هنر - قسمت 71

هنوز در را نبسته بودند که بچه ها جیغ و داد کنان، ظاهر شدند. گلاره، زودتر از بقیه خودش را به پدر رسانید و به گردن وی آویخت. گلاویژ، کمرش را چسبید و بیژن، به شلوارش چنگ زد. غوغای بچه ها، خنده را به لب های میرویس، بازگرداند و حیاط از شادی آنان پر شد. سکینه باجی، سینی به دست و با خوشرویی، از آشپزخانه بیرون آمد، با لهجه ی ترکی فارسی، با مرد کرد، احوالپرسی کرد. جلو افتاد و آنها را به داخل اتاق های تو در توی طبقه ی همکف، راهنمایی نمود. دیدن آقا و خانم مجدی که در کنار ننه آلتون و فرخنده سراپا ایستاده بودند، امیرعلی را متعجب و خوشحال کرد:

-          به به، خوشحالم که موندید، بفرمائید بنشینید

آن گاه به کمک خدمتکار پیر شتافت و مشغول پذیرایی از مهمانان شد.

در این اثنا، فرخنده که از خرابی اتومبیل و هزینه هنگفت تعمیر آن آگاه شده بود، به گریه افتاد. در حالی که آرام آرام اشک می ریخت، بر بخت بد خود نفرین می فرستاد و از ندیدن دختر ونوه اش، اظهار ناراحتی می کرد، سر بر شانه ی ننه آلتون گذاشت و حالتی شبیه غش به او دست داد. با جیغ و داد بچه ها، بارانم از اتاق شرقی بیرون دوید. به کمک زن شتافت و با استفاده از کاهگلی که سکینه باجی برایش آورد، فرخنده را به هوش آورد.

-         بارانم! دخترم!

این صدای ضعیفی بود که امیرعلی از اتاق مجاور شنید. به سرعت به آن سمت رفت. پرده را کنار زد و داخل اتاق شد. دقایقی گذشت و تازه فرخنده و بچه ها، آرام شده بودند که امیرعلی، پرده ی اتاق شرقی را به یک سو کشید. دو لت در باز کرد و بارانم را صدا زد:   

-         ... مادر میخوان مهمونا رو ببینند! (رو به میرویس کرد) خان! خانوم بزرگ میخوان شماها رو ببینند (از جلوی در کنار رفت و به بستری که در ته اتاق افتاده بود، اشاره کرد) بفرمائید!

بارانم، شتابزده به طرف بستر مادر رفت. زانو بر زمین زد و به سر و صورت او دست کشید، روسری اش را مرتب کرد و با کمک امیرعلی، او را نشانید. ننه آلتون جلوتر از بقیه، «یا الله» گویان وارد اتاق شد. با صدای بلند «سلام» کرد. دست روی شانه ی بارانم گذاشت و کنار بستر بیمار نشست. به چهره ی لاغر و تکیده ی زن نگاه کرد و با دیدن دست های استخوانی او، با تاسف سرتکان داد و برای سلامتی اش دست به دعا برداشت.

چشم های بسته ی انیسه خانم کم کم باز شد. به آرامی سر چرخاند و با صدای ضعیفی، سلام کرد و خوشآمد گفت. چشم های درخشانش را که به نظر می رسید، تنها عضو زنده ی بدنش باشد، به میرویس دوخت و به زحمت شروع به حرف زدن کرد:

-          غصه نخور برادر!... انشاالله ماشی نت درست میشه (نفس گرفت، رو به بارانم کرد و ادامه داد) دخترم، برا حسن خان پیغام بده... بیگو، مادرم گفت: مخارج ماشین این بنده ی خدا، با من! (چشمانش را بست) خدایا، راضیم به رضای تو... (به امیرعلی نگاه کرد و لبخند محزونی در گوشه ی لبش پدیدار شد) هر چه خوبی در دنیاس، برای تو میخوام، پسرم! فقط حرفای من یادت نره؟

امیرعلی، تاب نیاورد، اشک ریزان خم شد و بر شانه ی انیسه خانم بوسه زد.                                                           

حرف زدن، ضعف بیمار، را بیشتر کرده بود. سکینه باجی با دیدن رنگ پریدگی خانم، از مهمانان خواست تا به اتاق دیگر بروند و به دنبال آنان، امیرعلی و بارانم را نیز بیرون فرستاد:

-           گِد

بارانم با گفتن:

-           شماها خیلی خسته این، باید بخوابین که فردا تو محله مون عروسیه و سر و صدا و ترقه بازی بچه ها، از صبح شروع میشه

مهمانانش را به سه اتاق غربی، در آن سوی پله ها، هدایت کرد. رختخواب های پهن شده ی گلدار و تمیز، وسوسه ی خواب را بیشتر کرد و زودتر از همه بچه ها به خواب رفتند.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

ستاره های فلک را شمردن آسان نیست حساب داغ دل ما که می تواند کرد
صائب تبریزی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...