هنر - قسمت 7

 

گفتگوی مردها، از سر گرفته شد. این بار، در مورد مزیت کامیون های بنز و رانندگی که شغل اکثریت مردان حاضر در جمع بود، گفتگو می کردند. و از همین جا بود که داستان سراییِ «حبیب آقا» آغاز شد.

«غلامحسین» بنز تک و میرزا، پدر بهی، کامیون بیست تنی، عباس کاردان، خاور 808 و پیرمرد بذله گو: حبیب آقا، معروف به: «حبیب ترمزی» کامیون قدیمی و مردافکن «ماک» داشت. بچه های محل، عاشق ماک بودند. حبیب،  با سن بالای 75 سال، میانه ی خوبی با بچه ها داشت. در این جمع، فقط: آقای منصوری و سعید آقا، همسر سکینه خانم، کارمند ادارات دولتی بودند. حبیب، قضیه ی چپ کردن کامیون «ابوالحسن» یا همان طوری که خودش تلفظ می کرد:

-         اَبلَسَن!

را تعریف می کرد که صادق و همسر و نوه اش، وارد شدند. زهرا، نوه ی کوچک و ده ساله ی آقا صادق، از آنها جدا شد و به بچه ها پیوست. حاجی، دستی به سر دخترک کشید و امیرعلی، او را در کنار خودش نشاند. نیم ساعت دیگر، کلاس درس ادامه یافت و در طی این مدت، هیچ یک از بچه ها، میلی به خوردن هندوانه ی خوش رنگِ داخل سینی، نشان ندادند.

-         آقا! چایی بریزیم؟

حاجی که بر روی دفتر زهرا خم شده بود، کمر راست کرد و با صدای بلندی گفت: دست شما درد نکنه، صدف خانوم! (خطاب به بچه ها)خب، دیگه بسه. آقا مرتضی، بسم الله (حاج آقا، همیشه اسم بچه ها را کامل و درست تلفظ می کرد و برای  پسرها، لفظ آقا! و برای دخترها، عنوان خانم را به کار می برد)

«مری» به سرعت از جا برخاست. بادی به غبغب انداخت و سینی هندوانه را، که مسی و سنگین بود، به میان بچه ها آورد. سپس به داخل خانه رفت و پشتی بزرگی را نفس زنان آورد و کنار دیوار قرار داد. حاجی، تکیه بر پشتی زد و سیگار «اشنو»یش را روشن کرد. امیرعلی، کنار دستش نشست و مری، از کار او تقلید کرد! بچه ها، هر کدام، خدمتی انجام می دادند: گلی، چای، احمد، لیوان بزرگ آب یخ و مینا، پیش دستی و کارد و چنگال را، آوردند. نرگس، قندان زیبای نقره ای و زهرا جاسیگاریِ یادگار سفر مکه ی شوهرِ خدابیامرزِ ننه صدف را، جلوی آقا، چیدند. ملیحه، هندوانه، تعارف کرد. همه مشغول حرف زدن و صرف میوه و چای شدند. پس از دقایقی سکوت که فقط، آرواره ها کار می کردند! صدای زنگ دار و لهجه ی غلیظ «اشرف خانم» سرها را، به طرف در ورودی چرخانید.

-هی، صابخُنه، واسِت، مهمون بیاردِم! آجیل ماجیلِم، بیاردی یِم.

هیکل درشت و تنومند «اشرف خانم» در چادر نماز سفید، از زیر داربست مو، بیرون آمد. پشت سرش، مستاجرین جدید منزل دکتر جلیلی، نمایان شدند: ثریا خانم و شیدا و آقای کیانی و البته شیطان مجسم یعنی کامی! آنها، از دیدن این همه آدم! آن هم در این مکان، متعجب به نظر می رسیدند. اشرف خانم، حاضرین را به آنان معرفی کرد:

-        این خانوم! سیده سادات مَحَلَس! توران خانوم، زن حبیب آقا! اینم، دخترش لیلاس! ... اون خانوم، بغل دستیشم دِ فاطی، زن غُلمُسِینِه، دو پسر دارن: احمِد و محمود ... اوناهاشن! ... این خانومم، خانم منصوریه، مادر مینا و ملیحه س. اول تختم دِ ، ننه ی بهی ... آبجی مرضیه ... زریِ  بتول ... گل گلزار! ... سکینه خانم و آخر همه دِ: صدف خانومه!

پیرزن، یک نفس، همه را معرفی کرد و تک تک آنها را، با دست نشان داد. سپس، برای خودش، روی تخت ننه صدف، جا باز کرد و نشست. آقای کیانی، به طرف مردها رفت و زن ها، برای منیژه و شیدا، روی تخت دوم جا خالی کردند. بین تخت ها، چادر شب و گلیم انداخته و تعدادی از زن ها، آنجا نشستند.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در عشق تو آسان بود از خویش گذشتن گر در قدمت جان ندهم، مشکلم این است
گلشن کردستانی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...