هنر - قسمت 73

با دیدن چرخ و فلک، شیدا، به ترس و اشتباه خودش خندید و از مادرش که سراسیمه وارد اتاق شده بود، عذرخواهی کرد:

-          تقصیر این شازدته! بیا ببین، کارگر چرخ و فلکی شده!

منیژه جلو رفت و نگاهی به بیرون انداخت:

-          وای، خدا مرگم بده!

پنجره را باز کرد و جیغ کشید:

-          کامـــــــــــــــی!

پسرک، برایش تکان داد و شیدا، از پنجره دورش کرد:

-           وا، چیکارش داری مامان؟ بذار بازی کنه خب!

و برای منحرف کردن ذهن مادرش، در مورد مراسم منزل آقا نجفی پرسید. منیژه، «آه، آه»ی کرد و روی تخت نشست:

-          سه روز، پشتِ هم عروسیه و من باید واسه تو و خودم؛ سه دس لباس جور کنم! (از روی تخت بلند شد) بیا بریم پائین، تو صبحونتو بخور و منم برات از چیزهایی که شنیدم، حرف بزنم (صدای زنگ در شنیده شد) زری و اشرف خانوم ان. اومدن که بریم خونه ی آقا نجفی. زودباش، حاضر شو

با رفتن مادر، شیدا، پنجره را بست، پرده را کشید و از اتاق بیرون رفت.                      

همزمان با بسته شدن پنجره، امیرعلی و بارانم، که از ملاقات حسن خان بر می گشتند، وارد کوچه شدند. مُرِی آنها را دید و جلو دوید:

-           سلام اوستا! نمیریم؟

گلاویژ و کامدو همراهش بودند. امیرعلی، با آنها دست داد:

-           نه! شاپورخان حالش خوب شده و خودش هست

بارانم، برای مهمانانش که جلوی در ایستاده بودند، دست تکان داد و از مُرِی پرسید:

-           صبحونه خوردی؟

و با شنیدن «نه» ی قرص و محکم پسرک، اخم کرد:

-           یعنی بازی واجب تره؟ بدو ببینم. با دوستات، برو پیش سکینه باجی!

به خانم مجدی، فرخنده و گلاره، سلام کرد:«زود بیدار شدین» زن حامله، با خنده، دستی به شکمش کشید:  

-           من از بوی آبپاشی آجرا بیدار شدم! ولی مجدی هنوز خوابه.

به دنبال بچه ها، همگی وارد خانه شدند. گلاره، آخرین نفر بود. در را بست و با نگرانی به امیرعلی نگاه کرد:

-           ماشین ما، چی شد؟ درست میشه؟

با دیدن پدرش که به سمت آنها می آمد، منتظر جواب نماند. قدم تند کرد و در کنار مادرش قرار گرفت. در همین موقع در زدند. امیرعلی برگشت و در را باز کرد. محمود بود:

-           کجائی پس؟ ما از پنج صبح رفتیم سر ماشین! تو هنوز اینجائی. علی سیس، گفت: بیا گاراژ

با دیدن میرویس که جلوی در ظاهر شده بود، به رسم کردها سلام کرد:

-           باوه سلام!»

و با این کار همه را به خنده انداخت. میرویس برای رفتن عجله داشت، با او دست داد و از خانه بیرون زد. آنها که رفتند، بارانم با گفتن:

-           همه چی درست میشه، بریم صبحونه بخوریم که باید بریم خونه ی عروس!

خیال فرخنده و گلاره را راحت کرد. پس از صرف صبحانه، آقای مجدی به همراه مُرِی و کامدو و بیژن، روانه ی تعمیرگاه  گردیدند. ننه آلتون و سکینه باجی، کنار انیسه خانم ماندند و فرخنده و خانم مجدی و دخترها، با اصرار بارانم، روانه ی خانه ی آقانجفی شدند.

حیاط خانه ی پدر عروس، خلوت تر از شب قبل بود و به محض وارد شدن آنها، بدری خانم از بالای ایوان، پائین آمد. بارانم، مهمانانش را به وی معرفی کرد و او با گشاده رویی به آنان خوشآمد گفت:

-           صِفا آوردین. خُنِه ی خودتونه. بفرمائید تو

و با دیدن خانم مجدی، خندید:

-          تو یکی که با این بارِت (به شکم زن دست کشید) خوش قدمِ خوش قدمی! از پَلو مِن جایی نری ها! اسمت چیه ننه؟

به جای خانم مجدی، گلاره جواب داد:

-          شادی، شادی خانوم!

-          ایشاللا پا قدمت مثه اسمت باشه، شادی جُن! برین تو، برین تو!  

آنها را روانه کرد و خودش به سراغ مهمانان بعدی رفت. در حالی که وارد ساختمان می شدند، شادی، از فرخنده پرسید:

-           از کجا فهمید که من حامله م؟ (روی شکمش دست کشید) من هنوز، چار ماهمم نشده!

فرخنده، خندید و گفت:

-          از صورتت و از راه رفتنت!

صدای تنبک و دست زدن گفتگوی آنها رانیمه کاره گذاشت.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

لبخند، عالیترین دارو برای کمبود اعتماد به نفس است! لبخند بزنید!!
جادوی فکر بزرگ/ شوارتز

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...