعلی، پاهای لاغر و بلندش را که به زحمت بالا نگه داشته بود، روی زمین گذاشت و به آسانی از ترک دوچرخه پائین پرید:

-          ها، امیرجُن! موتور پوتورِ کی رو، بَلیم زیمین!

میرویس را که نشانش دادند، خندید و آستین هایش را بالا زد:

-         دائی جُن! ماشینت کو؟

در این هنگام، یکی از دکه دارها، دولا دولا، جلو آمد.

-         علی جُن، کدوم گور دِری؟ نفِسِم، بُلا نیمیا، دادا!

-         ها، بی دندُن! دستتو ها دِ! (نبض او را گرفت) باز چی خوردِی؟

-         هیچی، یه تیکه نونِ خُش، هم پیاز و پنیر خیگی و...یه دُنه دس سی!

-         خب، جِلِوِ شیکمتو نیگار دار! کم بخور، تو هِی میخوری و میگی: دلِم درد میکنه! اُی نفِسِم!... میری خُنه، هم زن دادا، میگی: یه تیکه نباتو، بَلِه رو چراغ، تا آرُم، آرُم، اُو شِه. نسوزه ها!... اُو کی شد، یه خورده، اُو بیریزه روش، جوش کی بِزِد، وَردُره. سرد کی شد، بخور، بلکِم خوب شی!

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

لبخند، عالیترین دارو برای کمبود اعتماد به نفس است! لبخند بزنید!!
جادوی فکر بزرگ/ شوارتز

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...