هنر - قسمت 72

با خاموش شدن چراغ ها، امیرعلی و به دنبال او، بارانم، آهسته و آرام، از پله ها بالا رفتند. امیرعلی، لامپ ایوان را روشن کرد و درب اتاق بزرگ را گشود:

-         برو بخواب. خیلی خسته شدی

اما بارانم، سر تکان داد و به کنار نرده ها رفت. دست به سینه ایستاد و به حیاط و سپس به آسمان نگاه کرد:

-         مامان، چی می گفت بهت؟

-         چیز خاصی نبود! یه خورده نصیحتم کرد و ... (جلو آمد و کنار او ایستاد) بعدشم، گفت: ببین، بارانم، چه قدر لاغر شده!

-         دروغم بلد نیستی بگی!... امیر، فردا میآی با هم بریم خونه ی حسن خان؟

-        پس چی؟ نکنه خیال داشتی تنها بری؟ (دست روی نرده ها گذاشت و خم شد) حتما میام...اگه هم حسن خان قبول نکرد، من خودم پول تعمیر ماشین میرویس رو جور می کنم، غصه نخور!

بارانم لبخند زد و مانند او روی نرده ها خم شد:

-        مامان فکر می کنه، ما هنوز پولداریم و اون هنوز دختر یکی یه دونه ی خانه! (سر تکان داد) نمی دونه که اگه کمک همسایه ها نباشه...

امیرعلی حرف او را قطع کرد:

-        این حرفا رو نزن! فکر کنم یادت رفته که حاجی وقتی از کارای پهلونای شهر تعریف می کرد، چی می گفت. یادته؟...(به تاریکی حیاط زل زد) هر جا یتیم و برهنه و در راه مونده ای رو دیدین، غذاتونو بهش بدین و خودتون روزه بگیرین! لباستونو تنش کنین و خودتون لخت و عور بشین! هر چی دارین بفروشین و اونارو به شهر و دهاتشون برسونین!...یادته؟ (بغض کرد) یادت نرفته که منم یتیمم! (بارانم با تاثر سر بر بازوی او گذاشت) پارچه ی لباسامو، مادرت می داد و حاج خانوم مثل پسراش، مثل علی آقا، برام لباس می دوخت. حبیب آقا، از بندر، برام کفش می آورد و غلامحسین خان و فاطمه خانومم، را براه، بهم محبت می کردن. مشد احمد ذغالی، هر روز یه یقرونی بهم می داد و ننه صدفم که ...تو هم که ...

-         میشه بس کنی امیر! خواهش می کنم! گریه نکن! ...ببین، منم دارم گریه می کنم!

دیدن چشم های گریان دختر! امیرعلی را از خود بیخود کرد. برای اولین بار، او را در آغوش کشید و هر دو به سختی گریستند.

***

گلاویژ، در حیاط را باز کرد و به داخل کوچه سرک کشید. از دیدن تعداد زیادی آدم کوچک و بزرگ که در حال رفت و آمد بودند، ترسید و سریع در را بست اما چند لحظه بعد، با شنیدن صدای جیغ و داد بچه ها، دوباره در را باز کرد. از لای در چیزی معلوم نبود، یک قدم جلو گذاشت و به پائین کوچه نگاه کرد. با دیدن دختر بچه هایی که کنار جوی آب نشسته بودند و پسرهایی که سرگرم بازی بودند، به در تکیه داد و به تماشا ایستاد. آن چنان محو بازی شده بود که نزدیک شدن مُرِی را ندید. پسرک صدایش زد:

-         گل آ ویژ!

و او ترسید. می خواست به درون خانه بدود که مُرِی دوباره صدایش کرد:

-         گل آ ویژ!

ناگهان چهره ی او و طرز صدا زدنش را به خاطر آورد. برگشت و نگاهش کرد و خندید. در این هنگام بود که جیغ بچه ها شدت گرفت و همه به سمت خیابان دویدند.

علت هیجان کوچولوها، ورود چرخ و فلک پر نقش و نگاری بود که به نظر خیلی بزرگ می آمد و به ندرت وارد محله ی آنها می شد. در میان ازدحام و هیاهوی بچه ها، مرد چرخ و فلکی مجبور به توقف گردید و از همان ابتدای کوچه کارش را شروع کرد. مُرِی، در حالی که می خندید، از گلاویژ پرسید:

-         می خوای سوار شی؟

و با دیدن سکوت دختر، دست او را گرفت:

-         پس بیا بریم

و از همانجا فریاد کشید:

-        کامدو، نیگرش دار تا ما بیایم!

حلقه ی بچه ها را شکافت و با کمک کامدو که شاگرد چرخ و فلکی شده بود، گلاویژ را سوار کرد. با به گردش درآمدن چرخ و فلک، سر و صدا ها بالا گرفت و تمام اهالی محل از خانه ها بیرون آمدند.

شیدا، با ضربه ی پا، پتو را به کناری انداخت و با چشم های بسته، بلند شد و نشست:

-         باز این پسره ی لوس،نمیذاره بخوابم!

سرش را به طرف پنجره چرخاند و آرام آرام چشم های خواب آلودش را گشود:

-        اوه، این چیه؟

از مشاهده ی بچه هایی که دور پنجره ی او تاب می خوردند، ترسید. جیغ کشید و به سمت پنجره دوید.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در قرن هفدهم، اگر کسی در اسپانیا به ابن سینا یا به قول خودشان آویسن، توهین می کرد، مجازات او اعدام بود!
استاد عشق/ ایرج حسابی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...