هنر - قسمت 70

میرویس، هاج و واج، مانده بود:

-        این مکانیکه، یا دکتر؟!

مجید در حالی که می خندید، گفت:

-        این علی آقای ما، سه کاره س!... راننده کامیونِ عطارِ مکانیکه!

علی، شنید و خندید:

-        بیا بریم، سر وختِ ماشینت

به سراغ خودروی پیکان رفتند. بازدید موتور، چند دقیقه بیشتر طول نکشید:

-        میرویس خان، اُتُلِت، سه بز آورده!گیربکس و دفرنسیالت مرخِصِه و پلاتینِتِم دِ بیسوخته!

رنگ پریدگی مرد، دلش را سوزاند:

-       غصه نخور دائی! الاُن ماشینتو هل می دیم تا گاراژ و صُبِم، این جِوُنِی، نادر مکانیکو مَلیم سر ماشینت. ایشال لا، یه روزه جمش میکنه. مجید جُن، من می شینم پشت فرمُن تو هل بده!

خوشبختانه تعمیرگاه نزدیک بود و دکه داران بی مشتری، به کمک آمدند و پیکان را به داخل گاراژ بردند. با رسیدن ناصر، امیر، دکه را به او سپرد. مجید و علی را صدا زد:

-         چرخو بذارین اینجا و بیاین بریم

و به اتفاق میرویس، پیاده به طرف خانه، به راه افتادند. دیدن چهره ی مغموم و ناراحت مرد کرد، باعث شد تا مسافت طولانی را در سکوت طی کرده و تا رسیدن به خانه هیچکس حرفی نزد. ننه صدف، منتظر آنان بود. به میرویس خوشامد گفت و با علی، چاق سلامتی کرد. محمود و کیومرث هم به آنان پیوستند. پیرزن، نگاه سرگردان مهمانش را دید:

-        امیرعلی، ننه! زن و بچه ی این بنده ی خدا! خونه ی میرز ابراهیمن. بَبُرِش اونجا، کی اونا رو بیبینه و دلش آرُم بیگیره. بعد، واسه خواب، وَر گردون اینجُن.

امیرعلی «چشم»ی گفت و با میرویس در حال بیرون رفتن از اتاق بودند که تشر پیرزن خطاب به محمود را شنید:

-         اِو، اِو، قِباحت داره! بری اونجا، بگی چن منه؟! (دست، پشت دست کوبید) باید بیام، ها بُبات بگم، واسِت دست بُلا کِنه!

-         پس این امیرعلی چی؟ نکنه اونم زنه؟!

-         خوبِه، خوبِه! پاشو، پاشو، برو صدای اون زنیکه ی خارجی رَم ...

با بسته شدن در راهرو، ادامه ی گفتگوها را از دست دادند. از خانه که بیرون آمدند، میرویس، سکوتش را شکست:

-        کاش هزینه ی تعمیر ماشینو از علی آقا، پرسیده بودم (وسط کوچه ایستاد) برگردیم، بپرسم (پا به پا کرد) والله، پول زیادی همراه ندارم...اگه خرجش زیاد بشه، باید برگردیم سقز

امیرعلی، علت نگرانی مرد را دریافت:

-         بیاین بریم اول بچه هاتونو ببینین، وقتی برگشتیم، من از علی می پرسم! اون شبُ پیش ما می مونه، جایی نمیره!

تا رسیدن به منزل میرزا ابراهیم، سعی کرد با جمله های امیدوار کننده، دل شوره ی مرد غریب را، بر طرف کند:

-        فکر نمی کنم چیزی بشه!... شاید، تعمیر جزئی بخواد... صبح که موتورو باز کردن، تازه معلوم میشه... خدا کریمه، شاید با دوزار خرج، درست بشه!

در نیمه باز خانه را، به او نشان داد:

-         ببینید، بچه ها منتظرتونن! درو هم، براتون باز گذاشتن

زنگ را فشار داد و بدون آن که منتظر شنیدن پاسخ شود، میرویس را جلو انداخت و وارد خانه گردید.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

مگر هیتلر مشعوف به رژه ی سربازان منظم و پر صلابتش نبود؟ مگر استالین سرمست نبود از اقتدار خویش؟ یا ایدی امین، دیکتاتور افریقا، وقتی تخت روانش را شش تاجر انگلیسی بر دوش می کشیدند؟
گلوله بد است/ مسعود بهنود

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...